گفتم:به جادوی وفا، شاید که افسونش کنم
گفتم:به جادوی وفا، شاید که افسونش کنم
آوخ که رام من نشد
چونش کنم، چونش کنم؟
ازدل چرا بیرون کنم
این غم که من دارم ازو؟
دل را، نسازگر به غم
ازسینه بیرونش کنم
در بزم نوش عاشقان
حیف است جام دل تهی
گر باده ی شادی نشد
لبریز از خونش کنم
عاقل که منعم می کند
زین شیوه ی دیوانگی
گر گویمش وصفی ازو
ترسم که مجونش کنم
محبوب می بوسد مرا
من جان نثارش می کنم
سیمین! به شام هجراو
نیلینه دارم دامنی
اختران اشک خود
دامان گردونش کنم.
افسون
(( اشعار ی از سیمین بهبهانی ))
آوخ که رام من نشد
چونش کنم، چونش کنم؟
ازدل چرا بیرون کنم
این غم که من دارم ازو؟
دل را، نسازگر به غم
ازسینه بیرونش کنم
در بزم نوش عاشقان
حیف است جام دل تهی
گر باده ی شادی نشد
لبریز از خونش کنم
عاقل که منعم می کند
زین شیوه ی دیوانگی
گر گویمش وصفی ازو
ترسم که مجونش کنم
محبوب می بوسد مرا
من جان نثارش می کنم
سیمین! به شام هجراو
نیلینه دارم دامنی
اختران اشک خود
دامان گردونش کنم.
افسون
(( اشعار ی از سیمین بهبهانی ))
- ۹۰۵
- ۱۸ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط