عشق حقیقی
عشق حقیقی
پارت:۴
موقعیت کتاب خونه
مانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک کرمی بریزم
انیا و بکی و دامیان و اوین و امیل و مانیا یک گروه بودن که کتابارو بچینن انیا بالا نرده بون بودش و داشت میچید دامیان و بکی هم نردوبون رو گرفته بودن اون اوین هم بیشتر به مانیا داشت نگاه میکرد مانیا اومد یهو گفت:میگم بچه ها بیاین بعد مدرسه بریم لباس عروسی واسه انیا بگیریم
انیا یهو قرمز شد و تعالشو از دست داد و افتاد و بله دیگه دامیان گرفتش😶
دامیان و انیا خیلییی بهم نزدیک بودن خیلیللیلیلیلیلیلیللیلی بکی هم که طبق معمول دامیان دیگه از قرمزی داشت میمرد به خودش اومد انیا رو گزاشت زمین
نکته:انیا افتاد رو دامیان برای همین
دامیان گفت:اوم بریم🍅
انیا بنده خدا از خداش بود گفت:باش🍅
و بعد کلاس راهی شدن برن لباس بگیرن انیا داشت لباس انتخاب میکرد و دامیانم نظرشو میگفت یک لباس نظر انیا دو جلب کرد و پوشیدش وقتی اومد برق زد و دامیان همین طوری بهش خیره شد😀🍅🍅
و گفت: کی کولرو خاموش کرد؟
مانیا گفت:وای عزیزم انیا خیلی قشنگ شدی الان دامیان سکته میکنه
انیا هم سرخ شد🍅
دامیانم لباسشو از قبل گرفته بود😀
که مانیا اومد به بکی و انیا گفت:بچه ها جولیا یک مهمونی گرفته مارو هم دعوت کرده میاین(جولیا ار انیا متنفره و عاشق دامیان ولی هنو کسی نمیدونه*
همه گفتن:اره بریم!
پارت:۴
موقعیت کتاب خونه
مانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک کرمی بریزم
انیا و بکی و دامیان و اوین و امیل و مانیا یک گروه بودن که کتابارو بچینن انیا بالا نرده بون بودش و داشت میچید دامیان و بکی هم نردوبون رو گرفته بودن اون اوین هم بیشتر به مانیا داشت نگاه میکرد مانیا اومد یهو گفت:میگم بچه ها بیاین بعد مدرسه بریم لباس عروسی واسه انیا بگیریم
انیا یهو قرمز شد و تعالشو از دست داد و افتاد و بله دیگه دامیان گرفتش😶
دامیان و انیا خیلییی بهم نزدیک بودن خیلیللیلیلیلیلیلیللیلی بکی هم که طبق معمول دامیان دیگه از قرمزی داشت میمرد به خودش اومد انیا رو گزاشت زمین
نکته:انیا افتاد رو دامیان برای همین
دامیان گفت:اوم بریم🍅
انیا بنده خدا از خداش بود گفت:باش🍅
و بعد کلاس راهی شدن برن لباس بگیرن انیا داشت لباس انتخاب میکرد و دامیانم نظرشو میگفت یک لباس نظر انیا دو جلب کرد و پوشیدش وقتی اومد برق زد و دامیان همین طوری بهش خیره شد😀🍅🍅
و گفت: کی کولرو خاموش کرد؟
مانیا گفت:وای عزیزم انیا خیلی قشنگ شدی الان دامیان سکته میکنه
انیا هم سرخ شد🍅
دامیانم لباسشو از قبل گرفته بود😀
که مانیا اومد به بکی و انیا گفت:بچه ها جولیا یک مهمونی گرفته مارو هم دعوت کرده میاین(جولیا ار انیا متنفره و عاشق دامیان ولی هنو کسی نمیدونه*
همه گفتن:اره بریم!
- ۱.۸k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط