{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی آن قدر دلتنگی ام اوج می گیرد

گاهی آن قدر دلتنگی ام اوج می گیرد

که سقوط اشک هایم زمین را چاک می دهد

و ناله هایم تمام حجم خلاء اطرافم را فرا می گیرد

گاهی که دلتنگت می شوم تمام ذهنم را

جست و جو می کنم

تا دوباره لبخندهایت را به یاد آورم

گاهی که از خود بی خود می شوم

تمام کوچه های شهر رابرای دوباره

دیدنت زیرورو می کنم

گاهی که دلتنگت می شوم

فراموش می کنم که تو خیالی بیش

نبودی...

در عمق پریشانی هایم در نفس زدنهایم

میان مسخ و جنون

این تو بودی توهم چشم سبز من

و چه مستانه می رقصیدی

پابرهنه بر تمام نا خوشی هایم

و نفس که حبس می شود

آن گاه که من به عمق سبز چشمانت فرو
می روم

وای از بی تو بودن

در شهری که تمام خیابان هایش را به نام
تو سند زده ام

در شهری که همه ش خاکستری است

جز چشمان سبز تو گاهی که دوباره یاد

تو زنده می شود

فراموش می کنم

که تو را سال ها پیش به خاک سپرده ام
دیدگاه ها (۵)

روبه روی مندرمقابل تمام دلتنگی هاجلوی همه ی بی قراری هاو جزا...

حالم خوب استباور کنشکوفه های پشت پنجره هم می داننددلم را با...

می دانی؟از خستگی دستهایمان نیستکه به هم نمی رسیممن و توصبوری...

زیبا ترینماز آن هنگام که خیالم تو را آفریدنه از پس پریشانی م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط