{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول

پارت اول

خیابان خلوت بود و صدای قدم‌هایم روی سنگفرش‌های خیسِ پیاده‌رو، تنها صدایی بود که سکوت شب را می‌شکست. چراغ‌های خیابان سوسو می‌زدند و من فقط به خانه فکر می‌کردم. ناگهان، سایه‌ای بزرگ روی زمین افتاد و قبل از اینکه بتوانم حتی برگردم، دست‌هایی سرد و قوی دهانم را پوشاندند. تمام بدنم یخ زد و تلاشم برای فریاد زدن بی‌فایده بود. بوی عطری تلخ در بینی‌ام پیچید و بعد... سیاهی مطلق.

وقتی چشم‌هایم را باز کردم، خودم را در اتاقی مجلل و غریبه دیدم؛ سقفی بلند، پرده‌های مخملی و درهایی که قفل بودند. جونگ‌کوک روی صندلی مقابل تخت نشسته بود. با دیدن چهره‌اش که در نورِ کمِ اتاق، سرد و نافذ به نظر می‌رسید، وحشت تمام وجودم را گرفت. او با نگاهی که همزمان دیوانه‌وار و ستایش‌گر بود، فقط مرا تماشا می‌کرد.

جونگ‌کوک: بالاخره بیدار شدی. نمی‌دونی چقدر منتظر بودم که فقط چشم‌های تو رو در این اتاق ببینم.

دستم را روی گلویم گذاشتم و با صدایی لرزان عقب کشیدم: تو کی هستی؟ چرا من رو به اینجا آوردی؟ چی از جونم می‌خوای؟

جونگ‌کوک فقط لبخندی تلخ زد و به سمت من آمد. آن لحظه بود که فهمیدم در قفسی گرفتار شده‌ام که هیچ راه فراری برایش نداشتم.
دیدگاه ها (۰)

دختر و پارتی

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁵ویو: اتماشین جلوی خونه‌ی بابا مت...

### پارت ۵: طوفان در اتاق کارسرمای اتاق کار جونگ‌کوک، با ورو...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۹✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط