بابایی من
𝙈𝙮 𝘿𝙖𝙙𝙙𝙮
ᴘ²⁴
_جسیکا..
+ب..بله بابایی؟
او کنارش نشست، موهاشو داد پشت گوش دخترک.
_میای امشب بریم بیرون؟ میخوام ببرمت به یه جایی..
+کجا؟
_تو بگو میای یا نه..
+من که نمیتونم راه برم
_نگران پاهات نباش چون قراره تو ماشین باشیم
+اهوم.. باشه
دستشو کرد تو جیبش و گوشی ای در اورد، اروم روی رون پای او گذاشت.
_اینم گوشیت.. آجوما رو دیدم داخل اتاقت رفت، اولش متعجب شدم و ازش پرسیدم.. دیگه وقتی فهمیدم خودت بهش گفته بودی من برات اوردم.
وقتی اینو گفت یه ارامش خاصی تموم وجودمو فرا گرفت و اون استرسو از بین برد. اروم سرمو تکون دادم.
+ممنونم.. فقط میشه یه لحظه گوشیتونو بهم بدید؟
ابروهاش از کنجکاوی بالا رفت، اما سرشو تکون داد
_البته.. ولی برای چی؟
+فقط متوجه یه نکته ای شدم..
گوشیشو از دستش گرفتم، به قابش نگاه کردم و با قاب خودم مقایسه کردم..
+آهاااان..
با کنجکاوی به کارام نگاه کرد و وقتی متوجه شد، لبخند زد.
_اوم...قاب هامون شبیه همه.. نه؟
+دقیقا
_نکته ای که میخواستی بفهمی همین بود؟
+اهوم.. آخه زمانی که داشتی از پله ها پایین میومدی فک کردم گوشیه من دستته..
چشماش گرد شد..
_چرا باید من گوشیتو چک کنم؟
+نه منظورم این نبود فقط..نمیدونم
_دخترم.. اینو باید بدونی که من هیچ وقت به حریم و وسایل شخصیت دست درازی نمیکنم.. باشه؟
گوشیو گذاشتم رو دستش، نزدیکتر شدم و به سینه اش چسبیدم.
+اهوم باشه.. ولی چرا اخم کردی؟
_چیز مهمی نبود..
+حالا که نمیگی حداقل منو ببر اتاقم تا اماده شم
با نرمی نگاهم کرد.
_چشم پرنسس..
اروم خندیدم، با لبخند براید استایل بغلم کرد و منو برد اتاقم؛ بعد از اماده شدن سوار ماشین شدیم و رفتیم بیرون. سکوت ارومی بینمون برقرار بود و فقط صدای کشیده شدن لاستیک بنز شنیده میشد. بعد از مدتی رسیدیم به یه محله ای که فقط چراغ جلوی ماشین اونجارو روشن کرد. ترسناک و خیلی تاریک بود. خونه های خیلی قدیمی اونجا ساکن بودن. بالاخره کنار یه خونهٔ ویلایی پارک کرد.
سمتم برگشت، منم نگاهش کردم. قبل از اینکه لب باز کنم چیزی بگم، اون شروع به حرف زدن کرد.
_میدونم که الان میخوای بپرسی اینجا کجاست.. پس ازت یه خواهشی دارم، اینکه تا زمانی که حرفام تموم نشده فقط بهم گوش کنی..
وقتی باشهٔ ارومشو شنیدم، به صندلیم تکیه دادم و به رو به رو خیره شدم.
_من اوردمت اینجا تا داستان زندگیمو برات تعریف کنم.. چیزایی که یا نصفه گفتم، یا کلا نگفتم و یا.. به دروغ گفتم، صادقانه کامل توضیح بدم... همیشه از اینکه میخواستم بهت بگم من واقعا کی هستم، میترسیدم. الان تو با خودت فک میکنی من توی بچگی هام حتما خیلی مهر پدر و مادر دیدم. ولی نه! از این خبرا نبوده، من اونارو داشتم منتهی فقط جسمشون. پدر و مادر من به اجبار خانواده هاشون فقط برای ثروتمند شدن شرکتشون، باهم ازدواج کردن، و به اجبار اونا هم بچه دار شدن. اره اون بچه منم. پدر من یه آدم قمارباز و خلافکاری بود که برای پول حاضر بود حتی خانوادشو بکشه. مادرمم آدمی بود که بود و نبود من یا پدرم براش مهم نبود و سرش تو کار خودش بود. وقتی ۷ سالم شد، پدرم منو فرستاد خونهٔ برادرش که عموی من میشه، اون یه دختر بزرگتر از من داشت که ۱۰ سالش بود. اون دختر سلینه... سلین میشه دختر عموی من.. توی بچگیم من با اون بزرگ شدم...
پدرم میدونی چرا منو فرستاد پیش عموم؟ چون میخواست که بهم مافیا بودنو آموزش بده... منم بچه بودم و خب مشخصه منطق و عقل درستی نداشتم. عموم به من اموزش داد، تمرینات سختی داد و بار ها کتک میخوردم تا به بهترین خودم تبدیل شم، مشخص بود میخواست منو به بی رحم ترین فرد تبدیل کنه درست مثل خودشون.
بابت همین نتونستم درس بخونم تا به یه موفقیت منطقی تری برسم. یادته قبلا گفتم آجوما منو بزرگ کرد؟ آجوما دقیقا تو همون خونه بود و وقتایی که عموم نبود، سعی میکرد به من محبت کنه، رسیدگی و کارهایی که مادرم تا حالا برام انجام نداده.
سلین دختر خیلی لوس و نق نقویی بود، حتی با اینکه ازم بزرگتر بود. وقتی ما رفته رفته بزرگتر میشدیم وابستگی اون به من بیشتر میشد.. رسما عاشقم شده بود اما من هیچ حسی بهش نداشتم و ندارم. فقط اونو به چشم یه دختر عموی لوس میدیدم. زمانی رسید که فهمیدم من دیگه به درجه ی اول رسیدم و میتونم از پس خودم بر بیام. پس از خونه با آجوما فرار کردم و با پولایی که از صندوق عموم دزدیده بودم، یه خونه گرفتم. ۱۷ سالم بود..
توی کازینو رفت و آمد زیادی کردم و در نهایت پولدار شدم. با همون پولا تونستم باند مخفیه خودمو راه بندازم و الان تبدیل شدم به همین شخصی که میبینی... کیم تهیونگ.
ᴘ²⁴
_جسیکا..
+ب..بله بابایی؟
او کنارش نشست، موهاشو داد پشت گوش دخترک.
_میای امشب بریم بیرون؟ میخوام ببرمت به یه جایی..
+کجا؟
_تو بگو میای یا نه..
+من که نمیتونم راه برم
_نگران پاهات نباش چون قراره تو ماشین باشیم
+اهوم.. باشه
دستشو کرد تو جیبش و گوشی ای در اورد، اروم روی رون پای او گذاشت.
_اینم گوشیت.. آجوما رو دیدم داخل اتاقت رفت، اولش متعجب شدم و ازش پرسیدم.. دیگه وقتی فهمیدم خودت بهش گفته بودی من برات اوردم.
وقتی اینو گفت یه ارامش خاصی تموم وجودمو فرا گرفت و اون استرسو از بین برد. اروم سرمو تکون دادم.
+ممنونم.. فقط میشه یه لحظه گوشیتونو بهم بدید؟
ابروهاش از کنجکاوی بالا رفت، اما سرشو تکون داد
_البته.. ولی برای چی؟
+فقط متوجه یه نکته ای شدم..
گوشیشو از دستش گرفتم، به قابش نگاه کردم و با قاب خودم مقایسه کردم..
+آهاااان..
با کنجکاوی به کارام نگاه کرد و وقتی متوجه شد، لبخند زد.
_اوم...قاب هامون شبیه همه.. نه؟
+دقیقا
_نکته ای که میخواستی بفهمی همین بود؟
+اهوم.. آخه زمانی که داشتی از پله ها پایین میومدی فک کردم گوشیه من دستته..
چشماش گرد شد..
_چرا باید من گوشیتو چک کنم؟
+نه منظورم این نبود فقط..نمیدونم
_دخترم.. اینو باید بدونی که من هیچ وقت به حریم و وسایل شخصیت دست درازی نمیکنم.. باشه؟
گوشیو گذاشتم رو دستش، نزدیکتر شدم و به سینه اش چسبیدم.
+اهوم باشه.. ولی چرا اخم کردی؟
_چیز مهمی نبود..
+حالا که نمیگی حداقل منو ببر اتاقم تا اماده شم
با نرمی نگاهم کرد.
_چشم پرنسس..
اروم خندیدم، با لبخند براید استایل بغلم کرد و منو برد اتاقم؛ بعد از اماده شدن سوار ماشین شدیم و رفتیم بیرون. سکوت ارومی بینمون برقرار بود و فقط صدای کشیده شدن لاستیک بنز شنیده میشد. بعد از مدتی رسیدیم به یه محله ای که فقط چراغ جلوی ماشین اونجارو روشن کرد. ترسناک و خیلی تاریک بود. خونه های خیلی قدیمی اونجا ساکن بودن. بالاخره کنار یه خونهٔ ویلایی پارک کرد.
سمتم برگشت، منم نگاهش کردم. قبل از اینکه لب باز کنم چیزی بگم، اون شروع به حرف زدن کرد.
_میدونم که الان میخوای بپرسی اینجا کجاست.. پس ازت یه خواهشی دارم، اینکه تا زمانی که حرفام تموم نشده فقط بهم گوش کنی..
وقتی باشهٔ ارومشو شنیدم، به صندلیم تکیه دادم و به رو به رو خیره شدم.
_من اوردمت اینجا تا داستان زندگیمو برات تعریف کنم.. چیزایی که یا نصفه گفتم، یا کلا نگفتم و یا.. به دروغ گفتم، صادقانه کامل توضیح بدم... همیشه از اینکه میخواستم بهت بگم من واقعا کی هستم، میترسیدم. الان تو با خودت فک میکنی من توی بچگی هام حتما خیلی مهر پدر و مادر دیدم. ولی نه! از این خبرا نبوده، من اونارو داشتم منتهی فقط جسمشون. پدر و مادر من به اجبار خانواده هاشون فقط برای ثروتمند شدن شرکتشون، باهم ازدواج کردن، و به اجبار اونا هم بچه دار شدن. اره اون بچه منم. پدر من یه آدم قمارباز و خلافکاری بود که برای پول حاضر بود حتی خانوادشو بکشه. مادرمم آدمی بود که بود و نبود من یا پدرم براش مهم نبود و سرش تو کار خودش بود. وقتی ۷ سالم شد، پدرم منو فرستاد خونهٔ برادرش که عموی من میشه، اون یه دختر بزرگتر از من داشت که ۱۰ سالش بود. اون دختر سلینه... سلین میشه دختر عموی من.. توی بچگیم من با اون بزرگ شدم...
پدرم میدونی چرا منو فرستاد پیش عموم؟ چون میخواست که بهم مافیا بودنو آموزش بده... منم بچه بودم و خب مشخصه منطق و عقل درستی نداشتم. عموم به من اموزش داد، تمرینات سختی داد و بار ها کتک میخوردم تا به بهترین خودم تبدیل شم، مشخص بود میخواست منو به بی رحم ترین فرد تبدیل کنه درست مثل خودشون.
بابت همین نتونستم درس بخونم تا به یه موفقیت منطقی تری برسم. یادته قبلا گفتم آجوما منو بزرگ کرد؟ آجوما دقیقا تو همون خونه بود و وقتایی که عموم نبود، سعی میکرد به من محبت کنه، رسیدگی و کارهایی که مادرم تا حالا برام انجام نداده.
سلین دختر خیلی لوس و نق نقویی بود، حتی با اینکه ازم بزرگتر بود. وقتی ما رفته رفته بزرگتر میشدیم وابستگی اون به من بیشتر میشد.. رسما عاشقم شده بود اما من هیچ حسی بهش نداشتم و ندارم. فقط اونو به چشم یه دختر عموی لوس میدیدم. زمانی رسید که فهمیدم من دیگه به درجه ی اول رسیدم و میتونم از پس خودم بر بیام. پس از خونه با آجوما فرار کردم و با پولایی که از صندوق عموم دزدیده بودم، یه خونه گرفتم. ۱۷ سالم بود..
توی کازینو رفت و آمد زیادی کردم و در نهایت پولدار شدم. با همون پولا تونستم باند مخفیه خودمو راه بندازم و الان تبدیل شدم به همین شخصی که میبینی... کیم تهیونگ.
- ۱۱.۴k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط