{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟
✨پارت۷✨

_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒________________

تنش در اتاق به اوج رسیده. صدای قدم‌های سنگین پدر جونگ‌کوک که داره به در نزدیک می‌شه، مثل ضربه‌های پتک روی قلب توئه. تو می‌دونی که اگه همین الان از اینجا بری، ممکنه گیر بیفتی، اما اگه بمونی، باید با تمام وجودت خودت رو کنترل کنی.

(آت): در حالی که دستور جونگ‌کوک رو شنیدی، به جای اینکه سریع فرار کنی، یک لحظه مکث می‌کنی. تو می‌دونی که جونگ‌کوک در این لحظه به شدت بی‌دفاعه. با یک حرکت جسورانه، به جای رفتن پشت پرده، خودت رو به سمتش می‌کشی. دستت رو که حالا لرزش خفیفی داره، از روی سینه‌اش پایین می‌بری و لبه‌ی کمرش رو می‌گیری. نگاهت رو مستقیم به چشمان تاریک و پر از اضطرابش می‌دوزی. «اگه بخوام برم… دیگه برنمی‌گردم، جونگ‌کوک. اگه می‌خوای از من محافظت کنی، پس الان… همین الان، بهم ثابت کن.»
(جونگ‌کوک): او کاملاً از این حرکت غیرمنتظره شوکه شده. نفسش در سینه حبس می‌شه. نزدیکیِ بدنت، گرمای نفس‌های تو و اون نگاهِ جسورانه، تمام منطقِ مافیایی‌اش رو از کار می‌اندازه. او برای لحظه‌ای فراموش می‌کنه که پدرش پشت دره. دستش به طور ناخودآگاه دور کمرت حلقه می‌شه و تو رو به خودش نزدیک‌تر می‌کنه، طوری که هیچ فاصله‌ای بینتون باقی نمی‌مونه. «داریبا مرگ بازی می‌کنی، آت… تو نمی‌دونی داری با کی هستی.»
(آت): با صدایی که حالا بم‌تر و لرزان‌تر شده (در حالی که هنوز داری به اون کارت شناسایی که تو جیبت قایم کردی فکر می‌کنی)، لب‌ها رو به گوشش نزدیک می‌کنی. «می‌دونم با کی هستم. با کسی که زیر این پوستِ سرد، داره از ترسِ از دست دادنِ من می‌سوزه.» در همین حالت، در حالی که سرت رو روی شونه‌اش گذاشتی، چشمات رو باز نگه می‌داری و با دقت به سمت میز کار و اون پوشه رو می‌بینی تا مطمئن بشی چیزی جابه‌جا نشده.
صدای دستگیره در که چرخیده، مثل رعد و برق سکوت رو می‌شکنه. جونگ‌کوک با یک حرکت سریع، تو رو از خودش جدا می‌کنه و با احتیاط تو رو به سمت پشتِ پرده‌های سنگین و مخمل هدایت می‌کنه، اما قبل از اینکه تو رو اونجا رها کنه، دستش رو برای یک لحظه کوتاه، با فشاری که نشون از میل و اضطرار داشت، روی پهلوی تو می‌کشه.

(جونگ‌کوک): با صدایی که سعی می‌کنه سرد و عادی باشه، اما هنوز لرزشِ پنهانی داره، رو به در می‌گه: «اومدم، پدر. فقط داشتم مدارکِ جلسه رو چک می‌کردم.»
پدر جونگ‌کوک وارد می‌شه. تو پشت پرده‌ی ضخیم ایستادی. تاریکیِ پشت پرده باعث شده فقط از شکاف کوچکی بین پارچه‌ها، صحنه رو ببینی. می‌بینی که پدرش با ابهت و نگاهی که انگار می‌خواد روح آدم رو بکشه، به اتاق خیره شده. اون مرد، بوی خون و قدرت می‌ده.

(پدر جونگ‌کوک): «مدارک؟ تو توی این ساعت داری مدارک رو چک می‌کنی؟ جونگ‌کوک، تمرکزت رو گم نکن. فردا شب، خانواده چهارم باید از نقشه‌ی خودش بی‌خبر باشه. ما نباید ریسک کنیم.»
جونگ‌کوک در حالی که سعی می‌کنه استوار بایسته، تو از پشت پرده می‌بینی که مشت‌های او چقدر محکم گره شده. او داره با تمام توانش جلوی فروپاشی یا لو رفتنِ تو مقاومت می‌کنه.

✨پایان پارت۷✨
دیدگاه ها (۰)

می‌دونی چیه عمو جون رو آدما حساب باز کردی کون صلوات روی کسی ...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۱: تیکه‌های پازل(بخش اول)در که پشت سر سوآ...

┄┉✿┉┄ ⇠ جونگ‌کوک درباره فیلم‌های علمی‌تخیلی صحبت می‌کنه و می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط