𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part⁴
𝙈𝙮 𝙧𝙚𝙙 𝙡𝙞𝙤𝙣 / part⁴
" توصیف در یک جمله:آغازِ یک صبحِ عاشقانه"
نورِ ملایمِ خورشید از لایِ پردههایِ نیمهباز، روی صورتت میتابید. پلکهایت را به سختی تکان دادی و با عطرِ تند و خوشایندِ عطرِ مردانهی جونگکوک بیدار شدی. او هنوز خواب بود، با همان قیافهی معصوم و آرام که هیچ شباهتی به آن مردِ خشمگینِ دیشب نداشت. دستش مثلِ یک زنجیرِ امن دور کمرت حلقه شده بود و سرش در گودی گردنت پناه گرفته بود.
لبخندی روی لبانت نشست. دیشب بعد از آن همه آشوب، آغوشِ او امنترین جایِ جهان بود. سعی کردی کمی تکان بخوری که جونگکوک، در حالی که هنوز چشمانش بسته بود، تو را محکمتر به خودش چسباند و با صدایِ خمارِ صبحگاهی زمزمه کرد:
ـ کجا میخوای بری؟ همینجا بمون... هنوز سیر نشدم از بویِ تنت.
تو به سمتش چرخیدی، صورتش را بین دستهایت گرفتی و با صدایی آرام گفتی:
ـ جونگکوک... بیدار شدی؟
او چشمانش را باز کرد؛ چشمانی که به محضِ دیدنِ تو، درخششی از عشق گرفت. با دستِ آزادش موهایِ پریشانت را پشت گوشت زد و با صدایی که از تهِ دلش میآمد، شروع کرد به قربانصدقه رفتن:
ـ فدایِ این چشمهایِ قشنگت بشم که صبح به صبحِ من رو روشن میکنه... الهی بمیرم که دیشب اون همه اذیت شدی. تو اصلاً میدونی چقدر برام عزیزتر شدی؟ میدونی چقدر بهت افتخار میکنم که با وجودِ اون همه آدم، همچنان متین و زیبا بودی؟ تو الماسِ منی، ات... نفسِ منی... جونِ منی...
صحبتهایش که تمام شد، سکوتِ شیرینی بینتان برقرار شد. تو به چشمانش نگاه کردی و بالاخره حرفهای دلت را به زبان آوردی:
ـ جونگکوک... ممنونم. نه فقط برای دیشب... برایِ اینکه همیشه کنارمی، برایِ اینکه هیچوقت نذاشتی حس کنم تنهایی، برایِ اینکه اونقدر عاشقم موندی که نگاهِ هیچکس دیگهای برام مهم نیست. دیشب وقتی اونطور ازم دفاع کردی، فهمیدم که من واقعاً خوشبختترین زنِ دنیام چون مردی دارم که برایِ آرامشِ من، به همهچیز پشت پا میزنه. تو تکیهگاهِ منی... من بدونِ تو واقعاً هیچی نیستم.
جونگکوک لبخندِ محوی زد و با شیطنت و عشقِ عمیق گفت:
ـ تو هم همهچیزِ منی. و این رو بدون، دیگه هیچ مهمونی و هیچ خانوادهای نمیتونه بینِ ما قرار بگیره. از امروز، دنیایِ ما فقط محدود میشه به همین چهاردیواری و قلبی که برایِ هم میتپه.
او به آرامی نزدیکتر شد. فاصله بینتان به صفر رسید. بوسهای طولانی، عمیق و آرامبخش؛ بوسهای که بویِ آرامشِ بعد از طوفان میداد. در این بوسه، تمامِ خستگیهایِ دیشب، تمامِ کنایههایِ مینجی و تمامِ فشارهایِ خانواده شسته شد و از بین رفت. انگار که با هر ثانیه از این نزدیکی، پیوندشان محکمتر و ریشهدارتر میشد.
وقتی از هم جدا شدید، جونگکوک پیشانیاش را به پیشانیات چسباند و با لبخندی که تمامِ چهرهاش را روشن کرده بود، گفت:
ـ حالا که خیالم از بابتِ آرامشت راحت شد، نظرت چیه صبحونه رو همینجا توی تخت بخوریم و تا خودِ شب هم هیچجایی نریم؟ فقط من و تو... تا ابد؟
تو خندیدی و سرت را روی سینهاش گذاشتی، جایی که ضربانِ قلبش آهنگِ زندگیات شده بود.
The and ...
پایان ... کامنت برام حتما بزارید و همین دیگه دوستون دارم🐣💟🥹🫂💕
معنی My red lion = خط قرمز من
" توصیف در یک جمله:آغازِ یک صبحِ عاشقانه"
نورِ ملایمِ خورشید از لایِ پردههایِ نیمهباز، روی صورتت میتابید. پلکهایت را به سختی تکان دادی و با عطرِ تند و خوشایندِ عطرِ مردانهی جونگکوک بیدار شدی. او هنوز خواب بود، با همان قیافهی معصوم و آرام که هیچ شباهتی به آن مردِ خشمگینِ دیشب نداشت. دستش مثلِ یک زنجیرِ امن دور کمرت حلقه شده بود و سرش در گودی گردنت پناه گرفته بود.
لبخندی روی لبانت نشست. دیشب بعد از آن همه آشوب، آغوشِ او امنترین جایِ جهان بود. سعی کردی کمی تکان بخوری که جونگکوک، در حالی که هنوز چشمانش بسته بود، تو را محکمتر به خودش چسباند و با صدایِ خمارِ صبحگاهی زمزمه کرد:
ـ کجا میخوای بری؟ همینجا بمون... هنوز سیر نشدم از بویِ تنت.
تو به سمتش چرخیدی، صورتش را بین دستهایت گرفتی و با صدایی آرام گفتی:
ـ جونگکوک... بیدار شدی؟
او چشمانش را باز کرد؛ چشمانی که به محضِ دیدنِ تو، درخششی از عشق گرفت. با دستِ آزادش موهایِ پریشانت را پشت گوشت زد و با صدایی که از تهِ دلش میآمد، شروع کرد به قربانصدقه رفتن:
ـ فدایِ این چشمهایِ قشنگت بشم که صبح به صبحِ من رو روشن میکنه... الهی بمیرم که دیشب اون همه اذیت شدی. تو اصلاً میدونی چقدر برام عزیزتر شدی؟ میدونی چقدر بهت افتخار میکنم که با وجودِ اون همه آدم، همچنان متین و زیبا بودی؟ تو الماسِ منی، ات... نفسِ منی... جونِ منی...
صحبتهایش که تمام شد، سکوتِ شیرینی بینتان برقرار شد. تو به چشمانش نگاه کردی و بالاخره حرفهای دلت را به زبان آوردی:
ـ جونگکوک... ممنونم. نه فقط برای دیشب... برایِ اینکه همیشه کنارمی، برایِ اینکه هیچوقت نذاشتی حس کنم تنهایی، برایِ اینکه اونقدر عاشقم موندی که نگاهِ هیچکس دیگهای برام مهم نیست. دیشب وقتی اونطور ازم دفاع کردی، فهمیدم که من واقعاً خوشبختترین زنِ دنیام چون مردی دارم که برایِ آرامشِ من، به همهچیز پشت پا میزنه. تو تکیهگاهِ منی... من بدونِ تو واقعاً هیچی نیستم.
جونگکوک لبخندِ محوی زد و با شیطنت و عشقِ عمیق گفت:
ـ تو هم همهچیزِ منی. و این رو بدون، دیگه هیچ مهمونی و هیچ خانوادهای نمیتونه بینِ ما قرار بگیره. از امروز، دنیایِ ما فقط محدود میشه به همین چهاردیواری و قلبی که برایِ هم میتپه.
او به آرامی نزدیکتر شد. فاصله بینتان به صفر رسید. بوسهای طولانی، عمیق و آرامبخش؛ بوسهای که بویِ آرامشِ بعد از طوفان میداد. در این بوسه، تمامِ خستگیهایِ دیشب، تمامِ کنایههایِ مینجی و تمامِ فشارهایِ خانواده شسته شد و از بین رفت. انگار که با هر ثانیه از این نزدیکی، پیوندشان محکمتر و ریشهدارتر میشد.
وقتی از هم جدا شدید، جونگکوک پیشانیاش را به پیشانیات چسباند و با لبخندی که تمامِ چهرهاش را روشن کرده بود، گفت:
ـ حالا که خیالم از بابتِ آرامشت راحت شد، نظرت چیه صبحونه رو همینجا توی تخت بخوریم و تا خودِ شب هم هیچجایی نریم؟ فقط من و تو... تا ابد؟
تو خندیدی و سرت را روی سینهاش گذاشتی، جایی که ضربانِ قلبش آهنگِ زندگیات شده بود.
The and ...
پایان ... کامنت برام حتما بزارید و همین دیگه دوستون دارم🐣💟🥹🫂💕
معنی My red lion = خط قرمز من
- ۵.۲k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط