صبح روز بعد، ات با صدای باز شدن در اتاق از خواب بیدار شد.
صبح روز بعد، ات با صدای باز شدن در اتاق از خواب بیدار شد.
چشمهاش رو باز کرد و دید یه سینی صبحانه روی میز گذاشته شده.
ات: این دیگه چیه؟
خدمتکار: صبحانهست.
ات: به ارباب عوضیتون بگین بیشتر نمیتونه منو نگه دارههههه بعدم نمیخورممم
تهیونگ از پشت در وارد شد.
تهیونگ: ولی من گفتم میخوری.و تینکه اینجا قراره بمونی خانم ات
ات با اخم نگاهش کرد.
ات: من تحت فرمان تو نیستم.
تهیونگ: فعلاً هستی.
ات از تخت بلند شد.
ات: در رو باز کن، میخوام برم.
(چشم عباس اقا)
تهیونگ: نمیتونم.
ات: نمیتونی یا نمیخوای؟
تهیونگ چند لحظه ساکت موند.
تهیونگ: هر دو.
ات با عصبانیت به سمت در رفت، اما تهیونگ جلوی راهش ایستاد.
ات: کنار برو.
تهیونگ: نه.
ات: تهیونگ...
تهیونگ: تا وقتی نفهمم کی تو رو فرستاده، از این عمارت بیرون نمیری..
ات دست به سینه ایستاد.
ات: اگه فکر کردی با نگه داشتن من اینجا چیزی بهت میگم، سخت در اشتباهی بعدش توکه مافیایی خب چرا من بهت بگممم خودت برو دربیار ببین اسمش چیه.
تهیونگ لبخند خیلی کوچیکی زد.
تهیونگ: خودت میگی اینجوری بیشتر کیف میده عجلهای هم ندارم.
ات: من دارم.
تهیونگ: پس باید صبورتر بشی.
ات با حرص روی صندلی نشست.
تهیونگ برگشت که از اتاق خارج بشه.
ات: یه سؤال.
تهیونگ ایستاد.
ات: چرا دیشب اجازه دادی زنده بمونم؟
تهیونگ چند ثانیه بهش نگاه کرد.
تهیونگ: هنوز خودمم جوابش رو نمیدونم.
بعد از اتاق بیرون رفت.
ات به در خیره شد.
ات: عجب آدم عجیبی...
و برای اولین بار، کنجکاو شد بدونه پشت اون چهرهی سرد، واقعاً چه چیزی پنهان شده....
چشمهاش رو باز کرد و دید یه سینی صبحانه روی میز گذاشته شده.
ات: این دیگه چیه؟
خدمتکار: صبحانهست.
ات: به ارباب عوضیتون بگین بیشتر نمیتونه منو نگه دارههههه بعدم نمیخورممم
تهیونگ از پشت در وارد شد.
تهیونگ: ولی من گفتم میخوری.و تینکه اینجا قراره بمونی خانم ات
ات با اخم نگاهش کرد.
ات: من تحت فرمان تو نیستم.
تهیونگ: فعلاً هستی.
ات از تخت بلند شد.
ات: در رو باز کن، میخوام برم.
(چشم عباس اقا)
تهیونگ: نمیتونم.
ات: نمیتونی یا نمیخوای؟
تهیونگ چند لحظه ساکت موند.
تهیونگ: هر دو.
ات با عصبانیت به سمت در رفت، اما تهیونگ جلوی راهش ایستاد.
ات: کنار برو.
تهیونگ: نه.
ات: تهیونگ...
تهیونگ: تا وقتی نفهمم کی تو رو فرستاده، از این عمارت بیرون نمیری..
ات دست به سینه ایستاد.
ات: اگه فکر کردی با نگه داشتن من اینجا چیزی بهت میگم، سخت در اشتباهی بعدش توکه مافیایی خب چرا من بهت بگممم خودت برو دربیار ببین اسمش چیه.
تهیونگ لبخند خیلی کوچیکی زد.
تهیونگ: خودت میگی اینجوری بیشتر کیف میده عجلهای هم ندارم.
ات: من دارم.
تهیونگ: پس باید صبورتر بشی.
ات با حرص روی صندلی نشست.
تهیونگ برگشت که از اتاق خارج بشه.
ات: یه سؤال.
تهیونگ ایستاد.
ات: چرا دیشب اجازه دادی زنده بمونم؟
تهیونگ چند ثانیه بهش نگاه کرد.
تهیونگ: هنوز خودمم جوابش رو نمیدونم.
بعد از اتاق بیرون رفت.
ات به در خیره شد.
ات: عجب آدم عجیبی...
و برای اولین بار، کنجکاو شد بدونه پشت اون چهرهی سرد، واقعاً چه چیزی پنهان شده....
- ۲۳۷
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط