ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را ،باز گم کردم ز شادی د
ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را ،باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را ،با شتاب ابرهای نیمه شب میرفت و بود ، پاک چون مه شسته روی دلربای خویش را، چون گلی مهتاب گون در گلبنی از آبنوس ،روشنی میداد مشکین جامه های خویش را ، گرم صحبت بود با آن خواهر کوچکترش تا بپوشد خنده های نابجای خویش را ، می درخشید از میان تیرگی ها گردنش چون تکان میداد زلف مشکسای خویش را ،گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم دیدمش از یاد بردم گفته های خویش را ،دیدم و آمد به یادم دردمندی های دل گر چه غافل بود آن مه مبتلای خویش را ، این چه ذوق و اضطرابست این چه شکل و حالتیست با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را ، تا به من نزدیک شد گفتم سلام ای آشنا گفتم اما کی شنیدم جز صدای خویش را ؟ ، کاش بشناسد مرا آن بیوفای آشناآه اگر بیگانه باشد آشنای خویش را !!!
- ۱.۲k
- ۰۸ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط