پارت 86
*یه روز عادی تو بهشت بود.. یه صبح زیبا زمانی که آفتاب گیسوان پر نورش را پریشان میکرد..تا اینکه اون اتفاق افتاد...یه دعوا*
عزی: چرا باید به تو که یه زمانی عاشق امی بودی اجازه بدم که اونو ببری، ها؟
مایکل: شاید عاشقش بوده باشم ولی امی هنوز بهترین دوستمه و براش هرکاری میکنم، آقای مثلاً شوهر خوب؟
عزی: چه زری زدی؟
مایکل: اخبارو فقط یه بار میگن عزرائیل جان
*آره.. خب..بزار دوباره شروع کنیم.. من امیلی پارکر هستم..البته بهتره بگم..امیلی مورنینگ ستار که با عزرائیل مورنینگ ستار ازدواج کردم و پسرمون کارلوس مورنینگ ستار به دنیا اومد و الان یک ساله شده..*
امی: امم..بچه ها بهتره دعوا نکنید..
عزی: مایکللللل خونت حلالههه
مایکل: تو هم همینطور عزیییییی
*میپرن رو سر همدیگه تا همو بزنن..خوبه که کارلوس پیش هیمله.. قضیه اینه که من از عزرائیل خواستم که کارلوس رو به جهنم ببرم تا به بقیه دوستامم نشون بدم..آره بچه های هتل..ولی همونطور که انتظار میره عزی رد کرد و مایکل اومد که با عزی صحبت کنه تا منو ببره که...دعوا شد..*
امی: تمومش کنین شما دو تا..هوییی
*به حرفم گوش نمیدن تا اینکه..دورشون رو گردباد کوچیکی میگیره و جداشون میکنه*
هیمل: برادرا..شنیدین که امی چی گفت..
امی: هیمل!
کارلوس: ما...ما..
*برمیگردم عقب که هیمل و کارلوس رو میبینم.. هیمل با گردبادش این دو تا بچه رو جدا میکنه از هم و دهنشون رو میبنده تا دعوا نکنن*
هیمل: اینطوری بهتره..
امی: ممنون هیمل.. *آروم کارلوس رو بغل میگیرم*
هیمل: خب... راستش قضیه رو شنیدم.. چرا هردوتاشونو نمیبری؟
امی: چی؟ هردوتاشون؟
هیمل: آره.. هم دعوا نمیشه و هم دو تا محافظ بهتر از یه نفره، مگه نه؟
*با برق خاصی تو چشماش به مایکل و عزی نگاه میکنه که باعث میشه سریع قبول کنن.. به نظرم برادر کوچیکه خطرناک تر از بقیه باشه*
هیمل: خب پس حله. فردا حرکت کنین و منم باهاتون میام
امی: تو هم؟
هیمل: آره...باید دنبالش بگردم، شب تولد کارلوس نشستم فکر کردم، پدر نذاشت برم جهنم تا دنبال ونتی بگردم چون دیگه عملا داشتم خودمو عین جنازه میکردم.. از طرفی من همه جا رو تو بهشت گشتم پس به احتمال خیلی زیاد اونجا پیداش میکنم
امی: درسته اما...چرا حالا..؟
هیمل: چون حالا که برادر عزی تاج گذاری کرده و داره میره جهنم پس پدر دیگه حرفی برای زدن نداره..شما میرین به هزبین هتل و من میرم تا توی جهنم پرسه بزنم
*نقشه ی دقیقیه.. و میخوام که عملی بشه چون میدونم چه حسی داره که تنها بمونی با یه قلب شکسته و هیمل خیلی بیشتر از من تنها مونده پس..باید خیلی درد کشیده باشه*
کارلوس: هی...هییی
*هیمل لبخند میزنه و به کارلوس یه آبنبات چوبی میده و جیم میزنه*
امی: هیمل! همینجوری آدامه بدی بچمو چاق میکنییی
*فقط خندید و فرار کرد*
عزی: اههه..باید بگم دلم نمیخواد اونجا تنها باشی پس منم میام
مایکل: هوم.. آره و به عنوان بهترین دوستت و خونوادت منم میام..فک کنم یکم زیادی قاطی کردم.. متاسفم عزی
عزی: اوکیه.. منم باید سعی کنم یکم این رگ غیرتم رو کنترل کنم..شرمنده مایکل
امی: خوبه که آشتی کردین
کارلوس: دا..دا
*عزی کارلوس رو بغل میگیره و راه میوفته سمت اتاقش*
امی: اگه همینجور پیش بره کارلوس بالاخره میتونه حرف بزنه.. نکه الان خیلی حرف نمیزنه ولی خب..
مایکل: آره بچه ی باهوشیه..
*مایکل رو بغل کردم و راه افتادم سمت اتاق مشترک منو عزی تا وسایل سفر فردا رو آماده کنم*
عزی: چرا باید به تو که یه زمانی عاشق امی بودی اجازه بدم که اونو ببری، ها؟
مایکل: شاید عاشقش بوده باشم ولی امی هنوز بهترین دوستمه و براش هرکاری میکنم، آقای مثلاً شوهر خوب؟
عزی: چه زری زدی؟
مایکل: اخبارو فقط یه بار میگن عزرائیل جان
*آره.. خب..بزار دوباره شروع کنیم.. من امیلی پارکر هستم..البته بهتره بگم..امیلی مورنینگ ستار که با عزرائیل مورنینگ ستار ازدواج کردم و پسرمون کارلوس مورنینگ ستار به دنیا اومد و الان یک ساله شده..*
امی: امم..بچه ها بهتره دعوا نکنید..
عزی: مایکللللل خونت حلالههه
مایکل: تو هم همینطور عزیییییی
*میپرن رو سر همدیگه تا همو بزنن..خوبه که کارلوس پیش هیمله.. قضیه اینه که من از عزرائیل خواستم که کارلوس رو به جهنم ببرم تا به بقیه دوستامم نشون بدم..آره بچه های هتل..ولی همونطور که انتظار میره عزی رد کرد و مایکل اومد که با عزی صحبت کنه تا منو ببره که...دعوا شد..*
امی: تمومش کنین شما دو تا..هوییی
*به حرفم گوش نمیدن تا اینکه..دورشون رو گردباد کوچیکی میگیره و جداشون میکنه*
هیمل: برادرا..شنیدین که امی چی گفت..
امی: هیمل!
کارلوس: ما...ما..
*برمیگردم عقب که هیمل و کارلوس رو میبینم.. هیمل با گردبادش این دو تا بچه رو جدا میکنه از هم و دهنشون رو میبنده تا دعوا نکنن*
هیمل: اینطوری بهتره..
امی: ممنون هیمل.. *آروم کارلوس رو بغل میگیرم*
هیمل: خب... راستش قضیه رو شنیدم.. چرا هردوتاشونو نمیبری؟
امی: چی؟ هردوتاشون؟
هیمل: آره.. هم دعوا نمیشه و هم دو تا محافظ بهتر از یه نفره، مگه نه؟
*با برق خاصی تو چشماش به مایکل و عزی نگاه میکنه که باعث میشه سریع قبول کنن.. به نظرم برادر کوچیکه خطرناک تر از بقیه باشه*
هیمل: خب پس حله. فردا حرکت کنین و منم باهاتون میام
امی: تو هم؟
هیمل: آره...باید دنبالش بگردم، شب تولد کارلوس نشستم فکر کردم، پدر نذاشت برم جهنم تا دنبال ونتی بگردم چون دیگه عملا داشتم خودمو عین جنازه میکردم.. از طرفی من همه جا رو تو بهشت گشتم پس به احتمال خیلی زیاد اونجا پیداش میکنم
امی: درسته اما...چرا حالا..؟
هیمل: چون حالا که برادر عزی تاج گذاری کرده و داره میره جهنم پس پدر دیگه حرفی برای زدن نداره..شما میرین به هزبین هتل و من میرم تا توی جهنم پرسه بزنم
*نقشه ی دقیقیه.. و میخوام که عملی بشه چون میدونم چه حسی داره که تنها بمونی با یه قلب شکسته و هیمل خیلی بیشتر از من تنها مونده پس..باید خیلی درد کشیده باشه*
کارلوس: هی...هییی
*هیمل لبخند میزنه و به کارلوس یه آبنبات چوبی میده و جیم میزنه*
امی: هیمل! همینجوری آدامه بدی بچمو چاق میکنییی
*فقط خندید و فرار کرد*
عزی: اههه..باید بگم دلم نمیخواد اونجا تنها باشی پس منم میام
مایکل: هوم.. آره و به عنوان بهترین دوستت و خونوادت منم میام..فک کنم یکم زیادی قاطی کردم.. متاسفم عزی
عزی: اوکیه.. منم باید سعی کنم یکم این رگ غیرتم رو کنترل کنم..شرمنده مایکل
امی: خوبه که آشتی کردین
کارلوس: دا..دا
*عزی کارلوس رو بغل میگیره و راه میوفته سمت اتاقش*
امی: اگه همینجور پیش بره کارلوس بالاخره میتونه حرف بزنه.. نکه الان خیلی حرف نمیزنه ولی خب..
مایکل: آره بچه ی باهوشیه..
*مایکل رو بغل کردم و راه افتادم سمت اتاق مشترک منو عزی تا وسایل سفر فردا رو آماده کنم*
- ۲۶.۵k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط