{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳|تاج و خون

پارت ۳|تاج و خون

ویو صبح
آفتاب سوزان از پشت پرده به چشم های تهیونگ خورد و باعث شد با غر غر از خواب بیدار شود
وقتی بلند شد کوک روبه رو اش با یک سینی غذا وایستاده بود
کوک:صبحتون بخیر شاهزاده
ته:نگفتم برام صبحانه نیار
کوک:برای شما نیوردم شاهزاده خودم میخوام بخورم
وزیر با اخمی مصنوعی نگاهش کرد چطور جرئت میکنی-
ته :حوسلتو ندارم وزیر برو بیرون
وزیر:ولی شاهزاده-
ته :گفتم بیرون
وزیر خم شدو از اتاق بیرون رفت
کوک: میخواین با من بخورین؟
ته:حالا که آوردی باشه
کوک سینی را جلوی تهیونگ گذاشت و هردو شروع به خوردن کردن
وقتی از اتاق بیرون اومد
خدمتکار:چطوری؟چطوری صبحانه خورد
کوک:شاید روش کار من فرق میکنه
همینطوری داشتن باهم حرف میزدن که خواهر تهیونگ دوان دوان به سمت اتاق برادرش آمد
کوک جلواش وایستاد
کوک:بانوی من شاهزاده کسی رو به حضور نمیپزیرن
سوجین:چی من خواهرشم بگی میزاره
کوک:ولی خودشان گفتن کسی رو به حضور نمیپزیرن
سوجین چشم هایش را گرد کرد:بزار دیگههه
کوک:ولی-
نذاشت حرفش تموم شود و وارد شد
سوجین:برادر
ته:نگفتم کسی وارد نشه
سوجین:اون خدمتکار گفت ولی من گوش ندادم
ته:اون اسم داره اسمش کوکه
سوجین :خیلی خب چرا ناراحت میشی راستی اومدم یک چیزی بهت بگم...
ادامه دارد...
۲۰ لایک
۸کامنت
بازنشر ۷
دیدگاه ها (۱۴)

پارت ۹|بازی بدون بازگشت ته از جایش بلند شدنفس عمیقی کشیدته:پ...

به اطلاعتان برسانم مهر شده خب من ۱۵ ساله هستم درسام سخت تر ه...

پارت ۱|تاج و خونخب اینم پارت اول رمان جدیدمون که خیلیاتون در...

پارت ۲|تاج و خونببینید چه ادمین خوبیم قدرمو بدونین تا شرط ها...

تک پارتی تهکوک . ( هیچکدوم از اینها واقعی نیست )

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

شاگرد لوس من

صبح روز بعد، ات با صدای باز شدن در اتاق از خواب بیدار شد.چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط