رمان :تا وقتی که عاشقت شدم
𐙚 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓𝟗 𐙚
فردای اون روز...
از صبح مشغول جمع کردن وسایلم بودم.
چمدونم رو روی تخت گذاشته بودم و لباسهام رو یکییکی مرتب میکردم.
رینا هم کنارم نشسته بود و کمکم میکرد.
ـ آت، اینا رو بذار این طرف.
×: صبر کن... اینجا جا نمیشه.
رینا خندید.
ـ پس کمتر لباس بردار!
×: محاله!
همون موقع زنگ در به صدا درآمد. 🔔
رینا رفت در رو باز کرد.
چند لحظه بعد، ته، جیمین، جونگکوک و میرا وارد خونه شدن.
جونگکوک همین که چمدون رو دید، با تعجب گفت:
ـ واو... این همه وسیله برای یه سفره؟
خندیدم.
×: سفر نیست، قراره برم دانشگاه!
جیمین خندید.
ـ خب برای دانشگاه هم لازم نیست کل اتاقت رو ببری!
میرا کنار چمدون نشست.
ـ بذار ببینم چی برداشتی.
×: دست نزن!
همه خندیدن.
𐙚
ته آروم کنار در اتاق ایستاده بود و نگاهم میکرد.
&: پرنسس، هنوز نصف وسایلت بیرونه.
×: خودم میدونم!
&: تا شب تمومش نمیکنی.
×: چرا، تموم میکنم.
ته لبخند کوچیکی زد.
&: پس ببینیم.
چند ساعت گذشت.
لباسها مرتب شده بودن، وسایل دانشگاه جدا شده بودن و چندتا از وسایل شخصیام رو هم داخل یه کیف کوچیک گذاشتم.
رینا هر چیزی رو که داخل چمدون میذاشتیم، توی لیستش علامت میزد.
ـ لباسها؟
×: تیک. ✓
ـ وسایل دانشگاه؟
×: تیک. ✓
ـ وسایل بهداشتی؟
×: تیک. ✓
جونگکوک از روی مبل گفت:
ـ خوراکی؟
رینا نگاهش کرد.
ـ تو فقط به فکر خوردنیهایی!
جونگکوک خندید.
ـ خب سفره دیگه!
✦
بعدازظهر، دوباره چمدون رو باز کردیم.
میرا یه لباس برداشت.
ـ آت، اینو چرا نذاشتی؟
×: یادم رفت.
ـ پس بذارش.
ته هم یکی از کیفها رو برداشت و گفت:
&: اینو هم بردار.
×: این دیگه چیه؟
&: وسایل ضروری.
نگاهش کردم و خندیدم.
×: تو از کجا میدونی من چی لازم دارم؟
ته با اطمینان نگاهم کرد.
&: چون میدونم.
رینا با لبخند نگاهمون کرد.
ـ خب، یکی هست که بیشتر از خود آت حواسش به وسایلشه!
با خجالت نگاهم رو از ته گرفتم و دوباره مشغول چمدون شدم. 🪽
کمکم هوا تاریک شد.
ساعت از هشت شب گذشته بود و بالاخره بیشتر وسایل جمع شده بودن.
چمدون رو بستم و نفس راحتی کشیدم.
×: بالاخره!
جونگکوک دست زد.
ـ تموم شد!
میرا خندید.
ـ فکر نمیکردم امروز تموم بشه.
رینا آخرین نگاه رو به لیستش انداخت.
ـ همهچی آمادهست.
نگاهم به چمدون افتاد.
فردا دیگه قرار بود با همین چمدون راهی استانبول بشم. ✈️
ته کنارم ایستاد و گفت:
&: خسته شدی؟
×: خیلی.
&: پس امشب دیگه چیزی جمع نمیکنی.
لبخند زدم.
×: باشه.
𐙚
همه کنار هم توی اتاق نشسته بودیم.
حرف میزدیم و میخندیدیم، اما ته ذهنم فقط به یک چیز فکر میکردم...
استانبول.
دانشگاه جدید.
و شروع زندگیای که مدتها منتظرش بودم.
چند ساعت بعد، کمکم همه آمادهی رفتن شدن.
رینا کیفش رو برداشت.
ـ خب آت، ما دیگه بریم.
×: باشه.
جونگکوک گفت:
ـ فردا میبینیمت!
جیمین هم لبخند زد.
ـ امیدوارم همهچی برای سفرت آماده باشه.
رینا آت رو بغل کرد و بعد از خداحافظی، همراه بقیه از خونه رفت.
چند دقیقه بعد، ته هم جلوی در ایستاد.
&: پس فردا میبینمت، پرنسس.
×: باشه.
ته لبخند کوتاهی زد و رفت.
در که بسته شد، خونه ساکت شد.
سکوتی که بیشتر از همیشه به چشم میاومد...
همون موقع گوشیام زنگ خورد.
نگاهی به صفحه انداختم.
سونگوو بود.
جواب دادم.
×: الو؟
ـ آت، فردا آمادهای؟
×: آره، چرا؟
ـ فردا میام دنبالت. خودم میبرمت فرودگاه.
چشمم به چمدون بزرگی افتاد که کنار تخت بود.
×: باشه... ممنون سونگوو.
ـ پس فردا میبینمت.
تماس قطع شد.
گوشی رو کنار گذاشتم و دوباره به چمدونم نگاه کردم.
فردا...
روز رفتن من بود.
همهچی آماده بود.
منم دیگه چیزی برای جمع کردن نداشتم.
آروم روی تخت دراز کشیدم و چشمهام رو بستم.
فردا قرار بود زندگی جدیدم شروع بشه...
𓆩🦋 𝐊𝐞𝐞𝐩 𝐆𝐨𝐢𝐧𝐠... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
فردای اون روز...
از صبح مشغول جمع کردن وسایلم بودم.
چمدونم رو روی تخت گذاشته بودم و لباسهام رو یکییکی مرتب میکردم.
رینا هم کنارم نشسته بود و کمکم میکرد.
ـ آت، اینا رو بذار این طرف.
×: صبر کن... اینجا جا نمیشه.
رینا خندید.
ـ پس کمتر لباس بردار!
×: محاله!
همون موقع زنگ در به صدا درآمد. 🔔
رینا رفت در رو باز کرد.
چند لحظه بعد، ته، جیمین، جونگکوک و میرا وارد خونه شدن.
جونگکوک همین که چمدون رو دید، با تعجب گفت:
ـ واو... این همه وسیله برای یه سفره؟
خندیدم.
×: سفر نیست، قراره برم دانشگاه!
جیمین خندید.
ـ خب برای دانشگاه هم لازم نیست کل اتاقت رو ببری!
میرا کنار چمدون نشست.
ـ بذار ببینم چی برداشتی.
×: دست نزن!
همه خندیدن.
𐙚
ته آروم کنار در اتاق ایستاده بود و نگاهم میکرد.
&: پرنسس، هنوز نصف وسایلت بیرونه.
×: خودم میدونم!
&: تا شب تمومش نمیکنی.
×: چرا، تموم میکنم.
ته لبخند کوچیکی زد.
&: پس ببینیم.
چند ساعت گذشت.
لباسها مرتب شده بودن، وسایل دانشگاه جدا شده بودن و چندتا از وسایل شخصیام رو هم داخل یه کیف کوچیک گذاشتم.
رینا هر چیزی رو که داخل چمدون میذاشتیم، توی لیستش علامت میزد.
ـ لباسها؟
×: تیک. ✓
ـ وسایل دانشگاه؟
×: تیک. ✓
ـ وسایل بهداشتی؟
×: تیک. ✓
جونگکوک از روی مبل گفت:
ـ خوراکی؟
رینا نگاهش کرد.
ـ تو فقط به فکر خوردنیهایی!
جونگکوک خندید.
ـ خب سفره دیگه!
✦
بعدازظهر، دوباره چمدون رو باز کردیم.
میرا یه لباس برداشت.
ـ آت، اینو چرا نذاشتی؟
×: یادم رفت.
ـ پس بذارش.
ته هم یکی از کیفها رو برداشت و گفت:
&: اینو هم بردار.
×: این دیگه چیه؟
&: وسایل ضروری.
نگاهش کردم و خندیدم.
×: تو از کجا میدونی من چی لازم دارم؟
ته با اطمینان نگاهم کرد.
&: چون میدونم.
رینا با لبخند نگاهمون کرد.
ـ خب، یکی هست که بیشتر از خود آت حواسش به وسایلشه!
با خجالت نگاهم رو از ته گرفتم و دوباره مشغول چمدون شدم. 🪽
کمکم هوا تاریک شد.
ساعت از هشت شب گذشته بود و بالاخره بیشتر وسایل جمع شده بودن.
چمدون رو بستم و نفس راحتی کشیدم.
×: بالاخره!
جونگکوک دست زد.
ـ تموم شد!
میرا خندید.
ـ فکر نمیکردم امروز تموم بشه.
رینا آخرین نگاه رو به لیستش انداخت.
ـ همهچی آمادهست.
نگاهم به چمدون افتاد.
فردا دیگه قرار بود با همین چمدون راهی استانبول بشم. ✈️
ته کنارم ایستاد و گفت:
&: خسته شدی؟
×: خیلی.
&: پس امشب دیگه چیزی جمع نمیکنی.
لبخند زدم.
×: باشه.
𐙚
همه کنار هم توی اتاق نشسته بودیم.
حرف میزدیم و میخندیدیم، اما ته ذهنم فقط به یک چیز فکر میکردم...
استانبول.
دانشگاه جدید.
و شروع زندگیای که مدتها منتظرش بودم.
چند ساعت بعد، کمکم همه آمادهی رفتن شدن.
رینا کیفش رو برداشت.
ـ خب آت، ما دیگه بریم.
×: باشه.
جونگکوک گفت:
ـ فردا میبینیمت!
جیمین هم لبخند زد.
ـ امیدوارم همهچی برای سفرت آماده باشه.
رینا آت رو بغل کرد و بعد از خداحافظی، همراه بقیه از خونه رفت.
چند دقیقه بعد، ته هم جلوی در ایستاد.
&: پس فردا میبینمت، پرنسس.
×: باشه.
ته لبخند کوتاهی زد و رفت.
در که بسته شد، خونه ساکت شد.
سکوتی که بیشتر از همیشه به چشم میاومد...
همون موقع گوشیام زنگ خورد.
نگاهی به صفحه انداختم.
سونگوو بود.
جواب دادم.
×: الو؟
ـ آت، فردا آمادهای؟
×: آره، چرا؟
ـ فردا میام دنبالت. خودم میبرمت فرودگاه.
چشمم به چمدون بزرگی افتاد که کنار تخت بود.
×: باشه... ممنون سونگوو.
ـ پس فردا میبینمت.
تماس قطع شد.
گوشی رو کنار گذاشتم و دوباره به چمدونم نگاه کردم.
فردا...
روز رفتن من بود.
همهچی آماده بود.
منم دیگه چیزی برای جمع کردن نداشتم.
آروم روی تخت دراز کشیدم و چشمهام رو بستم.
فردا قرار بود زندگی جدیدم شروع بشه...
𓆩🦋 𝐊𝐞𝐞𝐩 𝐆𝐨𝐢𝐧𝐠... 𐙚𓆪
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
- ۱۲.۲k
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط