فصل سی ام: گروه هفت‌نفره

فصل سی ام: گروه هفت‌نفره

صبح، معلم وارد کلاس شد و بعد از گذاشتن کتاب‌ها روی میز، رو به دانش‌آموزها گفت:

ـ قبل از شروع درس، باید دربارهٔ اردوی مدرسه صحبت کنیم. قراره دو روز به یک منطقهٔ تفریحی خارج از شهر بریم. هم برنامه‌های گروهی داریم و هم وقت آزاد. اما قبل از هر چیز باید گروه‌هاتون رو مشخص کنید.

صدای هیجان بچه‌ها کلاس رو پر کرد.

هانا بلافاصله به سمت رینا برگشت.

ـ ما دوتا با هم گروه می‌شیم، درسته؟

رینا لبخند زد.

ـ معلومه! ایومی هم باید باهامون باشه.

ایومی به ملیسا نگاه کرد.

ـ ملیسا، تو هم بیا با ما.

ملیسا لبخند ملایمی زد.

ـ حتماً.

سوتا که از ردیف عقب حرف‌هاشون رو شنیده بود، صندلی‌اش رو جلو کشید.

ـ خب، پس منم هستم. یکی باید مراقب باشه این سه نفر تمام اردو رو صرف خرید و عکس گرفتن نکنن.

هانا با اعتراض گفت:

ـ ما اصلاً این‌طوری نیستیم!

رن درحالی‌که دفترش رو می‌بست، گفت:

ـ من شاهد دارم که دفعهٔ قبل چهل دقیقه دنبال بهترین زاویهٔ عکس بودین.

ـ رن!

ملیسا خندید، اما این بار فقط لبخند کوتاهی زد و به حرف‌های بقیه گوش داد.

کایزن که تا اون لحظه ساکت بود، کیفش رو کنار میز گذاشت.

ایومی ازش پرسید:

ـ کایزن، تو با کدوم گروه میای؟

ـ فرقی نمی‌کنه.

سوتا سریع گفت:

ـ پس با ما بیا. اگه تو نباشی، رن دوباره می‌خواد برنامهٔ اردو رو خودش تنظیم کنه.

رن بدون اینکه سرش رو بلند کنه، جواب داد:

ـ حداقل برنامهٔ من از پیشنهادهای تو بهتره.

سوتا دستش رو روی سینه‌اش گذاشت و وانمود کرد ناراحت شده.

معلم دوباره صحبت کرد:

ـ خب، گروه‌هاتون رو نهایی کنید. هر گروه باید هفت نفر داشته باشه و فهرستش رو تا پایان زنگ تحویل بده.

هانا انگشت‌هاش رو شمرد.

ـ ملیسا، ایومی، من، رینا، سوتا و رن... می‌شیم شش نفر. یه نفر دیگه هم لازم داریم.

همه تقریباً هم‌زمان به کایزن نگاه کردن.

کایزن چند لحظه سکوت کرد.

ـ باشه. منم با شما میام.

ملیسا ناخودآگاه به سمتش برگشت.

انتظار داشت مثل همیشه بگه براش فرقی نمی‌کنه، اما این بار خودش گروهشون رو انتخاب کرده بود.

شاید اتفاق مهمی نبود؛ بااین‌حال، ملیسا از این فکر که دو روز رو همراه اون‌ها می‌گذرونه، خوشحال شد.

***

بعد از مشخص شدن گروه‌ها، بچه‌ها مشغول صحبت دربارهٔ اردو شدن.

هانا می‌خواست بدونه چه لباس‌هایی باید بپوشن، رینا دربارهٔ محل اقامت سؤال داشت و سوتا از همین حالا دنبال برنامه‌های تفریحی بود.

ملیسا بیشتر گوش می‌داد تا اینکه ایومی گوشی‌اش رو به سمت او گرفت.

ـ ملیسا، اینجا رو ببین! نوشته اطراف محل اقامتمون یه مسیر پیاده‌روی جنگلی هم هست.

ـ چه خوب. امیدوارم وقت داشته باشیم بریم.

کایزن که کنار میز ایستاده بود، گفت:

ـ صبح زود خلوت‌تره.

ملیسا نگاهش کرد.

ـ تو می‌خوای صبح زود بری؟

ـ احتمالاً.

ـ منم دوست دارم برم.

کایزن برای لحظه‌ای مکث کرد.

ـ پس می‌تونیم با هم بریم.

ملیسا ساکت شد.

پیشنهادش ساده بود؛ نه شوخی‌ای در کار بود و نه حرف اضافه‌ای. بااین‌حال، برای ملیسا همین که کایزن خودش پیشنهاد داده بود با او همراه شود، غیرمنتظره بود.

ـ باشه. اگه بقیه هم خواستن، می‌تونیم گروهی بریم.

کایزن نگاهش رو از او گرفت.

ـ هر طور راحتی.

ملیسا لبخند کوچکی زد.

ـ ممنون.

این بار کایزن فقط سر تکون نداد؛ چند لحظه بیشتر نگاهش کرد و بعد کنار او نشست تا برنامهٔ اردو رو با هم بررسی کنن.

***

زنگ که خورد، بقیه برای رفتن به حیاط از کلاس خارج شدن. ملیسا هنوز مشغول نوشتن فهرست وسایل موردنیاز بود که کایزن به دفترش اشاره کرد.

ـ چیزی جا انداختی.

ملیسا نوشته‌هاش رو بررسی کرد.

ـ چی؟

کایزن خودکارش رو برداشت و کنار فهرست نوشت: «کفش مناسب پیاده‌روی».

ـ مسیر جنگلیه. کفش معمولی اذیتت می‌کنه.

ملیسا به نوشته نگاه کرد و بعد سرش رو بالا آورد.

ـ درست می‌گی. یادم نبود.

ـ برای همین گفتم.

ملیسا دفتر رو بست.

ـ تو قبلاً رفتی اونجا؟

ـ نه. درباره‌ش خوندم.

ـ پس از الان بیشتر از ما دربارهٔ اردو می‌دونی.

ـ بعیده.

لحنش همچنان آرام بود، اما این بار ملیسا احساس نکرد که باید برای ادامه دادن مکالمه تلاش کنه. سکوت بینشون هم دیگه مثل روزهای اول غریبه و سنگین نبود.

وقتی از کلاس بیرون رفتن، کایزن قدم‌هاش رو با او هماهنگ کرد.

در راهرو، ملیسا متوجه شد که او برخلاف همیشه چند قدم جلوتر نمی‌ره و منتظر می‌مونه تا او هم به کنارش برسه.

چیز کوچکی بود.

اما ملیسا کم‌کم داشت متوجه می‌شد که کایزن، حتی وقتی چیزی نمی‌گه، گاهی بیشتر از چیزی که انتظار می‌ره به او توجه می‌کنه.

و حالا، دو روز اردو فرصت تازه‌ای بود تا هر دو بدون شلوغی کلاس، کمی بیشتر همدیگه رو بشناسن.
دیدگاه ها (۰)

چند پارتی جیمین پارت پنجم

🍷 شراب قرمزپارت ۱۹ | کنار توصبح هنوز کامل روشن نشده بود.رینا...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 19چند هفته گذشت و رینا هنوز با جین زندگی می‌ک...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۵ — پایان شراب قرمزرینا در را باز کرد.پشت د...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۲ — لو رفتی رها!جونگکوک از وقتی تهیونگ ...

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

چندپارتی:وقتی هم پارتنرت و هم استادت بود و...pt³(end)_"جی هو...

ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهمبعد از مسابقه...آرا هنوز از خوشحالی لبخن...

پارت چهار هانا: ممنون راستی خانواده من هم میانیونگی: آره میا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط