امروز به خیاط باشی گفتم :
امروز به خیاط باشی گفتم :
لباس سفــید بخــتم، همچون رخــت آخــرتم ســاده باشد
کمی گشـادتر از معمول بـدوز ، من کلی حســرت در دل دارم
پایین لباس دنبــالــه نداشته باشد ، قـرار نیست کسی دنبالــم بیاید
آستین لباسـم بلـند باشد ، شــاید لازم شـــد اشکــم را پاک کـنم
و درست همان لحظه که مقابل آینه لباس عروسی ام را تجسم کردم
و با "لبخندی دروغین"خودم را برای بودن کنار دیگری "زجر"می دادم
به خـــــیاط گفتم:
وقتی کـه "عـشــــق " نداری،دیگــر تفـــاوتی نمیکـند
"بمـــانی و بگـــندی یا بــروی و بخــــندی"
و تو سال ها بعــــد ...
به خــــیاط باشی خواهی گفت:
رخت دامــــادی من ، همچون بخــتم سیاه باشد
زیر کت جلیقه بگذار ، طوری که وجـــدانم پیدا نباشد
کمی تنگ تراز معمول بدوز نباید احساسم به جــایی درز کند
یقه ی پیراهنم بی دگمه باشد ، بغضم را باید قـــورت دهم
و درست همان لحظه که مقابل آینه لباس دامادی ات را تجسم میکنی
و با "لبخند حقیقی"خودت رابرای بودن کناردیگری "فریب"میدهی
خـــــیاط به تو خـواهدگفت:
وقتی کـه" آرامــــــش"نداری ، دیگــر تفـــاوتی نمی کـند
"بمانی و بگندی یابروی و بخندی"
لباس سفــید بخــتم، همچون رخــت آخــرتم ســاده باشد
کمی گشـادتر از معمول بـدوز ، من کلی حســرت در دل دارم
پایین لباس دنبــالــه نداشته باشد ، قـرار نیست کسی دنبالــم بیاید
آستین لباسـم بلـند باشد ، شــاید لازم شـــد اشکــم را پاک کـنم
و درست همان لحظه که مقابل آینه لباس عروسی ام را تجسم کردم
و با "لبخندی دروغین"خودم را برای بودن کنار دیگری "زجر"می دادم
به خـــــیاط گفتم:
وقتی کـه "عـشــــق " نداری،دیگــر تفـــاوتی نمیکـند
"بمـــانی و بگـــندی یا بــروی و بخــــندی"
و تو سال ها بعــــد ...
به خــــیاط باشی خواهی گفت:
رخت دامــــادی من ، همچون بخــتم سیاه باشد
زیر کت جلیقه بگذار ، طوری که وجـــدانم پیدا نباشد
کمی تنگ تراز معمول بدوز نباید احساسم به جــایی درز کند
یقه ی پیراهنم بی دگمه باشد ، بغضم را باید قـــورت دهم
و درست همان لحظه که مقابل آینه لباس دامادی ات را تجسم میکنی
و با "لبخند حقیقی"خودت رابرای بودن کناردیگری "فریب"میدهی
خـــــیاط به تو خـواهدگفت:
وقتی کـه" آرامــــــش"نداری ، دیگــر تفـــاوتی نمی کـند
"بمانی و بگندی یابروی و بخندی"
- ۳۸۵
- ۱۰ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط