این داستان بر گرفته شده از زندگی واقعی خودم می باشد
این داستان بر گرفته شده از زندگی واقعی خودم می باشد
امیدوارم لذت ببریدوبا احساست من همگام شوید
نویسنده م.و
کپی از رمان ممنوع می باشد دوست عزیز
قسمت دوم
غم تو دلم موج می زد.وشیدا همچنان تو ماشین عین اسپند رو اتیش واسه خورش بپر بپر میکرد
واای خدا ادم انقدر سر خوش می شد مگه.گاهی ب خودم میگفتم عجب دل شادی داره بی خیال دنیاس
نه دل میبنده نه میذاره کسی بهش دل ببنده
شعارش این بود عشق یعنی تنهایی و تنهایی سفر کردن من میتوانم.بر اساس این شعار هیجای کشور نمونده بودکه نرفته باشه.خیلی خنده دار بود واسم شاید تو دلش بجای قلب سنگ قبر گذاشته بودن هر کی جلوش ازغم حرف میزد قشنگ میذاشتنش کنار
میگفت من با غم کاری ندارم شاد بودی بیاخبرمو بگیر.
دلم میخواست گاهی خفش کنم نمیدونم چرا ولی واقعاادم مگه می شدبی عشق زندگی کنه.
توغرق شادی خودش بود و من
غرق در عزای نبود محسن
تحمل شنیدن اهنگ های شاد و نداشتم تو گوشن هنسفری زدم وسرمو ب پتجره تکیه دادم و به بیرون نگاه میکردم.هواسرد بود و برف همه جا رو پوشانده بود
باز ی بغضی گلوم و گرفته
باز همون حس درد جدایی من امروز کجام
و تو امروز کجایی
اهنگم راست بودپ حقیقت داشت توی قلبم ی حفره بزرگ و احساس میکردم و هر چی می گذشت بدترمی شد توی ذهنم هزاار تا چراا بود که نمیتونستم پیدا کنم
اعصابم خراب بود و پرش های شیدا من و عصبی تر میکرد
انگار هر ثانیه بهش سوزن میزدن هی می پرید
ب بیرون خیره بودم که چشام سیاهی رفت.شیدا بود شالش وازسرش کنده بود و ب سمت مت پرت کرده بود
_شیداااا تو چرا نمیتونی یک لحظه ارام باشی چرا شبیه کش تنبان هر لحظه میپری اخهه.چتههه ؟؟؟؟
شیدا:ببین تو روی خیلی خشنی داری رو اعصابم بری میزنم لهت میکنماااا
_شیدا بس کن ی چی بهت میگماااا
شیدا خوب بهار جون ببین
من ی حرف جدی دارم
مهلا:چیه عشقم بگو
شیدا:باشدمیگویم
بببن ما الان خاک بر سر نیستیم
مهلا: واا خدانکنه چرااا؟؟؟
شیدا:ببین الان همه شوهر کردن فقط ما موندیم
_ای خدااا تولگدت کنه شیداا
تو ابرو واسه ما نذاشتی این حرفا چیه اخههه
اوندفه پیش مصطفی دوست شادی گفتی بهمون تیکه ناجور زد
امیدوارم لذت ببریدوبا احساست من همگام شوید
نویسنده م.و
کپی از رمان ممنوع می باشد دوست عزیز
قسمت دوم
غم تو دلم موج می زد.وشیدا همچنان تو ماشین عین اسپند رو اتیش واسه خورش بپر بپر میکرد
واای خدا ادم انقدر سر خوش می شد مگه.گاهی ب خودم میگفتم عجب دل شادی داره بی خیال دنیاس
نه دل میبنده نه میذاره کسی بهش دل ببنده
شعارش این بود عشق یعنی تنهایی و تنهایی سفر کردن من میتوانم.بر اساس این شعار هیجای کشور نمونده بودکه نرفته باشه.خیلی خنده دار بود واسم شاید تو دلش بجای قلب سنگ قبر گذاشته بودن هر کی جلوش ازغم حرف میزد قشنگ میذاشتنش کنار
میگفت من با غم کاری ندارم شاد بودی بیاخبرمو بگیر.
دلم میخواست گاهی خفش کنم نمیدونم چرا ولی واقعاادم مگه می شدبی عشق زندگی کنه.
توغرق شادی خودش بود و من
غرق در عزای نبود محسن
تحمل شنیدن اهنگ های شاد و نداشتم تو گوشن هنسفری زدم وسرمو ب پتجره تکیه دادم و به بیرون نگاه میکردم.هواسرد بود و برف همه جا رو پوشانده بود
باز ی بغضی گلوم و گرفته
باز همون حس درد جدایی من امروز کجام
و تو امروز کجایی
اهنگم راست بودپ حقیقت داشت توی قلبم ی حفره بزرگ و احساس میکردم و هر چی می گذشت بدترمی شد توی ذهنم هزاار تا چراا بود که نمیتونستم پیدا کنم
اعصابم خراب بود و پرش های شیدا من و عصبی تر میکرد
انگار هر ثانیه بهش سوزن میزدن هی می پرید
ب بیرون خیره بودم که چشام سیاهی رفت.شیدا بود شالش وازسرش کنده بود و ب سمت مت پرت کرده بود
_شیداااا تو چرا نمیتونی یک لحظه ارام باشی چرا شبیه کش تنبان هر لحظه میپری اخهه.چتههه ؟؟؟؟
شیدا:ببین تو روی خیلی خشنی داری رو اعصابم بری میزنم لهت میکنماااا
_شیدا بس کن ی چی بهت میگماااا
شیدا خوب بهار جون ببین
من ی حرف جدی دارم
مهلا:چیه عشقم بگو
شیدا:باشدمیگویم
بببن ما الان خاک بر سر نیستیم
مهلا: واا خدانکنه چرااا؟؟؟
شیدا:ببین الان همه شوهر کردن فقط ما موندیم
_ای خدااا تولگدت کنه شیداا
تو ابرو واسه ما نذاشتی این حرفا چیه اخههه
اوندفه پیش مصطفی دوست شادی گفتی بهمون تیکه ناجور زد
- ۸.۲k
- ۰۵ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط