⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p66
دلت برای زندگی قبلت تنگ میشه؟»
جیمین چند لحظه به ماه خیره ماند.
«زندگی قبل از این، اونقدر دور شده که بعضی وقتها خودمم یادم نمیاد چه شکلی بود.»
نینا با تعجب برگشت.
«یعنی... تو هم همیشه خونآشام نبودی؟»
باد برای لحظهای شدیدتر وزید.
جیمین دستش رو روی لبهی سنگی برج گذاشت.
«نه.»
نینا ابروهاش بالا رفت.
«پس انسان بودی؟»
«آره.»
چشمهای نینا گرد شد.
_«پس...»
کلمات را با عجله کنار هم میچید.
«تو هم یه مامان داشتی... دوست داشتی... زندگی معمولی داشتی...»
جیمین نگاهش رو از ماه گرفت.
«همهمون یه جایی شروع کردیم، نینا.»
سکوتی کوتاه بینشون افتاد.
این بار نه سنگین بود، نه معذبکننده.
بیشتر شبیه دو نفر بود که برای اولین بار، بدون دیوارهای بینشون، حرف میزدنن.
نینا لبش رو جمع کرد.
«یه اعتراف کنم؟»
«بگو.»
«روز اول که دیدمت، مطمئن بودم هر شب از سقف آویزون میشی، خون میخوری و با خفاشها حرف میزنی.»
جیمین چند ثانیه به صورتش نگاه کرد.
بعد خیلی خشک گفت:
«با خفاشها نه.»
نینا با هیجان گفت:
«یعنی بقیهش درسته؟»
چند ثانیه گذشت...
و بعد، چیزی اتفاق افتاد که نینا انتظارش رو نداشت.
صدای خندهی کوتاه جیمین، خیلی آروم، بین صدای باد گم شد.
اونقدر کوتاه بود که اگر باد کمی شدیدتر میوزید، شاید اصلاً شنیده نمیشد.
نینا همونجا خشکش زد.
با انگشت به اون اشاره کرد.
«تو... خندیدی!»
جیمین خیلی عادی جواب داد:
«نه.»
«دروغ نگو، خودم شنیدم!»
«باد بود.»
نینا خندید.
«آره، معلومه... باد هم صدای خنده درمیاره.»
برای چند لحظه...
نه خبری از شورا بود.
نه نشانه.
نه فرار.
فقط دو نفر روی بلندترین برج قلعه ایستاده بودن و باد، بین موهاشون میپیچید.
باد هنوز روی برج میوزید.
موهای نینا جلوی صورتش ریخته بود. با کلافگی چند بار سعی کرد کنارشون بزنه، اما دوباره روی چشمهاش میافتاد.
جیمین چند ثانیه نگاش کرد.
بعد بیحرف شنل تیرهای رو که روی شونههاش بود، باز کرد و به طرف نینا گرفت.
«بپوش.»
نینا به شنل نگاه کرد.
«خودت چی؟»
«سرما اذیتم نمیکنه.»
نینا شنل رو گرفت، اما قبل از اینکه روی دوشش بندازه، با تردید پرسید:
«مطمئنی؟»
«اگر مطمئن نبودم، نمیدادمش.»
شنل رو دور خودش پیچید.
برخلاف ظاهرش، داخلش گرم بود و بوی چوب و عطر تلخ و ملایمی میداد که تا حالا حسش نکرده بود.
بیاختیار گفت:
p66
دلت برای زندگی قبلت تنگ میشه؟»
جیمین چند لحظه به ماه خیره ماند.
«زندگی قبل از این، اونقدر دور شده که بعضی وقتها خودمم یادم نمیاد چه شکلی بود.»
نینا با تعجب برگشت.
«یعنی... تو هم همیشه خونآشام نبودی؟»
باد برای لحظهای شدیدتر وزید.
جیمین دستش رو روی لبهی سنگی برج گذاشت.
«نه.»
نینا ابروهاش بالا رفت.
«پس انسان بودی؟»
«آره.»
چشمهای نینا گرد شد.
_«پس...»
کلمات را با عجله کنار هم میچید.
«تو هم یه مامان داشتی... دوست داشتی... زندگی معمولی داشتی...»
جیمین نگاهش رو از ماه گرفت.
«همهمون یه جایی شروع کردیم، نینا.»
سکوتی کوتاه بینشون افتاد.
این بار نه سنگین بود، نه معذبکننده.
بیشتر شبیه دو نفر بود که برای اولین بار، بدون دیوارهای بینشون، حرف میزدنن.
نینا لبش رو جمع کرد.
«یه اعتراف کنم؟»
«بگو.»
«روز اول که دیدمت، مطمئن بودم هر شب از سقف آویزون میشی، خون میخوری و با خفاشها حرف میزنی.»
جیمین چند ثانیه به صورتش نگاه کرد.
بعد خیلی خشک گفت:
«با خفاشها نه.»
نینا با هیجان گفت:
«یعنی بقیهش درسته؟»
چند ثانیه گذشت...
و بعد، چیزی اتفاق افتاد که نینا انتظارش رو نداشت.
صدای خندهی کوتاه جیمین، خیلی آروم، بین صدای باد گم شد.
اونقدر کوتاه بود که اگر باد کمی شدیدتر میوزید، شاید اصلاً شنیده نمیشد.
نینا همونجا خشکش زد.
با انگشت به اون اشاره کرد.
«تو... خندیدی!»
جیمین خیلی عادی جواب داد:
«نه.»
«دروغ نگو، خودم شنیدم!»
«باد بود.»
نینا خندید.
«آره، معلومه... باد هم صدای خنده درمیاره.»
برای چند لحظه...
نه خبری از شورا بود.
نه نشانه.
نه فرار.
فقط دو نفر روی بلندترین برج قلعه ایستاده بودن و باد، بین موهاشون میپیچید.
باد هنوز روی برج میوزید.
موهای نینا جلوی صورتش ریخته بود. با کلافگی چند بار سعی کرد کنارشون بزنه، اما دوباره روی چشمهاش میافتاد.
جیمین چند ثانیه نگاش کرد.
بعد بیحرف شنل تیرهای رو که روی شونههاش بود، باز کرد و به طرف نینا گرفت.
«بپوش.»
نینا به شنل نگاه کرد.
«خودت چی؟»
«سرما اذیتم نمیکنه.»
نینا شنل رو گرفت، اما قبل از اینکه روی دوشش بندازه، با تردید پرسید:
«مطمئنی؟»
«اگر مطمئن نبودم، نمیدادمش.»
شنل رو دور خودش پیچید.
برخلاف ظاهرش، داخلش گرم بود و بوی چوب و عطر تلخ و ملایمی میداد که تا حالا حسش نکرده بود.
بیاختیار گفت:
- ۱.۳k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط