{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 54

*با قدرت نور هر حوری که اطراف بود رو نابود کردم ، دیگه اختیاری روی خودم نداشتم حتی هتل رو هم با خاک یکسان کردم ، هرکی که سر راهم میومد رو با قدرتم نابود میکردم ، پرواز کردم و جلوی پورتال بهشت وایستادم و دستم رو بالا گرفتم ، تموم قدرتم رو توی دستم جمع کردم و میحواستم برای همیشه اونجا رو نابود کنم که یهو مچ دستش گرفته شد ، وقتی با عصبانیت برگشتم با عزرائیل روبه رو شدم که با چشم های خیس بهم خیره شده بود *

عزرائیل: التماست میکنم تمومش کن ... داری به خودت آسیب میزنی امیلی ... نمیخوام جلوت رو بگیرم نمیتونم ... نمیتونم جلوت رو بگیرم چون بچه مون آسیب میبینه ...

*وقتی دیدم گریه میکنه خشکم زد ، هیچ وقت تو اون حالت ندیده بودمش *

عزرائیل: قبول دارم باهات بد کردم ... من لیاقتت رو ندارم اما اون بچه هیچ گناهی نکرده ... من ... من فقط نمیخواستم توی همچین جایی بزرگ بشه ... درسته خیلی دیر متوجه شدم ولی بدون تو نمیتونم ... امیلی من بدون تو خیلی پوچم ...

*شروع کرد به گریه کردن ، باورم نمیشد این همون عزرائیلی بود که من میشناختم ... همون عزرائیل بی رحم که بهم پشت کرد تا توی جهنم پرت بشم ، قدرتم غیر فعال شد و بدون هیچ فکری بغلش کردم ، اشک هام سرازیر شد و گریه کردم ، نمیدونستم الان خوشحالم یا ناراحت اما میخواستم گریه کنم *

*پرش زمانی یک ساعت بعد ، توی آواره های هتل وایستاده بودیم ، گریه میکردم *

امیلی : لوسی من خیلی متاسفم .. واقعا متاسفم

*لوسیفر لبخند زد *

امیلی : امی گفتم که نگران نباش من بدتر از اینا هم سرم اومده

عزرائیل: اره وقتی پرتش کردیم جهنم خیلی بدتر این سرش اومد

*با اخم به عزی نگاه کردم و براش چشم غره رفتم *

عزرائیل: خب راست می‍....

*قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه با آرنج دستم ضربه ی نسبتاً محکمی به پهلوش زدم و به لوسی لبخند زدم *

عزرائیل: اه ... خب متاسفم ... البته تقصییر خودتون بود ... ولی خب متاسفم

امیلی : متاسفم که بخاطر اینهمه جنگیدین و هتل ...


*نگاه شرمنده م رو به زمین دادم *

لوسیفر: نگران نباش هتل نیاز به بازسازی داشت

آنجل : شوخی میکنی ! خیلی کیف داد !

چری بمب : اره زدیم مغز همه شون رو پوکوندیم

*خندیدم *

امیلی : آشنایی با شما یکی از بهترین اتفاقات زندگیم بود

*همه شون رو بغل کردم و تموم مدت عزی با اخم نگاهش رو از ما گرفته بود *

چارلی : امی لطفاً بازم بهمون سر بزن ... خیلی دوست دارم اون کوچولو رو ببینم

*لبخند زدم *

امیلی : قول میدم بهتون سر بزنم

وگی : خیلی مواظب خودت و اون کوچولو باش

امیلی : ممنون

هاسکر : میشه این صحنه های احساسی لعنتی تون رو زودتر تموم کنید ... الان باید یه سقف برای موندن پیدا کنیم !

*همه خندیدن *

امیلی : هاسکر از تو هم ممنونم .. گرچه زیاد ابراز محبت نمیکنی اما از وقتی فهمیدی باردارم خیلی هوام رو داشتی ... از همه تون ممنونم

*رفتم سمت عزی و یه پورتال به بهشت باز کرد *


***************************************************

بچه ها حس میکنم این چند پارت اخیر زیاد جالب نبود و بابتش متاسفم ...

این دو پارت هم حس میکنم خیلی بچه گونه نوشتم چون زیاد استعدادی تو توضیح دادن قدرت و اینجور چیزا ندارم به بزرگی خودتون ببخشید 🙏🙂

از پارت های بعد سعی میکنم بهتر بنویسم و امیدوارم از خوندنش لذت ببرید 😁💗
دیدگاه ها (۲۲)

پارت 186

عشقی گمشده در تاریکی جنگلپارت ۸(از زبون راوی)...وقتی اون گل ...

I'm not jealous part 63صدای آشنایی نه چندان دور شنیدم؟نمیدون...

چت های منو اون دوستم 🥲💔https://wisgoon.com/989309_8425بچه ها...

نقطه شروع کنسرت p,14(ویو هنا)+: خیلی خب باشه ولی نباید یکم ز...

پارت ۴ وقتی بهت سیلی زد ویو توی دادگاه جونگوک : آت غلط کردم ...

وقتی عموت بود

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)Part:20فقط به ا.ت صدمه زدم فق...

اسم داستان: عشق دیرینه 💗 پارت: 7(پارت اخر) واکس تفنگش را ب...

🍷🌹...................پارت۹...................🌹🍷~جیمین اسمت ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط