چه کنم " سهل " نشد ، ماتمِ فرموده ی من

چه کنم " سهل " نشد ، ماتمِ فرموده ی من
آه .... ای دستِ فلک ، با غم شبگیر ، خوشی
هفت سال از همه ی خشکی اندوه گذشت
یوسفا پس چه شد آن واژه ی تعبیر خوشی
بسته ام " دل " به شفق تا تو برآیی و نشد
با توام صبح ستم ، زاده ی همشیر ، خوشی
می دوانی چه کنم " ریشه " ی ماتم به تنم
تو به آزار " من " و ،هر شب دلگیر ، خوشی
در خیال آمدی و قصد " تو " دارم چه کنم؟
که " غم " و "درد" مرا فاصله تدبیر خوشی
منّتی بر سر " تو " ، گر بگذارم حق است
که تو بر دوزخِ این " قصه" ی تقدیر خوشی
دیدگاه ها (۴)

دلم ازبي كسي ام نيمه شب تار گرفتدلم از اين همه غم اين همه أز...

*** عقل و تدبیر ***غافل چو شدی زِ عقل و تدبیر .پس شِکوِه...

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به ان...

عصر یک جمعه دلگیر  دلم گفت بگویم بنویسمکه چرا عشق به انسان ن...

جوانی نکردیم و بر باد رفت بهاری ترین روزهای خوشیچه می خواهی ...

«زندونی»کجایی که تنهایی و بی کسیبا من آشنا کرده حس غموببین د...

کجایی که تنهایی و بی کسیبا من آشنا کرده حس غموببین داغ دوری ...

عصر يک جمعه‌ي دلگيردلم گفت بگويم بنويسمکه چرا عشق به سامان ن...

عصر يک جمعه‌ي دلگيردلم گفت بگويم بنويسمکه چرا عشق به سامان ن...

شعر طولانی هست ولی خیلی قشنگه شعری از مهدی سلحشور عصر يك جمع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط