{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

امشب

امشب

نویسنده؛ ذوقعلی

امشب دامیان.ملیندا.داناوان تو خونه منتظر انیا.یور و لوید بودن
که خانواده فورجر میان!

انیا یه پیراهن سفید بلند پوشیده یود و موهاش باز بود و یکم آرایش کرده بود
بیاید بریم قبل اومدن خانواده فورجر. تو خونه فورجر
یور انیارو به صندلی بسته بود
یور: وای انیا جانن؟؟ این لباسای عجق وجق چین؟؟؟ بزار یکی از پیراهنمو بهت میدم و ارایشت میکنم
دهن انیا بسته بود:هههمممففف *کککمممممککککک*

بریم خونه دزموندا
دامیان عین خ... چیز دامیان به انیا خیره شده بود
داناوان:وا مگه اومدن خاستگاری؟
ملیندا: مودب باش
یور و ملیندا جلو هم بودن و داناوان و توالایت جلو هم و داشتن حرف میزدن انیا و دامیان یه گوشه ای کنار هم داشتن حرف میزدن
دامیان:خیره کننده شده بودی
انیا: خیره کننده بودم تو توجه نمیکنی(دم مامانی گرم واقعا)
دامیان: چه عجب
انیا: راستی امروز میمونم خونتون
دامیان:خوبه
انیا: فقط خوبههه؟؟؟ میگیرم میزنمتاااا
دامیان میخنده
انیا چندتا کتک میزنتش
داناوان برای ضایع کردن انیا: عروس خانم روز اول داره داماد رو میزنه.این خیلی گستاخانست
یور نگاشون میکنه: فقط شوخیه فک کنم
ملیندا: یور درست میگهه

انیا به دامیان میگه: بیا بریم واقعا حوصله باباتو ندارم
دامیان:ب...باشه
انیا داشت میرفت که چون دامنش بلند بود و بالا نگرفتش داشت می افتاد. دامیان میگیرتش؟ نبابا چه خیالاتی
انیا با مغز میخوره زمین
دامیانم داشت خودشو کنترل می‌کرد که منفجر نشه:خ...خ...خوبی خانومی؟
انیا یکم بلند میشه:واااا خیر سرت شوالیه با اسب سفید نیستییی؟ یه تکون به خودت بده بیا شاهزادتو از افتادن نجات بدهه
دامیان منفجر میشه از خنده
انیا: نخندددد
دامیان: بیا کولت میکنم
انیا: حاضرم بخزم ولی نیام سمت تو
دامیان: هر جور راحتی
انیا بلند میشه و دوباره می افته: این داره مسخره میشهه
انیا با تمام زورش میره جلو ولی خسته میشه:هه...ههه...ههه... دامیان خر گمشو کولم کن مثل برگ اونجا وایسادی به چی مینگری؟
دامیان:بخز دیگه
انیا:حالا من یچی گفتم
دامیان: خودت بیا عه
انیا: داداشت هست؟
دامیان: نمیدونم
انیا: دمتریوسسسس عشقممم
دامیان: ببندگاله رووو
از شانس خوب انیا دمتریوس میاد پایین: چه مرگتونه؟
انیا:دمتریوس داداش کوچیکت احمقه نمیفهمه باید زنشو ببره بالا تو اتاقش یچی بهش بگو
دمتریوس: و چرا باید اینکارو کنم؟
انیا: ام خب... چون بلند نیست با زنش چجوری رفتار کنه
دامیان:ببند اون دهنو....
دمتریوس: خیلی خجالت اورین. متاسفانه این همه راه رو الکی نیومدم. بیا بغلت میکنمت میبرمت بالا
انیا:عشق خودمیییی
دمتریوس انیارو پرنسسی بلندمیکنه و میبره بالا و از اون ور انیا به دامیان زبون درازی میکنه
دامیانم داشت از عصبانیت و حسادت خودشو جر میداد
اون ور پیش دمتریوس و انیا
دمتریوس: اسمت چیه
انیا:انیا
دمتریوس: آدم احمق و جالبی هستی
انیا:ممنون؟
دمتریوس در اتاق دامیانو باز میکنه و انیا رو پرت میکنه رو تخت دامیان
انیا:اخخخ
دمتریوس:دفعه بعد همچین غلطی نکن
و میره
نویسنده؛ ددی خودمیی
بعد چند دقیقه دامیان درو میکوبه میاد داخل: کی بهت گفت همچین غلطیو بکنی؟
انیا: اعوضو بلله منه شیطان رجیم بسم الله رحمان رحیم یا پیغمبررر
دامیان: چیکار میکنی؟
انیا: اشهدمو میخونم
دامیان:.‌...‌
انیا: چتتتههه
دامیان: دختره...
دامیان سریع میاد کنار انیا میشینهو قلقلکش میده
انیا:بس کنننن*درحال ترکیدن از خنده*
دامیان: بگو ببخشید
انیا:ب..بخشید...
دامیان: نشنیدم صداتو
نویسنده؛ بلهه ناخدااااا اووووووو اون میاد بیرون با خوشحالی...
انیا:ببخشیددد
دامیان:افرین

واسه فردا کلی ایده دارمم😭👆
دیدگاه ها (۹)

رمان درخواستی

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

عشقی حقیقی

عشق حقیقیپارت:۴موقعیت کتاب خونهمانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک ک...

آوای شب

عشقی حقیقی

عشقی حقیقی

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

ادامه ویو دامیان رفتم تو اتاق که انیارو ببینم که دیدم یک مرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط