من عجیب این لباس رو دوست دارم میشه بهم برای تولدم بدیدددد
من عجیب این لباس رو دوست دارم میشه بهم برای تولدم بدیددددد💔
خب بریم برای داستانون
آغوشِ ابدی
در میان شهر بزرگ و سرد، زندگی نینا همچون پرده ای سیاه بود. پدرش، مردی ورشکسته و قمارباز، او را بدهی هایش فروخت. خریدارش مردی بود که نامش در همه جا زمزمه می شد، اما کمتر کسی جرات کرد به چشمان سرد و بی احساسش نگاه کند: رییس مافیا، کسی که فقط به او «رئیس» می گفتند. نینا، دخترک بیست و پنج ساله ترسو، مانند پرنده ای در قفس طلایی اما سرد او اسیر شد. روزهای اول، هر نگاه رئیس، وجودش را از ترس یخ می کرد. اما زمان، نقشی عجیب بازی کرد. در پس آن نگاه های یخ زده، گاهی جرقه ای از چیزی نرم تر می دید. او که همیشه تنها بود، گویی در سکوت، به حضور این زن عادت کرد. کم کم ترس نینا جای خود را به کنجکاوی و سپس احساسی عمیق تر داد. عشق میان آنها نه با کلمات، که در سکوت راهروهای طولانی عمارت و نگاه هایی که دیگر آنقدرها سرد نبودند، جوانه زد و رشد کرد. پس از چند ماه، نینا متوجه شد زندگی کوچکی در درونش می تپد. بارداری او، دنیای سرد رئیس را نیز تحت تاثیر قرار داد. او که هرگز برای چیزی جز قدرت احساسی نشان نمی داد، حالا محافظه کارتر شده بود. نینا با وجود ترس هایش، شاد بود. اما سرنوشت قرار نبود پایانی شیرین داشته باشد.
در یک شب سرد پاییزی، در ماه هشتم بارداری، دردهای زایمان زودرس به سراغ نینا آمد. طوفانی بیرون می وزید و رسیدن به بیمارستان غیرممکن بود. رئیس، مردی که همیشه همه چیز را تحت کنترل داشت، برای اولین بار در زندگی درمانده و هراسان بود. او با دستانی که لرزش داشتند، کنار نینا زانو زد. در آن اتاق بزرگ و تاریک، تنها صدای ناله های دردآلود نینا و وزش باد به گوش می رسید. پس از ساعاتی که مانند سال ها گذشت، صدای گریه نوزادی فضا را شکست. نینا، خسته اما با نگاهی از عشق، دختر کوچکشان را در آغوش گرفت. رئیس به چشمان همسرش نگاه کرد و در آنجا چیزی یافت که در تمام عمرش به دنبالش بود. اما شادی آنها دیری نپایید. تب، به جان نینا افتاد. تب زایمانی که به سرعت بالا رفت و بدن ضعیف او را فراگرفت. او در آغوش مردش، با آخرین توان خود به نوزاد اشاره کرد و سپس چشمانش برای همیشه بسته شد. رئیس، مرد آهنین، در آن شب شکست. او جسد بی جان همسرش را در آغوش فشرد و سوگندی خونین خورد. سوگند که هرگز آن دختر کوچک که هیسو نامش نهاد، به معنای "هیجان زده"، را تنها نگذارد. او قول داد پدری کند که خود هرگز ندیده بود و تمام عشق از دست رفته نینا را نثار این کودک کند. و او تا پایان عمر به این سوگند وفادار ماند، هرچند که خاطره نینا تا همیشه در قلبش زنده ماند.
خب بریم برای داستانون
آغوشِ ابدی
در میان شهر بزرگ و سرد، زندگی نینا همچون پرده ای سیاه بود. پدرش، مردی ورشکسته و قمارباز، او را بدهی هایش فروخت. خریدارش مردی بود که نامش در همه جا زمزمه می شد، اما کمتر کسی جرات کرد به چشمان سرد و بی احساسش نگاه کند: رییس مافیا، کسی که فقط به او «رئیس» می گفتند. نینا، دخترک بیست و پنج ساله ترسو، مانند پرنده ای در قفس طلایی اما سرد او اسیر شد. روزهای اول، هر نگاه رئیس، وجودش را از ترس یخ می کرد. اما زمان، نقشی عجیب بازی کرد. در پس آن نگاه های یخ زده، گاهی جرقه ای از چیزی نرم تر می دید. او که همیشه تنها بود، گویی در سکوت، به حضور این زن عادت کرد. کم کم ترس نینا جای خود را به کنجکاوی و سپس احساسی عمیق تر داد. عشق میان آنها نه با کلمات، که در سکوت راهروهای طولانی عمارت و نگاه هایی که دیگر آنقدرها سرد نبودند، جوانه زد و رشد کرد. پس از چند ماه، نینا متوجه شد زندگی کوچکی در درونش می تپد. بارداری او، دنیای سرد رئیس را نیز تحت تاثیر قرار داد. او که هرگز برای چیزی جز قدرت احساسی نشان نمی داد، حالا محافظه کارتر شده بود. نینا با وجود ترس هایش، شاد بود. اما سرنوشت قرار نبود پایانی شیرین داشته باشد.
در یک شب سرد پاییزی، در ماه هشتم بارداری، دردهای زایمان زودرس به سراغ نینا آمد. طوفانی بیرون می وزید و رسیدن به بیمارستان غیرممکن بود. رئیس، مردی که همیشه همه چیز را تحت کنترل داشت، برای اولین بار در زندگی درمانده و هراسان بود. او با دستانی که لرزش داشتند، کنار نینا زانو زد. در آن اتاق بزرگ و تاریک، تنها صدای ناله های دردآلود نینا و وزش باد به گوش می رسید. پس از ساعاتی که مانند سال ها گذشت، صدای گریه نوزادی فضا را شکست. نینا، خسته اما با نگاهی از عشق، دختر کوچکشان را در آغوش گرفت. رئیس به چشمان همسرش نگاه کرد و در آنجا چیزی یافت که در تمام عمرش به دنبالش بود. اما شادی آنها دیری نپایید. تب، به جان نینا افتاد. تب زایمانی که به سرعت بالا رفت و بدن ضعیف او را فراگرفت. او در آغوش مردش، با آخرین توان خود به نوزاد اشاره کرد و سپس چشمانش برای همیشه بسته شد. رئیس، مرد آهنین، در آن شب شکست. او جسد بی جان همسرش را در آغوش فشرد و سوگندی خونین خورد. سوگند که هرگز آن دختر کوچک که هیسو نامش نهاد، به معنای "هیجان زده"، را تنها نگذارد. او قول داد پدری کند که خود هرگز ندیده بود و تمام عشق از دست رفته نینا را نثار این کودک کند. و او تا پایان عمر به این سوگند وفادار ماند، هرچند که خاطره نینا تا همیشه در قلبش زنده ماند.
- ۴.۹k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط