سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۵۴
اطراف خانه ها پر بود از گل های وحشی رنگارنگ که بوی خوش آنها سبب سرگیجه من شده بود مدتی بود که از کنار خانه های کوچک و بزرگ عبور می کردیم با این حال همه انها خالی به نظر می رسیدند پدربزرگ گفت:
- می دونم الان داری به چی فکر میکنی، اینجا بیشتر شبیه به یه روستا است تا یه شهر
به کلبه های چوبی که در بعضی از موارد از گل ساخته شده بود نگاهی انداختم و به آرامی سری تکان دادم زمانی که از کنار حیاط کوچکی که در از گل های آفتابگردان عبور کردیم با تعجب پرسیدم :
- اینجا متروکه است ؟
- اصلا فکر کنم خبر برگزاری جشن به گوششون رسیده
- من فکرش رو هم نمی کردم که مرده ها جشن بگیرند
در مقابلم تپه ای قرار داشت که وجودش در آن قسمت غیر عادی به نظر می رسید زمانیکه از تپه بالا رفتیم با
منظره ای روبرو شدم که تا به حال نظیرش را ندیده بودم دهانم با دیدن آن تعداد کلبه که در کنار هم قرار گرفته بودند باز ماند
- حضور یه انسان زنده در این دنیا موضوعی نیست که بشه مخفیش کرد مخصوصا اگه بتونی به بزرگترین
آرزوت برسی خیلی دوست داشتم کسی از وجود تو در اینجا باخبر نشه اما به نظر میرسه که همه با خبر شدن
من که گیج شده بودم پرسیدم :
- جشن چه ربطی به آرزو داره ؟
این یکی از قوانین این دنیاست با ورود هر موجود زنده جشنی با شکوه بر پا میشه که هر کسی میتونه یه آرزو داشته باشه
سپس با صدای بلند خندید و گفت:
- دلم برای ملکه ها میسوزه ، نمی دونی آین آرزو ها چه مشکلاتی میتونه براشون درست کنه برای همین هم بود که ملکه آرمیتا شخصا برای استقبال تو آمده بود
پدربزرگم از ملکه ها صحبت کرده بود ، اما من تنها یک ملکه دیده بودم می خواستم درمورد آنها بپرسم که پدربزرگ گفت:
- بهتره تا امشب صبر کنی ، خودت همه چیز رو میفهمی ،
درون شهر پر بود از خانه هایی عجیب و غریب ، خانه هایی که مشخص نبود که چطوری و به چه طریقی ساخته شده بودند
- پدربزرگ ، اینجا یه کم کوچیک نیست . فکر کنم قبل از ما هزاران نفر مردن و هر روز تعدادی هم به اونها اضافه میشه ؟
- درسته پسرم اما اینجا در مقابل مکان های دیگه به یک دهکده ، شباهت داره ، هزاران شهر و دهکده تنها مخصوص جادوگران وجود داره
در طول مسیر من کسی را ندیدم و این خیلی عجیب بود هر چند به عقیده پدربزرگ همه داشتند ، برای جشن آماده می شدند
کلبه پدربزرگ خارج از شهر قرار داشت ، درحالیکه به کلبه بزرگی که در سمت چپ قرار داشت نگاه می کردم توجه ام به گل های ارکیده درون باغ آن جلب شد ، تنوع رنگ در میان گل های ارکیده به حدی بود که در تمام مدت به آنها نگاه می کردم
- آلفرد ، تو از صبح تا حالا من رو منتظر گذاشتی ، مگه قرار نبود با هم یه دست شطرنج بازی کنیم
با تعجب به سمت عقب برگشتم این کی بو که من را صدا زده بود در دنیای مردگان که کسی من را نمی شناخت چه برسد به اینکه با من بازی کند پدربزرگ که متوجه حالت من شده بود با خنده گفت:
- فکر می کردم که می دونی که پدر و مادرت اسم من رو روی تو گذاشتن
اطراف خانه ها پر بود از گل های وحشی رنگارنگ که بوی خوش آنها سبب سرگیجه من شده بود مدتی بود که از کنار خانه های کوچک و بزرگ عبور می کردیم با این حال همه انها خالی به نظر می رسیدند پدربزرگ گفت:
- می دونم الان داری به چی فکر میکنی، اینجا بیشتر شبیه به یه روستا است تا یه شهر
به کلبه های چوبی که در بعضی از موارد از گل ساخته شده بود نگاهی انداختم و به آرامی سری تکان دادم زمانی که از کنار حیاط کوچکی که در از گل های آفتابگردان عبور کردیم با تعجب پرسیدم :
- اینجا متروکه است ؟
- اصلا فکر کنم خبر برگزاری جشن به گوششون رسیده
- من فکرش رو هم نمی کردم که مرده ها جشن بگیرند
در مقابلم تپه ای قرار داشت که وجودش در آن قسمت غیر عادی به نظر می رسید زمانیکه از تپه بالا رفتیم با
منظره ای روبرو شدم که تا به حال نظیرش را ندیده بودم دهانم با دیدن آن تعداد کلبه که در کنار هم قرار گرفته بودند باز ماند
- حضور یه انسان زنده در این دنیا موضوعی نیست که بشه مخفیش کرد مخصوصا اگه بتونی به بزرگترین
آرزوت برسی خیلی دوست داشتم کسی از وجود تو در اینجا باخبر نشه اما به نظر میرسه که همه با خبر شدن
من که گیج شده بودم پرسیدم :
- جشن چه ربطی به آرزو داره ؟
این یکی از قوانین این دنیاست با ورود هر موجود زنده جشنی با شکوه بر پا میشه که هر کسی میتونه یه آرزو داشته باشه
سپس با صدای بلند خندید و گفت:
- دلم برای ملکه ها میسوزه ، نمی دونی آین آرزو ها چه مشکلاتی میتونه براشون درست کنه برای همین هم بود که ملکه آرمیتا شخصا برای استقبال تو آمده بود
پدربزرگم از ملکه ها صحبت کرده بود ، اما من تنها یک ملکه دیده بودم می خواستم درمورد آنها بپرسم که پدربزرگ گفت:
- بهتره تا امشب صبر کنی ، خودت همه چیز رو میفهمی ،
درون شهر پر بود از خانه هایی عجیب و غریب ، خانه هایی که مشخص نبود که چطوری و به چه طریقی ساخته شده بودند
- پدربزرگ ، اینجا یه کم کوچیک نیست . فکر کنم قبل از ما هزاران نفر مردن و هر روز تعدادی هم به اونها اضافه میشه ؟
- درسته پسرم اما اینجا در مقابل مکان های دیگه به یک دهکده ، شباهت داره ، هزاران شهر و دهکده تنها مخصوص جادوگران وجود داره
در طول مسیر من کسی را ندیدم و این خیلی عجیب بود هر چند به عقیده پدربزرگ همه داشتند ، برای جشن آماده می شدند
کلبه پدربزرگ خارج از شهر قرار داشت ، درحالیکه به کلبه بزرگی که در سمت چپ قرار داشت نگاه می کردم توجه ام به گل های ارکیده درون باغ آن جلب شد ، تنوع رنگ در میان گل های ارکیده به حدی بود که در تمام مدت به آنها نگاه می کردم
- آلفرد ، تو از صبح تا حالا من رو منتظر گذاشتی ، مگه قرار نبود با هم یه دست شطرنج بازی کنیم
با تعجب به سمت عقب برگشتم این کی بو که من را صدا زده بود در دنیای مردگان که کسی من را نمی شناخت چه برسد به اینکه با من بازی کند پدربزرگ که متوجه حالت من شده بود با خنده گفت:
- فکر می کردم که می دونی که پدر و مادرت اسم من رو روی تو گذاشتن
- ۲.۴k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط