عشقی گمشده در تاریکی جنگل
عشقی گمشده در تاریکی جنگل
پارت ۸
(از زبون راوی)
...
وقتی اون گل غولآسا که برای بار دوم حمله کرد، الستور سریع لوسیفر رو بغل کرد و توی رودخونه پرید...
رود اونا رو جابهجا کرد و بالاخره به خشکی رسیدند.
بهجز صدای آب و هوای داغ تابستونی جنگل، چیز دیگهای روی پوستشون حس نمیکردن...
هوا رو به تاریکی بود. الستور به لوسیفر کمک کرد تا بلند بشه... دست لوسیفر خونریزی داشت و کل پیراهن سفیدش رو رنگی کرده بود.
کمی که جلو رفتن، اون طرفتر یه غار بود که با برگهای بلند پوشیده شده بود. (فکر کنم اسمش پتوس بود، اگه اشتباه نکنم.)
وارد غار شدن. الستور دقیق نگاه کرد؛ بوی نمناک قندیلها و صدای ضعیف چکچک آب...
الستور با لبخند ثابت و ابروهای درهم به لوسیفر کمک کرد تا کنار دیواره غار تکیه بده.
خودش هم چند تا تیکه چوب رو کنار هم چید و با کبریتی که توی کیف بود روشن کرد.
برای چند لحظه طولانی هیچ حرکتی نکردن.
لوسیفر از ترس هنوز توی شوک بود و میشد ضربان قلبش رو زیر لباسهاش حس کرد.
ماه داشت جاشو با خورشید عوض میکرد. حیوانات در بوتهها و درختان پنهان شدن...
توی غار، آتش روی چوبها میسوخت و صدای خرد شدن چوب رو درمیآورد.
الستور یه بند با شاخههای درخت درست کرده بود و لباسهای خیسشده خودش و لوسیفر رو آویزون کرده بود...
لوسیفر با گونههای سرخشده، تنها با یه زیرشلواری کنار آتیش نشسته بود...
لوسیفر زیرچشمی به الستور نگاه کرد که داشت وسایل رو مرتب میکرد. از اول سفر زیاد حرف نزده بود...
لوسیفر: «تو... چرا آنقدر ساکت شدی؟»
الستور نگاهی به لوسیفر انداخت؛ انگار داشت کلمات رو بررسی میکرد.
بعد کنار آتش نشست.
لوسیفر: «خوب... انگاری نمیخوای حرف بزنی، درسته؟... هنوز هم نگفتی اون آشغالی که دنبالشیم چیه.»
الستور خشکش زد.
«آشغال...؟!»
کلمه مثل سوزن بود.
«وقتی درباره اون شیء حرف میزنی، مراقب باش کوچولو... اون یه آشغال انسانی نیست...»
لحن الستور تغییر کرده بود؛ کمی از روی عصبانیت و کمی از روی کسی که فکر میکرد بیارزشه...
لوسیفر: «خوب، تا اینجای سفر چیزی دربارش نگفتی... حداقل یه راهنمایی بکن...»
الستور به آتیش خیره شده بود. وقتی نگاهش رو بالا آورد، زخم روی دست لوسیفر رو دید که هنوز کمی خونریزی داشت.
الستور با صدای قبلی و کنترلشدهاش گفت:
«هنوز اون زخم داره بزرگتر میشه.»
لوسیفر به دستش نگاه کرد.
«بزرگتر؟!»
الستور یه باند برداشت و کمی فاصله رو کم کرد و کنار لوسیفر مستقر شد.
لوسیفر سرش رو پایین انداخت و گرمای خاصی رو توی گونهها و گوشهاش حس کرد. (به خاطر سرخ شدنش)
الستور با حرکتی نرم و محتاطانه باند کثیف رو باز کرد و زخم رو شستوشو داد.
الستور: «قبل از سؤال کردن از من... من چند تا سؤال از تو میپرسم...»
کمی مکث کرد.
«وقتی میدونستی این جنگل خطرناکه، چرا واردش شدی؟»
لوسیفر چشماش گرد شد... یاد اتفاقی که توی خونشون افتاده بود، افتاد... مایکل...
لوسیفر لرزش ریزی توی تنش افتاد.
«اون روز... یه اتفاق... یه اتفاق بد افتاد...»
الستور نگاهی از سر کنجکاوی به لوسیفر انداخت.
«اتفاق... چه جور اتفاقی؟»
لوسیفر اشک توی چشماش جمع شد.
«برادرم، مایکل... عصبی بود... منم ترسیده بودم...»
لوسیفر دستاشو روی صورتش گذاشت.
الستور شوکه شد. کمی سرش رو خم کرد تا صورت لوسیفر رو ببینه.
لوسیفر دستاشو از صورتش جدا کرد و به آتیش خیره شد.
لوسیفر: «از دستم عصبی بود... رفتم از خودم دفاع کنم که... سرش به جایی خورد و خون... خون از سرش... نمیخواستم اونجوری بشه... برای همین فرار کردم... وقتی به خودم اومدم... خودم رو توی جنگل دیدم...»
لوسیفر زیرچشمی به الستور نگاه کرد. وقتی کاملاً تونست چشمهای الستور رو ببینه، با تعجب مواجه شد.
اشک از چشمهای الستور روی گونهاش ریخته بود. موجی از خاطرات گذشته توی سرش مرور میشد.
لوسیفر: «ه... هی... تو خوبی؟... چرا...»
لوسیفر دستپاچه شد.
الستور که به خودش اومد، اشک رو از روی چشماش پاک کرد.
با نگاه جدیتر به آتیش نگاه کرد و گفت:
«خوبم...!»
لوسیفر: «نمیخواستم... معذرت میخوام.»
الستور: «عذرخواهی نکن... حالا فکر کنم میتونم جواب سؤالت رو بدم...»
ادامه دارد...
پارت ۸
(از زبون راوی)
...
وقتی اون گل غولآسا که برای بار دوم حمله کرد، الستور سریع لوسیفر رو بغل کرد و توی رودخونه پرید...
رود اونا رو جابهجا کرد و بالاخره به خشکی رسیدند.
بهجز صدای آب و هوای داغ تابستونی جنگل، چیز دیگهای روی پوستشون حس نمیکردن...
هوا رو به تاریکی بود. الستور به لوسیفر کمک کرد تا بلند بشه... دست لوسیفر خونریزی داشت و کل پیراهن سفیدش رو رنگی کرده بود.
کمی که جلو رفتن، اون طرفتر یه غار بود که با برگهای بلند پوشیده شده بود. (فکر کنم اسمش پتوس بود، اگه اشتباه نکنم.)
وارد غار شدن. الستور دقیق نگاه کرد؛ بوی نمناک قندیلها و صدای ضعیف چکچک آب...
الستور با لبخند ثابت و ابروهای درهم به لوسیفر کمک کرد تا کنار دیواره غار تکیه بده.
خودش هم چند تا تیکه چوب رو کنار هم چید و با کبریتی که توی کیف بود روشن کرد.
برای چند لحظه طولانی هیچ حرکتی نکردن.
لوسیفر از ترس هنوز توی شوک بود و میشد ضربان قلبش رو زیر لباسهاش حس کرد.
ماه داشت جاشو با خورشید عوض میکرد. حیوانات در بوتهها و درختان پنهان شدن...
توی غار، آتش روی چوبها میسوخت و صدای خرد شدن چوب رو درمیآورد.
الستور یه بند با شاخههای درخت درست کرده بود و لباسهای خیسشده خودش و لوسیفر رو آویزون کرده بود...
لوسیفر با گونههای سرخشده، تنها با یه زیرشلواری کنار آتیش نشسته بود...
لوسیفر زیرچشمی به الستور نگاه کرد که داشت وسایل رو مرتب میکرد. از اول سفر زیاد حرف نزده بود...
لوسیفر: «تو... چرا آنقدر ساکت شدی؟»
الستور نگاهی به لوسیفر انداخت؛ انگار داشت کلمات رو بررسی میکرد.
بعد کنار آتش نشست.
لوسیفر: «خوب... انگاری نمیخوای حرف بزنی، درسته؟... هنوز هم نگفتی اون آشغالی که دنبالشیم چیه.»
الستور خشکش زد.
«آشغال...؟!»
کلمه مثل سوزن بود.
«وقتی درباره اون شیء حرف میزنی، مراقب باش کوچولو... اون یه آشغال انسانی نیست...»
لحن الستور تغییر کرده بود؛ کمی از روی عصبانیت و کمی از روی کسی که فکر میکرد بیارزشه...
لوسیفر: «خوب، تا اینجای سفر چیزی دربارش نگفتی... حداقل یه راهنمایی بکن...»
الستور به آتیش خیره شده بود. وقتی نگاهش رو بالا آورد، زخم روی دست لوسیفر رو دید که هنوز کمی خونریزی داشت.
الستور با صدای قبلی و کنترلشدهاش گفت:
«هنوز اون زخم داره بزرگتر میشه.»
لوسیفر به دستش نگاه کرد.
«بزرگتر؟!»
الستور یه باند برداشت و کمی فاصله رو کم کرد و کنار لوسیفر مستقر شد.
لوسیفر سرش رو پایین انداخت و گرمای خاصی رو توی گونهها و گوشهاش حس کرد. (به خاطر سرخ شدنش)
الستور با حرکتی نرم و محتاطانه باند کثیف رو باز کرد و زخم رو شستوشو داد.
الستور: «قبل از سؤال کردن از من... من چند تا سؤال از تو میپرسم...»
کمی مکث کرد.
«وقتی میدونستی این جنگل خطرناکه، چرا واردش شدی؟»
لوسیفر چشماش گرد شد... یاد اتفاقی که توی خونشون افتاده بود، افتاد... مایکل...
لوسیفر لرزش ریزی توی تنش افتاد.
«اون روز... یه اتفاق... یه اتفاق بد افتاد...»
الستور نگاهی از سر کنجکاوی به لوسیفر انداخت.
«اتفاق... چه جور اتفاقی؟»
لوسیفر اشک توی چشماش جمع شد.
«برادرم، مایکل... عصبی بود... منم ترسیده بودم...»
لوسیفر دستاشو روی صورتش گذاشت.
الستور شوکه شد. کمی سرش رو خم کرد تا صورت لوسیفر رو ببینه.
لوسیفر دستاشو از صورتش جدا کرد و به آتیش خیره شد.
لوسیفر: «از دستم عصبی بود... رفتم از خودم دفاع کنم که... سرش به جایی خورد و خون... خون از سرش... نمیخواستم اونجوری بشه... برای همین فرار کردم... وقتی به خودم اومدم... خودم رو توی جنگل دیدم...»
لوسیفر زیرچشمی به الستور نگاه کرد. وقتی کاملاً تونست چشمهای الستور رو ببینه، با تعجب مواجه شد.
اشک از چشمهای الستور روی گونهاش ریخته بود. موجی از خاطرات گذشته توی سرش مرور میشد.
لوسیفر: «ه... هی... تو خوبی؟... چرا...»
لوسیفر دستپاچه شد.
الستور که به خودش اومد، اشک رو از روی چشماش پاک کرد.
با نگاه جدیتر به آتیش نگاه کرد و گفت:
«خوبم...!»
لوسیفر: «نمیخواستم... معذرت میخوام.»
الستور: «عذرخواهی نکن... حالا فکر کنم میتونم جواب سؤالت رو بدم...»
ادامه دارد...
- ۸۲
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط