{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۴

پارت ۱۴

صبح روز بعد، نیلسو وقتی از خواب بیدار شد، گوشی‌اش را برداشت.

چند اعلان جدید داشت.

یکی از آن‌ها از طرف جونگکوک بود.

نیلسو پیام را باز کرد.

جونگکوک:
«صبح بخیر. عکس دیروز رو دیدم.»

نیلسو لبخند زد و جواب داد:

نیلسو:
«صبح بخیر. خب؟»

چند ثانیه بعد جواب آمد.

جونگکوک:
«هنوز فکر می‌کنم یکی از بهترین عکس‌هاییه که گرفتیم.»

نیلسو کمی خجالت کشید.

نیلسو:
«به خاطر اینکه همه توی عکس بودن؟»

جونگکوک:
«نه.»

نیلسو چند لحظه به صفحه خیره ماند.

نیلسو:
«پس چرا؟»

جونگکوک چند لحظه جواب نداد.

بعد نوشت:

جونگکوک:
«چون تو توش بودی.»

نیلسو ناخودآگاه لبخند زد.

گوشی را کنار گذاشت، اما چند ثانیه بعد دوباره برداشت.

نیلسو:
«تو همیشه این‌قدر حرفات مستقیمه؟»

جونگکوک:
«نه. فقط وقتی با تو حرف می‌زنم.»

نیلسو با خودش خندید.

همان لحظه یونا تماس گرفت.

یونا:
«الو؟ خانم نیلسو!»

نیلسو:
«چیه؟»

یونا:
«دیروز خیلی ساکت بودی.»

نیلسو:
«من؟»

یونا:
«آره. مخصوصاً وقتی کنار جونگکوک بودی.»

نیلسو سریع گفت:

نیلسو:
«یونا، باز شروع نکن!»

یونا خندید.

یونا:
«باشه، باشه. فقط می‌خواستم بدونم گردش بهت خوش گذشت یا نه.»

نیلسو کمی مکث کرد.

نیلسو:
«خیلی.»

یونا:
«مخصوصاً کدوم قسمت؟»

نیلسو لبخند زد.

نیلسو:
«همه‌ش.»

یونا با شیطنت گفت:

یونا:
«حتماً همه‌ش!»

نیلسو:
«یونااا!»

هر دو شروع به خندیدن کردند.

---

روز دوشنبه، وقتی نیلسو وارد کلاس شد، جونگکوک از کنار پنجره متوجه حضورش شد.

دستش را بالا آورد.

جونگکوک:
«صبح بخیر.»

نیلسو:
«صبح بخیر.»

نیلسو نشست و وسایلش را روی میز گذاشت.

چند دقیقه بعد، جونگکوک آرام نزدیکش شد.

جونگکوک:
«یه چیزی برات آوردم.»

نیلسو با تعجب نگاهش کرد.

نیلسو:
«برای من؟»

جونگکوک یک برگه کوچک را روی میز گذاشت.

عکس کوچکی از گردش دیروز بود.

نیلسو عکس را برداشت.

نیلسو:
«این رو چاپ کردی؟»

جونگکوک:
«آره.»

نیلسو:
«چرا؟»

جونگکوک لبخند زد.

جونگکوک:
«گفتم شاید دوست داشته باشی نگهش داری.»

نیلسو عکس را با دقت نگاه کرد.

نیلسو:
«خیلی قشنگه.»

جونگکوک:
«پس دوستش داشتی؟»

نیلسو:
«آره.»

کمی سکوت بینشان افتاد.

بعد نیلسو گفت:

نیلسو:
«ممنون.»

جونگکوک لبخند زد.

جونگکوک:
«خواهش می‌کنم.»

از آن طرف کلاس، یونا همه‌چیز را دیده بود.

وقتی جونگکوک رفت، خودش را به نیلسو رساند.

یونا:
«این دیگه چی بود؟»

نیلسو عکس را داخل دفترش گذاشت.

نیلسو:
«هیچی.»

یونا:
«هیچی؟ عکس چاپ‌شده آورده برات!»

نیلسو خندید.

نیلسو:
«خب... دوست داشته این خاطره رو نگه دارم.»

یونا لبخند زد.

یونا:
«فکر کنم برای اونم این خاطره مهمه.»

نیلسو چیزی نگفت.

فقط به عکس داخل دفترش نگاه کرد.

و برای اولین بار، با خودش فکر کرد شاید احساساتی که بین آن‌ها شکل گرفته، دیگر فقط یک دوستی معمولی نباشد.

---

زنگ تفریح، نیلسو و جونگکوک کنار حیاط مدرسه ایستاده بودند.

جونگکوک پرسید:

جونگکوک:
«امروز حالت خوبه؟»

نیلسو:
«آره. تو چطور؟»

جونگکوک:
«منم خوبم.»

نیلسو لبخند زد.

نیلسو:
«دیروز گفتی وقتی با من حرف می‌زنی مستقیم‌تر حرف می‌زنی.»

جونگکوک کمی خندید.

جونگکوک:
«یادت مونده؟»

نیلسو:
«آره.»

جونگکوک:
«خب... چون کنار تو راحت‌ترم.»

نیلسو آرام گفت:

نیلسو:
«منم کنار تو احساس راحتی می‌کنم.»

جونگکوک لبخند زد.

هیچ‌کدام ادامه ندادند.

گاهی لازم نبود همه‌چیز را با کلمات توضیح بدهند.

همین که کنار هم بودند و از بودن کنار هم خوشحال بودند، برایشان کافی بود.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط