{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

. حکایت رفاقت من و تو،
حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو

. حکایت رفاقت من و تو،
حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم!
که با هر جرعه بسیار اندیشیدم،
که این طعم را دوست دارم یا نه؟
وآنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن،
که انتظار تمام شدنش را نداشتم!
و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه میخواهم،
حتی تلخ تلخ !!
دیدگاه ها (۲)

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

گاهی از خودم می پرسم اگر همه‌ چیز را می‌دانستم، باز هم همین‌...

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

پارت اول خیابان خلوت بود و صدای قدم‌هایم روی سنگفرش‌های خیسِ...

#تلنگر#داستان واقعییادمه دوران مجردی خوبی داشتم؛ طوری که گاه...

سناریو سانزو

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

واقعیتِ تلخ این است: من دیگر حوصله‌ی دوست داشته شدن ندارم. ن...

تظاهر ؟ :))) حتی تظاهر هم نمیکنن :)))ماجرا اینه که چند روز د...

۳ پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط