🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
فصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاوت» 🖤
صبح روز بعد، عمارت مثل همیشه آرام بود.
اما برای جیا، همهچیز کمی فرق کرده بود.
روی تختش نشسته بود و به اتفاقات شب قبل فکر میکرد.
سایا مادرش بود.
و جونگکوک...
پدرش.
جیا چند بار زیر لب گفت:
— بابا...
همان لحظه خودش خجالت کشید و صورتش را با دست پوشاند.
— نه! هنوز نمیتونم!
از تخت پایین آمد و جلوی آینه ایستاد.
— جونگکوک!
چند ثانیه بعد اخم کرد.
— نه، این که خیلی رسمی شد.
دوباره امتحان کرد:
— بابا...
این بار هم سریع سرش را تکان داد.
— نه!
در اتاق باز شد و تهیونگ سرش را داخل آورد.
— جیا؟ بیداری؟
جیا فوراً گفت:
— آره، عمو تهیونگ!
تهیونگ وارد اتاق شد.
— داشتی با کی حرف میزدی؟
جیا خیلی جدی گفت:
— با خودم.
تهیونگ به او نگاه کرد.
— مطمئنی؟
— کاملاً.
تهیونگ لبخند زد.
— پس بیا پایین. صبحانه آمادهست.
جیا کیف کوچکش را برداشت و گفت:
— باشه عمو تهیونگ!
وقتی وارد سالن شدند، بقیه هم سر میز بودند.
جیا با خوشحالی گفت:
— صبح بخیر عمو جین!
جین لبخند زد.
— صبح بخیر دختر کوچولو.
جیا به طرف جیمین رفت.
— صبح بخیر عمو جیمین!
— صبح بخیر جیا.
بعد رو به نامجون کرد.
— صبح بخیر عمو نامجون!
نامجون لبخند زد.
— صبح بخیر.
جیا به یونگی نگاه کرد.
— صبح بخیر عمو یونگی!
یونگی آرام سر تکان داد.
— صبح بخیر.
بعد به هوسوک نگاه کرد.
— صبح بخیر عمو هوسوک!
هوسوک با خنده گفت:
— صبح بخیر!
آخر از همه نگاه جیا به جونگکوک افتاد.
چند ثانیه مکث کرد.
جونگکوک منتظر ماند.
جیا آرام گفت:
— صبح بخیر... جونگکوک.
تهیونگ نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت، اما چیزی نگفت.
جونگکوک هم فقط لبخند کوچکی زد.
— صبح بخیر، جیا.
جیا نشست و شروع به خوردن صبحانه کرد.
اما ته دلش یک چیز را میدانست:
یک روز بالاخره میتوانست او را «بابا» صدا بزند.
فقط هنوز...
نه امروز. 🖤
فصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاوت» 🖤
صبح روز بعد، عمارت مثل همیشه آرام بود.
اما برای جیا، همهچیز کمی فرق کرده بود.
روی تختش نشسته بود و به اتفاقات شب قبل فکر میکرد.
سایا مادرش بود.
و جونگکوک...
پدرش.
جیا چند بار زیر لب گفت:
— بابا...
همان لحظه خودش خجالت کشید و صورتش را با دست پوشاند.
— نه! هنوز نمیتونم!
از تخت پایین آمد و جلوی آینه ایستاد.
— جونگکوک!
چند ثانیه بعد اخم کرد.
— نه، این که خیلی رسمی شد.
دوباره امتحان کرد:
— بابا...
این بار هم سریع سرش را تکان داد.
— نه!
در اتاق باز شد و تهیونگ سرش را داخل آورد.
— جیا؟ بیداری؟
جیا فوراً گفت:
— آره، عمو تهیونگ!
تهیونگ وارد اتاق شد.
— داشتی با کی حرف میزدی؟
جیا خیلی جدی گفت:
— با خودم.
تهیونگ به او نگاه کرد.
— مطمئنی؟
— کاملاً.
تهیونگ لبخند زد.
— پس بیا پایین. صبحانه آمادهست.
جیا کیف کوچکش را برداشت و گفت:
— باشه عمو تهیونگ!
وقتی وارد سالن شدند، بقیه هم سر میز بودند.
جیا با خوشحالی گفت:
— صبح بخیر عمو جین!
جین لبخند زد.
— صبح بخیر دختر کوچولو.
جیا به طرف جیمین رفت.
— صبح بخیر عمو جیمین!
— صبح بخیر جیا.
بعد رو به نامجون کرد.
— صبح بخیر عمو نامجون!
نامجون لبخند زد.
— صبح بخیر.
جیا به یونگی نگاه کرد.
— صبح بخیر عمو یونگی!
یونگی آرام سر تکان داد.
— صبح بخیر.
بعد به هوسوک نگاه کرد.
— صبح بخیر عمو هوسوک!
هوسوک با خنده گفت:
— صبح بخیر!
آخر از همه نگاه جیا به جونگکوک افتاد.
چند ثانیه مکث کرد.
جونگکوک منتظر ماند.
جیا آرام گفت:
— صبح بخیر... جونگکوک.
تهیونگ نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت، اما چیزی نگفت.
جونگکوک هم فقط لبخند کوچکی زد.
— صبح بخیر، جیا.
جیا نشست و شروع به خوردن صبحانه کرد.
اما ته دلش یک چیز را میدانست:
یک روز بالاخره میتوانست او را «بابا» صدا بزند.
فقط هنوز...
نه امروز. 🖤
- ۵۰۷
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط