وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

When your worst enemy,your nerves,turns into your husband.☠
چند پارتی💯
پارت دوم💫

🎀ویو کیم سویون🎀

من همیشه فکر می‌کردم بدترین اتفاقی که ممکنه توی یک مهمونی خانوادگی برام بیفته، اینه که ته‌جون جلوی همه عکس بچگی‌هام رو پخش کنه.
اشتباه می‌کردم.
ازدواج با تهیونگ بدتر بود‌.
خیلی بدتر.
هنوز چند دقیقه از حرف پدربزرگ نگذشته بود و من همچنان داشتم بهش خیره می‌شدم.

+یعنی واقعاً جدی گفتید؟

پدربزرگ خیلی خونسرد سر تکون داد.

"کاملاً."

تهیونگ با عصبانیت گفت:

-من قبول نمی‌کنم.
"قبول کنی یا نکنی، تصمیم گرفته شده."
-ولی من و سویون...

تهیونگ برگشت سمتم.
چند ثانیه نگاهم کرد.

-ما حتی نمی‌تونیم پنج دقیقه کنار هم باشیم بدون اینکه دعوا کنیم!

دستم رو به سینه زدم.

+دقیقاً! بالاخره یه حرف درست زدی.

ته‌جون از اون طرف گفت:

×اتفاقاً من فکر می‌کنم همین نشونه‌ی عشقه.

هر دو برگشتیم سمتش.

-+خفه شو ته جون
×باشه بابا.

پدربزرگ آهی کشید.

"شما دو نفر اول نامزد می‌شید. چند ماه بعد هم ازدواج."

با شنیدن کلمه‌ی نامزد تقریباً خفه شدم.

+نامزد؟!

تهیونگ هم‌زمان گفت:

-حتی بهش فکر هم نکنید.

پدربزرگ نگاهش رو به تهیونگ دوخت.

"این ازدواج به نفع هر دو خانواده‌ست."

تهیونگ با عصبانیت گفت:

-من برای منافع خانوادم قرار نیست با کسی ازدواج کنم.

سکوت سنگینی افتاد.
من برای اولین بار دیدم تهیونگ واقعاً عصبانی شده.
اما قبل از اینکه چیزی بگم، صدای آرامی از کنارمون بلند شد.

÷پدربزرگ...

نا اون.
همه به سمتش برگشتیم.
فنجونش رو روی میز گذاشت و با لبخند کوچکی گفت:

÷فکر نمی‌کنید یکم عجله‌ست؟

پدربزرگ پرسید:

"منظورت چیه؟"

نا اون نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت.

÷تهیونگ همیشه گفته قصد نداره فعلاً ازدواج کنه.

تهیونگ چیزی نگفت.
نا اون ادامه داد:

÷شاید بهتر باشه نظر خودش هم مهم باشه.

برای لحظه‌ای با تعجب نگاهش کردم.
چقدر مهربون.
حداقل من فکر کردم مهربونه.
تا وقتی که لبخندش رو دیدم.
لبخندی که فقط چند ثانیه روی صورتش بود.
پدربزرگ گفت:

"تصمیم من عوض نمی‌شه."

نا اون آهسته سر تکون داد.

÷البته.

اما نگاهش دیگه سمت پدربزرگ نبود.
داشت به من نگاه می‌کرد.
و لبخندش کاملاً محو شده بود.


فلش فوروارد به چند روز بعد🔜

بقیش تو کامنت ها جا نشد😅🙄🤥
کلا تا وقتی این فیکه تموم نشده تو کامنتاش چیزی ننویسین که نره پایین😘
دیدگاه ها (۶)

رمان خبر ممنوعه پارت چهارم ۴

شاگرد لوس من

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

𝐎𝐧𝐞 𝐌𝐨𝐧𝐭𝐡 𝐖𝐢𝐭𝐡 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 | یک ماه با تهیونگ𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد...

Why Did I Fall in Love with Her? | P¹⁹ 🖤ویو: عمارت کانگ ـ سا...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.15(روایت از زبان ا.ت)ج...

⭐🌕کاد فادر🌕⭐پارت ۵----------------------------------------⭐🌕...

قسمت هفده

پارت بعدی 🎀ات چند لحظه به فنجان روی میز خیره ماند.+ جون‌هیه....

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط