پارت۱۵
پارت۱۵
انیا : بیا بریم دیگه دیر شد
دامیان : اوکی من میرسونمت
انیا : لازم نکرده تو برو فعلا فکر کنم چون به نظرم باور نکردی
دامیان : چرا باور کردم
انیا : چرا باور کردی شدد من دروغ گفتم
دامیان : چون که می دونی می تونم نامرئی بشم و داستان ات منطقی بود ( من که فکر نمی کنم منطقی بوده باشه ولی خب)
دامیان رفت خوابگاه انیا هم رفت خونه
ویو انیا
بعد صحبت با دامیان امدم خونه واقعا خیلی راحت فبول کرد و خیلی شکه نشد ول کن برم انیمه جاسوسی ببیتم (خرس گنده خجالا نمی کشی با این سن هنوز انیمه ی ۶ سالگی تو می بینی )
داشتم انیمه جاسوسی نگاهنیکردم که یه شماره ناشناس زنگ زد
ویو دامیان
رفتم خبگاه داشتم به ماجرای امروز فکر میکردم که تصمیم گرفتم برم توی پارک یکم هوا بخورم
رفتم پارک و گوشی مو درا وردم و شماره ی انیا رو گرفت
ویو نویسنده
انیا تلفن رو ور می داره
دامیان : سلام
انیا : سلام . شما
دامیان : همونی که صبح باهاش حرف زدی
انیا : عااام..... من با کسی حرف نزده
دامیان : پشت مدرسه
انیا : من جدی
(بچه ها انیا از اول می دونست دامیان هست داره اذیت اش میکنه)
دامیان : مگه تو انیا نیستی
دامیان :《نکنه اونی که باهاش حرف زدم یکی شبیه لنیا بوده 》
انیا : چرا
دامیان : مسخره بازی درنیار
انیا : اه خدا باشه حالا چی کار داشتی زنگ زدی پسر دوم
انیا : بیا بریم دیگه دیر شد
دامیان : اوکی من میرسونمت
انیا : لازم نکرده تو برو فعلا فکر کنم چون به نظرم باور نکردی
دامیان : چرا باور کردم
انیا : چرا باور کردی شدد من دروغ گفتم
دامیان : چون که می دونی می تونم نامرئی بشم و داستان ات منطقی بود ( من که فکر نمی کنم منطقی بوده باشه ولی خب)
دامیان رفت خوابگاه انیا هم رفت خونه
ویو انیا
بعد صحبت با دامیان امدم خونه واقعا خیلی راحت فبول کرد و خیلی شکه نشد ول کن برم انیمه جاسوسی ببیتم (خرس گنده خجالا نمی کشی با این سن هنوز انیمه ی ۶ سالگی تو می بینی )
داشتم انیمه جاسوسی نگاهنیکردم که یه شماره ناشناس زنگ زد
ویو دامیان
رفتم خبگاه داشتم به ماجرای امروز فکر میکردم که تصمیم گرفتم برم توی پارک یکم هوا بخورم
رفتم پارک و گوشی مو درا وردم و شماره ی انیا رو گرفت
ویو نویسنده
انیا تلفن رو ور می داره
دامیان : سلام
انیا : سلام . شما
دامیان : همونی که صبح باهاش حرف زدی
انیا : عااام..... من با کسی حرف نزده
دامیان : پشت مدرسه
انیا : من جدی
(بچه ها انیا از اول می دونست دامیان هست داره اذیت اش میکنه)
دامیان : مگه تو انیا نیستی
دامیان :《نکنه اونی که باهاش حرف زدم یکی شبیه لنیا بوده 》
انیا : چرا
دامیان : مسخره بازی درنیار
انیا : اه خدا باشه حالا چی کار داشتی زنگ زدی پسر دوم
- ۱۳۸
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط