𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐


[ویو جونگکوک]

سال‌ها پیش بود، همون روزی که نقشه انتقامم شکل گرفت. کالسکه ای که تائه هیونگ توش بود رو با بی‌رحمی تموم توی رودخونه انداختم..اما بعد چند لحظه، جرقه ای تو ذهنم زده شد: "اگه اون زنده بمونه چی؟"

سریع خودم رو تو رودخونه انداختم. آب خیلی سرد بود ، اما تمرکز من فقط روی پیدا کردن کالسکه بود...
بالاخره دستم به کالسکه رسید. قلبم به تپش افتاد. تائه هیونگ خیس و بی‌جون به نظر می‌رسید. نبض ضعیفی داشت که به سختی قابل لمس بود...تن کوچیکش سرد و کبود شده بود.

با سرعت تائه هیونگ رو به نزدیک‌ترین بیمارستان رسوندم...لازم نبود توضیح زیادی بدم. فقط گفتم که اونو از رودخونه نجات دادم... پرستارا و پزشکا زود دست به کار شدن.
ساعت‌ها طول کشید، ساعت‌ها که من منتظر بودم، نه از سر نگرانی، بلکه از سر بی‌قراری برای نتیجه‌ای که می‌خواستم.

بالاخره پزشک با چهره‌ای جدی بیرون اومد.
دکتر: آقای جئون، معجزه شد. بچه از مرگ حتمی نجات پیدا کرد. اما...

با لحنی که هیچ اثری از نگرانی در اون نبود، پرسیدم.
جونگکوک: اما چی؟

دکتر:مدتی طول می‌کشه تا کاملا بهبود پیدا کنه.. و آسیب‌هایی هم بهش وارد شده و ممکنه که دیگه حافظه اش برنگرده.

لبخندی سرد رو لبام نشست... آسیب؟ چه بهتر... حالا که فراموشی گرفته کار رو برام آسون تر کرده..

جونگکوک: ممنونم دکتر
با لحنی آروم گفتم...
جونگکوک: از این به بعد، من مراقبش هستم

__________

تائه هیونگ، یا همون جونگ وو که جونگکوک اسمش رو عوض کرده بود تو محیطی کاملا متفاوت از هر بچه ی دیگه ای بزرگ شد...
جونگکوک هرگز به اون محبت پدری نکرد. اون تائه هیونگ رو نه به عنوان یه فرزند، بلکه به عنوان یه ابزار می‌دید، ابزاری بی‌نقص برای اجرای نقشه انتقامش.

روزهای کودکی جونگ وو، نه با بازی و خنده، بلکه با آموزش‌های سخت و طاقت‌فرسا پر شد. جونگکوک اونو تو هنرهای رزمی، کار با انواع سلاح‌ها، و استراتژی‌های پیچیده ذهنی آموزش داد. اون به تائه هیونگ یاد داد که چطوری احساسات رو سرکوب کنه.. چطوری درد رو نادیده بگیره و چطوری بی‌رحم باشه... هرگز بهش اجازه داده نشد که ضعفی نشون بده‌... کوچکترین خطاش با تنبیهی سخت پاسخ داده می‌شد و همین باعث شد تا تائه هیونگ به مرور زمان، پوست کلفت و بی‌عاطفه بشه...


جونگکوک داستان زندگیش رو از دیدگاه خودش برای تائه هیونگ تعریف می‌کرد: داستانی پر از خیانت و رنج، که مقصر اصلی آن ا.ت و تهیونگ بودند. اون به تائه هیونگ تلقین کرد که:

جونگکوک با صدایی آروم و نفوذگر گفت...
جونگکوک: جونگ وو... یادت باشه... اونها بودن که زندگی پدر و مادر واقعی ات رو گرفتن اونها باعث شدن که تو یتیم بشی

جونگ وو با چشمای معصوم اما پر از غم گفت.. جونگ وو : اونا واقعا آدمهای بدی بودن عمو جونگکوک؟

جونگکوک سری تکون میده
جونگکوک: خیلی بد. اونها هرگز نخواستن تو خوشبخت بشی میخواستن همه چیز رو ازت بگیرن حتی پدر و مادرت رو..

این دروغ‌ها، بذر کینه و نفرت رو تو قلب تائه هیونگ کاشت. اون بزرگ می‌شد با این باور که تنها هدفش در زندگی، انتقام گرفتن از کسایی هست که به اون و "پدرخوانده‌اش" ظلم کرده‌ان.

تائه هیونگ، با اسم جدید جونگ وو، به پسری قدبلند، خوش‌چهره اما با چشمای سرد و بی‌روح تبدیل شد. نگاهش نافذ و حسابگر بود و کمتر کسی می‌تونست در برابرش مقاومت کنه... اون هوشی سرشار داشت، اما این هوش برای رسیدن به اهداف بی‌رحمانه جونگکوک به کار گرفته می‌شد...اون یاد گرفته بود که چطور دیگران رو دستکاری کنه، چطوری اعتمادشون رو جلب کنه و در لحظه مناسب، ضربه خودش رو وارد کنه

هیچ محبت و گرمایی تو زندگیش وجود نداشت. تنها چیزی که می‌دونست، وظیفه و وفاداری به جونگکوک بود و هدف مشترکشون: انتقام.

اون تبدیل به سایه‌ای از خود واقعیش شده بود، یک جنگجوی آموزش‌دیده که برای یه هدف شوم بزرگ شده بود. تائه هیونگِ کوچیک، مدت‌ها پیش مرده بود و به جای اون، جونگ وو بود؛ پسری جوون که تموم وجودش با بی‌رحمی و عطش انتقام پر بود.
شرط ها:
۴۰ لایک
۲۰کامنت
اگه شرط ها زودتر برسه پارت هدیه میزارم
دیدگاه ها (۳۴)

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۷✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

🐿️ حتی اگه تاریخ تولد بابام رو هم قاطی کنم تاریخ تولد یکی از...

وقتی حتی وسط جنگل هم دنبال سیگنال می‌گردی… 📈🌲🐻دنیا پر از چال...

پارت ۴۰

۳ پارتی

مافیای من

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

چند پارتی

سناریو تهیونگ

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.15(روایت از زبان ا.ت)ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط