امروز به خیاط باشی گفتم :لباس سفــید بخــتم، همچون رخــت
امروز به خیاط باشی گفتم :لباس سفــید بخــتم، همچون رخــت آخــرتم ســاده باشد کمی گشـادتر از معمول بـدوز ، من کلی حســرت در دل دارم پایین لباس دنبــالــه نداشته باشد ، قـرار نیست کسی دنبالــم بیاید آستین لباسـم بلـند باشد ، شــاید لازم شـــد اشکــم را پاک کـنم و درست همان لحظه که مقابل آینه لباس عروسی ام را تجسم کردمو با "لبخندی دروغین"خودم را برای بودن کنار دیگری "زجر"می دادم به خـــــیاط گفتم :وقتی کـه "عـشــــق " نداری ، دیگــر تفـــاوتی نمی کـند " بمـــانی و بگـــندی یا بــروی و بخــــندی "و تو سال ها بعــــد ...به خــــیاط باشی خواهی گفت :رخت دامــــادی من ، همچون بخــتم سیاه باشد زیر کت جلیقه بگذار ، طوری که وجـــدانم پیدا نباشدکمی تنگ تر از معمول بدوز ، نباید احساسم به جــایی درز کند یقه ی پیراهنم بی دگمه باشد ، بغضم را باید قـــورت دهم و درست همان لحظه که مقابل آینه لباس دامادی ات را تجسم میکنی و با "لبخند حقیقی"خودت را برای بودن کنار دیگری "فریب"می دهی خـــــیاط به تو خـواهد گفت :وقتی کـه" آرامــــــش " نداری ، دیگــر تفـــاوتی نمی کـند " بمـــانی و بگـــندی یا بــروی و بخــــندی "
- ۴۵۱
- ۱۳ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط