{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سراپرده عشق

سراپرده عشق

کتاب شگفتی‌های مهتاب
به قلم عارف ربانی

یعقوب قمری شریف‌آبادی

در یکی از سحرگاهان پاییز سال ۱۳۶۶، در عالم واقعه مشاهده نمودم، در آبادی نسبتاً مخروبه‌ای که فضایی تیره و تار آن‌ را فرا گرفته بود، قدم می‌زدم و سر‌گشته و بی‌هدف، فراز و نشیب آبادی را پشت سر می‌گذاشتم؛ تا اینکه به درّه‌ای پُر از زباله و آشغال رسیدم. از لابه‌لای آشغال‌ها و زباله‌ها گذر کردم و به انتهای درّه آمدم. در سمت راست درّه، سرایی عظیم و مجلل را دیدم که بر آستانه با شکوهش پرده بسیار بزرگ سبز رنگ و ضخیمی که حدود 10 متر طول و 6 متر عرض داشت، آویخته بود؛ به گونه‌ای که درون آن بارگاه با عظمت، هرگز دیده نمی‌شد. در سمت راست پرده، آقایی که او را می‌شناختم و از نزدیکان استاد معنوی‌ام بود، با لباسی سفید بر تن و چهل‌تار به کمر، دست به سینه و خیلی مؤدب به عنوان نگهبان ایستاده بود. افرادی نیز به عنوان پادو هر چند دقیقه یک بار گوشه پرده را کنار می‌زدند و در بیرون با آن نگهبان به‌آرامی صحبت می‌کردند و بعد به داخل برمی‌گشتند؛ به طوری که هیچ‌کس نتواند درون آن جایگاه را ببیند.
با دیدن این وضعیت، خیلی کنجکاو شدم که پشت آن پرده چه خبر است. پیش خود گفتم که مرتبه دیگر که گوشه پرده را کنار زدند، نگاهی به داخل می‌اندازم. به محض اینکه گوشه پرده دوباره توسط یکی از خاصان درگاه که سر و وضع بسیار مرتبی داشت، کنار رفت، به درون آن جایگاه نگاه کردم. سالنی را دیدم به مساحت سی در پانزده متر، مزین به فرش‌ها و پشتی‌های زیبا. در انتهای آن بارگاه نیز آقا و مولای کریمم را مشاهده نمودم که با حالتی خاص، لباسی روحانی، تاجی بر سر و چهره‌ای بسیار زیبا و نورانی در صدر مجلس بر تختی نه چندان بلند نشسته بود و در اطرافشان فرشتگانی زیبارو که تا آن زمان ندیده بودم، با حالاتی عارفانه و لباس‌هایی از حریر سبز، با وجد و سماع عاشقانه، نظاره‌گر سیمای منور و مطهر ایشان بودند. در این میان، متوجه چهره دلربای آقا شدم که در حال ذکر و سماع و حرکت دادن سر مبارکشان بودند. ناگهان، وجه منوّر آن بزرگوار به طرف من متمایل گشت و چشمان زیبایشان به سمت این حقیر افتاد و با زبان حال به من فهماند که: «جایگاه ما این‌جا است. باید مَحرم شوی تا با مه‌رویان عالم غیب همدم شوی.»
ایشان همچنان با چشمان اشک‌بار و پُرسرورشان به من نگاه می‌کردند و سرشان را آرام‌آرام می‌چرخاندند و من از دیدن این منظره پُر شور و شوق روحانی و مشاهده دیدگان زیبا و جمال دلربا و آسمانی آن سرور گرامی‌ام، دچار جذبه عظیم عشق و فنا گردیدم و از فرط شیفتگی، به حالت مرگ افتادم. در همین اثنا، از آن رؤیا بیدار شدم.
دیدگاه ها (۰)

فتنه عشقسلسله گفتارهای عارف صاحبدليعقوب قمري شريف آبادی

حکایت نغز واسرار آمیز حضرت آدم و حوّا زبان حال نوشینه ای از ...

کمال مطلقسلسله گفتارهای عارف صاحبدليعقوب قمري شريف آبادی

بارالها! این سخنان و کلمات را در قلبهای ما تأثیرگذار نما تا ...

۱در یک گاراژ شهری ، جایی که بین هزارتا آدم و ماشین پنهان شده...

گیره مشکل گشا همه کاره 1405

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط