{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

👑 پارت پنجم | شام در قصر

👑 پارت پنجم | شام در قصر

غروب همان روز، کالسکه‌ی خانواده‌ی کیم مقابل دروازه‌های قصر ایستاد.
لیانا از پنجره به قصر نگاه کرد و آهسته گفت:
— هنوز هم نمی‌فهمم چرا باید اینجا باشم...
مادرش لبخند زد.
— چون دعوت شدیم.
پدرش اضافه کرد:
— و چون قول دادی امشب مؤدب باشی.
لیانا به او نگاه کرد.
— من همیشه مؤدبم.
پدرش و مادرش همزمان گفتند:
— نه!
لیانا خندید.
— خیلی بامزه‌اید.
درهای کالسکه باز شد.
آن‌ها وارد قصر شدند.
تالار شام با شمع‌های بلند و گل‌های سفید تزئین شده بود. موسیقی آرامی در پس‌زمینه پخش می‌شد.
لیانا با دیدن جنگکوک که کنار پدرش ایستاده بود، لحظه‌ای مکث کرد.
جنگکوک هم او را دید.
چند ثانیه نگاهشان به هم گره خورد.
بعد جنگکوک جلو آمد.
— خانم کیم. خوش آمدید.
لیانا کمی تعظیم کرد.
— ممنونم، اعلیحضرت.
جنگکوک آرام گفت:
— امیدوارم دعوت دوباره‌ی ما باعث ناراحتی‌تان نشده باشد.
لیانا لبخند کمرنگی زد.
— هنوز تصمیم نگرفته‌ام.
تهیونگ که کمی دورتر ایستاده بود، خنده‌اش گرفت.
جنگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت و دوباره رو به لیانا کرد.
— پس امیدوارم امشب نظرتان تغییر کند.
لیانا جواب داد:
— بستگی دارد شام چطور باشد.
جنگکوک برای لحظه‌ای لبخند زد.
— آشپز قصر را در جریان می‌گذارم.
لیانا به سمت میز رفت.
اما درست وقتی می‌خواست بنشیند، جنگکوک صندلی کناری را برایش عقب کشید.
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
— شما همیشه این‌قدر مؤدب هستید؟
جنگکوک آرام گفت:
— فقط وقتی لازم باشد.
— و امشب لازم بود؟
— ظاهراً.
لیانا نشست و زیر لب گفت:
— هنوز مطمئن نیستم.
جنگکوک روبه‌رویش نشست.
موسیقی آرام‌تر شد.
شام آغاز شد.
اما در تمام آن مدت، نگاه‌های کوتاه و پنهانی میان آن دو بیشتر از هر گفت‌وگویی حرف می‌زد.
تا اینکه پادشاه قاشقش را کنار گذاشت.
— لیانا.
لیانا سر بلند کرد.
— بله، اعلیحضرت؟
پادشاه لبخند زد.
— از دیشب تا امروز، شنیده‌ام شما و جنگکوک گفت‌وگوهای جالبی داشته‌اید.
لیانا و جنگکوک همزمان به هم نگاه کردند.
جنگکوک آرام گفت:
— پدر...
پادشاه خندید.
— نگران نباش. فقط می‌خواستم بدانم...
کمی مکث کرد.
— آیا هر دوی شما برای جشن بزرگ هفته‌ی آینده آماده‌اید؟
لیانا پرسید:
— جشن بزرگ؟
جنگکوک برای اولین بار با تعجب به پدرش نگاه کرد.
پادشاه لبخند مرموزی زد.
— بله.
— و این جشن چه مناسبتی دارد؟ — لیانا پرسید.
پادشاه پاسخ داد:
— اعلام رسمی نامزدی ولیعهد.
سکوت سنگینی روی میز افتاد.
لیانا آرام فنجانش را پایین گذاشت.
جنگکوک هم بی‌حرکت ماند.
و هیچ‌کدام هنوز نمی‌دانستند...
این خبر قرار است زندگی‌شان را عوض کند.
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شروط برآی پآرت بعدیː
ˡᶦᵏᵉ : 𝟷𝟶𝟶👑⃢⋆
ᶜᵒᵒᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶👑⃢⋆
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟸𝟾👑⃢⋆
دیدگاه ها (۸)

🦢 پارت سی‌وچهارم | یک تصمیم برای همیشهچند روز از اعتراف جنگک...

پارت پنجم | روزِ بارانیاز صبح باران می‌بارید.کافه خلوت‌تر از...

فصل دومپارت هجدهم | نزدیک‌تر از همیشه، دورتر از همیشهیک سال ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط