رمان مافیا (لطفا گذارش نکنید)

بخش شانزدهم – از زبان الیاس وارنیف

همه‌چی از یه خنده‌ی کوچیک شروع شد.
یه صدای نرم از گلوی نوید که بوی زندگی می‌داد.
ولی بعضی زخم‌ها با یه لبخند خوب نمی‌شن… بعضی تصویرها از مغز آدم پاک نمی‌شن.

درست وقتی مشکی از کنار تخت رفت و نوید دوباره خوابید،
من نشستم لب تخت، و نگاهم افتاد به اون گوشه‌ی صورتش.
رد کوچیکی از زخمِ کهنه‌ای که هنوز مونده بود…

و ذهنم برگشت.
به اون روز لعنتی.

به صدای خرد شدن شیشه‌ی عینک،
جیغ نوید،
و اون تکه‌های ریز که نزدیک بود بره تو چشماش.

دستام مشت شد.

من…
من اون باتوم رو برداشتم.
من اون ضربه رو زدم.

با خودم گفتم: ـ تموم شده.
ـ باید جبران کنم.
ـ حالا وقتشه.

بلند شدم، آروم رفتم سراغ کمد لباسا.
لباس‌های نوید… هیچ‌کدوم نبودن.
حق هم داشت.
من خودم همه‌شو دو انداخته بودم.
باهاش لج کرده بودم، بی‌رحمانه.

ـ لعنتی…

لباس خودمم براش گشاد بود.
نمی‌تونستم بچه رو با پیژامه و پیرهن خودم ببرم چشم‌پزشکی.
اونم وسط بادیگاردها.

سریع رفتم پایین، به راننده‌م گفتم ماشین رو آماده کنن.
سوار شدم، رفتم یکی از بوتیک‌های مخصوص بچه‌گانه.
بدون این‌که چیزی بگم، فقط نشون دادم:

ـ سایز حدوداً ده‌ساله.
ـ رنگای گرم.
ـ چیزی که هم راحت باشه، هم شیک.

یه فروشنده با ترس و لرز چند دست آورد.
منم با دقت انتخاب کردم:
یه شلوار کتان کرم، یه پلیور یقه‌دار طوسی،
یه کاپشن پفی سرمه‌ای که خز نرم دور یقه‌ش داشت.

برگشتم خونه.
نوید بیدار شده بود، رو تخت نشسته بود و هنوز چشم‌هاش گیج بودن.
مشکی بغلش چمباتمه زده بود.

لبخند زدم.
لباسا رو نشونش دادم.

ـ وقتشه بریم چشم‌پزشکی، کوچولو.
ـ دیگه نمی‌خوام حتی یه قطره اشک از چشمات بریزه، فقط چون من اشتباه کردم.

نوید اول تعجب کرد.
بعد لبخند زد… اون لبخند نصفه‌ی خجالتی همیشگی‌ش.
آروم لباسا رو گرفت.
من کمکش کردم بپوشه.

وقتی دکمه‌ی آخر کاپشن رو بستم، خودم هم نفهمیدم چرا…
ولی خم شدم و آروم بغلش کردم.
نوید یه لحظه سفت شد، بعد شل شد و سرش رو گذاشت رو شونه‌م.

با هم رفتیم سمت ماشین.
در عقب باز شد.

نوید تو بغلم بود.
نشوندمش رو صندلی، کمربندشو بستم، خودمم کنارش نشستم.

ماشین راه افتاد.
از آینه، ماشین‌های اسکورت دیده می‌شدن.
پنج ماشین سیاه دور ما حلقه زده بودن.
بیرون برف نرم می‌بارید.

من آروم گفتم:

ـ نوید…
ـ قول می‌دم از امروز به بعد، دیگه هیچ چیزی نزدیک چشمای تو نشه… جز نور.
دیدگاه ها (۵)

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

پارت ۲۳

چندپارتی جونگ کوک

دیروز رفته بودم یه مجموعه رستوران و يه آقای رندوم گفت سوييچ‌...

پارت ۱۹۵

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

چند پارتی تهیونگ

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط