#تلنگر#داستان واقعی
#تلنگر#داستان واقعی
یادمه دوران مجردی خوبی داشتم؛ طوری که گاهی از لحاظ روحی نیاز دارم برگردم به همون دوران... مخصوصاً دانشگاه.
چند ماهی از نامزدی و عقدمون گذشته بود.
یه روز مثل همیشه داشتیم با هم فیلم و عکس میدیدیم که همسرم پرسید:
«تو این همه عکس و فیلم رو واقعاً میخوای چیکار کنی؟! همین گوشی بیزبون رو میگی حافظهش پره، خب فهمیدم چرا! 😂
از یه اتفاق، توی صحنههای مختلف عکس داری، این به کنار... از هر کسی که میشناسی و نمیشناسی هم عکس و شماره توی گوشیت هست!»
خلاصه بعد از کلی کشمکش، هرچقدر من مقاومت کردم و واکنش نشون دادم، فقط یه تعدادی رو گذاشت و بقیه رو پاک کرد؛ حتی شمارههاشون رو هم.
هی میخوند و میگفت: «این کیه؟»
منم میگفتم: «دوسته... دوست آبجیمه...»
دیگه عصبی شده بودم. اونقدر که دلم میخواست داد بزنم:
«تو حق نداشتی این کارو بکنی! تو نباید دخالت میکردی! تو... تو... تووووو!»
ولی من وقتی خیلی عصبانی میشم، ساکت میشم.
لال شدم و یه گوشه نشستم و چیزی نگفتم.
اومد کنارم و گفت:
«نجمه!؟ بخاطر چند تا شماره و عکس با من قهر میکنی؟
اونا یا من؟! اینقدر مهمن که بخاطرشون با من قهر کنی؟!»
گفتم:
«اونا دوستای منن. این عکسا خاطرات منه. تو نباید این کارو میکردی. قرار نیست خودتو با اونا مقایسه کنی... هر کسی جایگاه خودش رو داره و هر کسی توی جای خودش عزیزه.»
برگشت گفت:
«اگر واقعاً عزیز باشن، اگر واقعاً رفاقتی باشه و معرفتی... خودشون زنگ میزنن، پیام میدن، سراغتو میگیرن. تو هم سیوشون کن... برید بیاید، عکس بگیرید... این گوی و این میدان!»
بماند که من قانع نشدم... 😅
بماند که هر بار سر چیز دیگهای یه کوچولو بحثمون میشد، میگفتم:
«هاااا! تو عکس و فیلمهامو حذف کردی! 🤭😂»
و هنوز هم ته دلم از کاری که اون روز کرد دلخورم؛ چون واقعاً اون روز بهم سخت گذشت.
اما بچهها...
از اون روز ۶، ۷ سال گذشته.
نه کسی زنگ زد.
نه پیامی داد.
نه خبری گرفت.
نه کسی گفت «کجایی؟ دلمون برات تنگ شده.»
دیگه چه برسه به اینکه بخوان بیان و با هم وقت بگذرونیم و عکس بگیریم.
فقط یک نفر موند.
یک نفر که همسن خودمه و شد ابدیترین رفیقم؛ صمیمیترین دوستم. ❤️
و اون موقع بود که فهمیدم شاید همسرم، برخلاف چیزی که من فکر میکردم، حرف عجیبی نزده بود...
من سالها فکر میکردم دارم از رفاقتهام دفاع میکنم؛
در حالی که بعضی آدمها حتی ارزش دفاع کردن هم نداشتن.
من فکر میکردم رفیقن...
فکر میکردم میمونن...
فکر میکردم این خاطرهها یه روز دوباره تکرار میشن...
ولی نشدن.
و تلخترین قسمت ماجرا این نیست که رفتن؛
تلخترین قسمت اینه که من سالها برای آدمهایی دلخور شدم که حتی یکبار هم دلشون برای من تنگ نشد.
پس اگر یه چیزی رو از این چند سال یاد گرفته باشم، اینه:
دنیا ارزش اخم کردن، حرص خوردن و شکستن دل خودتون رو نداره.
خودتون باشید...
کنار خانوادهتون، کنار آدمهایی که بودنشون رو ثابت کردن، کنار همون چند نفری که لازم نیست برای موندنشون التماس کنید.
و بقیه؟
بذارید برن.
چون بعضی آدمها وقتی از زندگیتون میرن،
فقط یک دوست رو از دست نمیدید...
میفهمید که از اول هم دوستتون نبودن. ❤️
یادمه دوران مجردی خوبی داشتم؛ طوری که گاهی از لحاظ روحی نیاز دارم برگردم به همون دوران... مخصوصاً دانشگاه.
چند ماهی از نامزدی و عقدمون گذشته بود.
یه روز مثل همیشه داشتیم با هم فیلم و عکس میدیدیم که همسرم پرسید:
«تو این همه عکس و فیلم رو واقعاً میخوای چیکار کنی؟! همین گوشی بیزبون رو میگی حافظهش پره، خب فهمیدم چرا! 😂
از یه اتفاق، توی صحنههای مختلف عکس داری، این به کنار... از هر کسی که میشناسی و نمیشناسی هم عکس و شماره توی گوشیت هست!»
خلاصه بعد از کلی کشمکش، هرچقدر من مقاومت کردم و واکنش نشون دادم، فقط یه تعدادی رو گذاشت و بقیه رو پاک کرد؛ حتی شمارههاشون رو هم.
هی میخوند و میگفت: «این کیه؟»
منم میگفتم: «دوسته... دوست آبجیمه...»
دیگه عصبی شده بودم. اونقدر که دلم میخواست داد بزنم:
«تو حق نداشتی این کارو بکنی! تو نباید دخالت میکردی! تو... تو... تووووو!»
ولی من وقتی خیلی عصبانی میشم، ساکت میشم.
لال شدم و یه گوشه نشستم و چیزی نگفتم.
اومد کنارم و گفت:
«نجمه!؟ بخاطر چند تا شماره و عکس با من قهر میکنی؟
اونا یا من؟! اینقدر مهمن که بخاطرشون با من قهر کنی؟!»
گفتم:
«اونا دوستای منن. این عکسا خاطرات منه. تو نباید این کارو میکردی. قرار نیست خودتو با اونا مقایسه کنی... هر کسی جایگاه خودش رو داره و هر کسی توی جای خودش عزیزه.»
برگشت گفت:
«اگر واقعاً عزیز باشن، اگر واقعاً رفاقتی باشه و معرفتی... خودشون زنگ میزنن، پیام میدن، سراغتو میگیرن. تو هم سیوشون کن... برید بیاید، عکس بگیرید... این گوی و این میدان!»
بماند که من قانع نشدم... 😅
بماند که هر بار سر چیز دیگهای یه کوچولو بحثمون میشد، میگفتم:
«هاااا! تو عکس و فیلمهامو حذف کردی! 🤭😂»
و هنوز هم ته دلم از کاری که اون روز کرد دلخورم؛ چون واقعاً اون روز بهم سخت گذشت.
اما بچهها...
از اون روز ۶، ۷ سال گذشته.
نه کسی زنگ زد.
نه پیامی داد.
نه خبری گرفت.
نه کسی گفت «کجایی؟ دلمون برات تنگ شده.»
دیگه چه برسه به اینکه بخوان بیان و با هم وقت بگذرونیم و عکس بگیریم.
فقط یک نفر موند.
یک نفر که همسن خودمه و شد ابدیترین رفیقم؛ صمیمیترین دوستم. ❤️
و اون موقع بود که فهمیدم شاید همسرم، برخلاف چیزی که من فکر میکردم، حرف عجیبی نزده بود...
من سالها فکر میکردم دارم از رفاقتهام دفاع میکنم؛
در حالی که بعضی آدمها حتی ارزش دفاع کردن هم نداشتن.
من فکر میکردم رفیقن...
فکر میکردم میمونن...
فکر میکردم این خاطرهها یه روز دوباره تکرار میشن...
ولی نشدن.
و تلخترین قسمت ماجرا این نیست که رفتن؛
تلخترین قسمت اینه که من سالها برای آدمهایی دلخور شدم که حتی یکبار هم دلشون برای من تنگ نشد.
پس اگر یه چیزی رو از این چند سال یاد گرفته باشم، اینه:
دنیا ارزش اخم کردن، حرص خوردن و شکستن دل خودتون رو نداره.
خودتون باشید...
کنار خانوادهتون، کنار آدمهایی که بودنشون رو ثابت کردن، کنار همون چند نفری که لازم نیست برای موندنشون التماس کنید.
و بقیه؟
بذارید برن.
چون بعضی آدمها وقتی از زندگیتون میرن،
فقط یک دوست رو از دست نمیدید...
میفهمید که از اول هم دوستتون نبودن. ❤️
- ۱.۹k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط