چند پارتی جیمین پارت پنجم

جیمین آدمی نبود که راحت بی‌خیال بشه.
اون شب وقتی هانا توی اتاقش بود، جیمین رفت و پشت در اتاقش ایستاد.
تق‌تق.
ـ هانا؟
ـ بله؟
ـ درو باز کن.
ـ چرا؟
ـ چون می‌خوام باهات حرف بزنم.
ـ الان خسته‌ام.
جیمین چند ثانیه ساکت موند.
بعد با صدای مظلومی گفت:
ـ باشه... فقط خواستم بگم یه نفر برات شکلات آورده بود. خودم خوردمش.
در اتاق فوراً باز شد.
ـ چیییی؟!
جیمین که شکلاتی هم در کار نبود، با دیدن قیافه‌ی هانا نتونست جلوی خنده‌ش رو بگیره.
ـ وای خدایا! باید از صورتت عکس بگیرم!
هانا با حرص بالش کوچیکی رو به سمتش پرت کرد.
ـ برو بیرون!
جیمین بالش رو گرفت و با لبخند گفت:
ـ نه، جدی. بیا حرف بزنیم.
این بار لحنش آروم‌تر بود.
هانا مکث کرد.
ـ درباره‌ی چی؟
ـ درباره‌ی اینکه چرا دیگه باهام حرف نمی‌زنی.
هانا لب‌هاشو به هم فشار داد.
ـ من فقط نمی‌خوام مزاحمت باشم.
لبخند جیمین محو شد.
ـ مزاحم؟
ـ آره.
ـ هانا، تو از کجا همچین فکری کردی؟
هانا نمی‌تونست حقیقت رو بگه. نمی‌خواست اعتراف کنه که یه پیام ساده از طرف میا باعث شده بود احساس کنه حضورش اضافیه.
ـ همین‌طوری.
جیمین چند لحظه نگاهش کرد، بعد نفس عمیقی کشید.
ـ باشه. فعلاً نمی‌خوای بگی، مجبور نیستی. ولی یه چیزی رو بدون؛ من از اینکه کنارمی ناراحت نمی‌شم.
هانا سرش رو بالا آورد.
جیمین ادامه داد:
ـ اتفاقاً وقتی نیستی، خونه خیلی ساکت می‌شه. زیادی ساکت.
بعد برای اینکه جو رو عوض کنه، انگشتش رو آروم به پیشونی هانا زد.
ـ حالا بخواب، خانوم اخمو. فردا باهات کار دارم.
ـ چه کاری؟
ـ محرمانه‌ست.
ـ جیمین!
ـ شب بخیر، همستر.
و فرار کرد!
هانا با یه بالش دیگه دنبالش رفت و صدای خنده‌ی جیمین توی راهرو پیچید.
برای چند دقیقه، همه‌چیز مثل قبل شده بود.
اما نگرانی هنوز ته دل هانا بود.
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت پــنج 𓆪 🖤🥀مرد بدون اینکه چیزی بیشتر...

پارت 49🌷 ویو آتهانا آروم نزدیکم شد و گفت:هانا:ـ آت، میشه یه ...

چندپارتی جونگ کوک

چند پارتی تهیونگ

ᴘᴀʀᴛ ۴۰ | حرفی که سال‌ها نگفته بودشب قبل از رفتن آرا...خونه ...

the lost leaves/رمان جیمین

چندپارتی یونگی

پارت ۳۲ تهیونگ بعد از برگشتن به خونه، سعی کرد خودش رو با کار...

پارت ۱۹۵

سورا و رین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط