𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮
Part 20
صبح روز بعد، ویولت زودتر از هوسوک بیدار شد.
برای اولین بار قرار بود صبحانه را در کنار خانوادهی سلطنتی بخورد.
وقتی وارد سالن شد، ملکه و پادشاه از قبل آنجا بودند.
ملکه با لبخند گفت:
ملکه: صبح بخیر، ویولت.
+: صبح بخیر، اعلیحضرت.
چند دقیقه بعد هوسوک وارد شد.
نگاهش برای لحظهای روی ویولت ماند.
- صبح بخیر.
ویولت کوتاه جواب داد:
+: صبح بخیر.
هوسوک کنار پدرش نشست.
پادشاه با لبخند گفت:
پادشاه: حالا که ازدواج کردید، امیدوارم بیشتر کنار هم باشید.
هوسوک بدون مکث جواب داد:
- هرکدوم زندگی خودمون رو داریم.
ویولت چیزی نگفت.
ملکه نگاهی به هوسوک انداخت.
ملکه: هوسوک، حداقل جلوی همسرت کمی مهربانتر باش.
هوسوک ابرویش را بالا برد.
- من بیاحترامی نکردم.
ویولت آرام گفت:
+: اشکالی نداره، ملکه. من به اخلاقش عادت میکنم.
کایان که تازه وارد سالن شده بود، حرف آخر ویولت را شنید.
کایان: به نظر میاد هنوز زوده.
ویولت خندید.
هوسوک با نگاه سردی به کایان خیره شد.
- تو چرا همیشه وقتی لازم نیست حرف میزنی؟
کایان نشست.
کایان: چون یکی باید حقیقت رو بهت بگه.
هوسوک جواب نداد.
بعد از صبحانه، ویولت تصمیم گرفت کمی در قصر قدم بزند.
در راه، یکی از خدمتکاران به او گفت:
«بانوی من، اگر چیزی لازم داشتید، به من بگویید.»
ویولت لبخند زد.
+: ممنون.
اما هنوز چند قدم برنداشته بود که صدای هوسوک را شنید.
- ویولت.
برگشت.
+: بله؟
هوسوک چند لحظه به او نگاه کرد.
- امروز عصر جلسه دارم. شام منتظر من نباش.
ویولت سر تکان داد.
+: باشه.
هوسوک رفت.
ویولت زیر لب گفت:
+: واقعاً چرا باید اینقدر سرد باشه؟
از دور، کایان که حرفش را شنیده بود، خندید.
کایان: - چون هنوز خودش هم نمیدونه با تو باید چطور رفتار کنه.
ویولت با تعجب به او نگاه کرد.
اما کایان چیزی بیشتر نگفت.
و برای اولین بار، ویولت فهمید شاید پشت این رفتار سرد، چیزی بیشتر از بیتفاوتی وجود داشته باشد.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 20
صبح روز بعد، ویولت زودتر از هوسوک بیدار شد.
برای اولین بار قرار بود صبحانه را در کنار خانوادهی سلطنتی بخورد.
وقتی وارد سالن شد، ملکه و پادشاه از قبل آنجا بودند.
ملکه با لبخند گفت:
ملکه: صبح بخیر، ویولت.
+: صبح بخیر، اعلیحضرت.
چند دقیقه بعد هوسوک وارد شد.
نگاهش برای لحظهای روی ویولت ماند.
- صبح بخیر.
ویولت کوتاه جواب داد:
+: صبح بخیر.
هوسوک کنار پدرش نشست.
پادشاه با لبخند گفت:
پادشاه: حالا که ازدواج کردید، امیدوارم بیشتر کنار هم باشید.
هوسوک بدون مکث جواب داد:
- هرکدوم زندگی خودمون رو داریم.
ویولت چیزی نگفت.
ملکه نگاهی به هوسوک انداخت.
ملکه: هوسوک، حداقل جلوی همسرت کمی مهربانتر باش.
هوسوک ابرویش را بالا برد.
- من بیاحترامی نکردم.
ویولت آرام گفت:
+: اشکالی نداره، ملکه. من به اخلاقش عادت میکنم.
کایان که تازه وارد سالن شده بود، حرف آخر ویولت را شنید.
کایان: به نظر میاد هنوز زوده.
ویولت خندید.
هوسوک با نگاه سردی به کایان خیره شد.
- تو چرا همیشه وقتی لازم نیست حرف میزنی؟
کایان نشست.
کایان: چون یکی باید حقیقت رو بهت بگه.
هوسوک جواب نداد.
بعد از صبحانه، ویولت تصمیم گرفت کمی در قصر قدم بزند.
در راه، یکی از خدمتکاران به او گفت:
«بانوی من، اگر چیزی لازم داشتید، به من بگویید.»
ویولت لبخند زد.
+: ممنون.
اما هنوز چند قدم برنداشته بود که صدای هوسوک را شنید.
- ویولت.
برگشت.
+: بله؟
هوسوک چند لحظه به او نگاه کرد.
- امروز عصر جلسه دارم. شام منتظر من نباش.
ویولت سر تکان داد.
+: باشه.
هوسوک رفت.
ویولت زیر لب گفت:
+: واقعاً چرا باید اینقدر سرد باشه؟
از دور، کایان که حرفش را شنیده بود، خندید.
کایان: - چون هنوز خودش هم نمیدونه با تو باید چطور رفتار کنه.
ویولت با تعجب به او نگاه کرد.
اما کایان چیزی بیشتر نگفت.
و برای اولین بار، ویولت فهمید شاید پشت این رفتار سرد، چیزی بیشتر از بیتفاوتی وجود داشته باشد.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۴.۴k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط