{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیوند آسمانی..

پیوند آسمانی..

سر سفره ی عقد آروم تو گوشم گفت :
"میدونی من فردا شهید میشم…؟"
ِ
خندیدم و گفتم ...
"از کجا میدونی…!
نکنه علم غیب داری... !؟"
ِ
گفت:
"آره…دیشب...
مادرم حضرت زهرا (سلام الله علیها) رو تو خواب دیدم...
ازدواجمو بهم تبریک گفت...
بعدشم بهم وعده ی شهادت داد..."
ِ
بغض کردم و گفتم
"پس من چی ...؟!
میخوای تنهام بزاری بری ...؟!
.
#نبود_شرط_وفا_بری_منو_نبری...
.
ِ
تو که میدونی فردا قراره شهید  شی...
پس چرا نشستی پا سفره عقد...
چرا منوبه عقد خودت درمیاری...؟
ِ
دستمو فشرد...
لبخندی زد و گفت :
ِ
"آخه شنیدم…
شهید میتونه بستگانشو شفاعت کنه...
میخوام توی اون دنیا جزء شفاعت شده هام باشی...
ِ
میخوام مجلس عروسی واقعی رو اونجا برات بگیرم..
دیدگاه ها (۷)

P¹⁰The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

وقتی مریض بودی ولی …

خنده ی ممنوعه.

life like hellp:9چشماشو بست و چند ثانیه هیچ حرفی نزد.فکر کرد...

#عذرخواهی#پارت-2همینطور وایستاده بود که ماشین چان رو دید که ...

رمان تهیونگ

part ²با اون شخص یهو بدنم لرزید.اون جونگکوک بود!!!ولش بک به ...

part:۸

P⁴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط