★دوست بچگی...p³
★دوست بچگی...p³
(*چند روز بعد*)
_"رااون مدیر میخواد ببینتت"
در زدم و وارد اتاق مدیر شدم!
آروم گفتم:"شبتون خوش... جناب مدیر کاری با من داشتید؟"
برگشت و با لبخند جواب داد:"رااون الان فهمیدم مادرت مرخص شده... خبر خوشحال کنندهایه! امیدوارم زود درمان بشن! راستش میخواستم راجب اون شب حرف بزنم... شبی که بهت زنگ زدم و کنار نامجون بودم!"
مکثی کرد و ادامه داد:"احساست رو درک میکنم! برای منم یه همچین چیزی اتفاق افتاده... منم یه روزی کارمند بهترین دوست پدرم بودم! هیچ وقت نخواستم پدرم اینو بفهمه و اینکه پسر کی هستم رو از مدیر قایم کردم!"
پس اون هم خیلی سختی کشیده بود...
(*یک ماه بعد*)
تو یک ماه گذشته خیلی به نامجون نزدیک و صمیمی شدم!
مثل وقتی که تو بچگی بهترین دوست های هم بودیم رفتار میکردیم و خیلی هم رو میدیدیم!
نامجون:
شیفتها خیلی سنگین و طاقت فرسا شده بود!
واقعا میخواستم استراحت کنم برای همین مرخصی گرفتم!
وارد خونه شدم؛ یه فکری به ذهنم رسید...
سوکجین گفته بود رااون رو دیده و باشه دوسته اما خیلی راجبش چیزی نمیدونه...
چه فرصت خوبی برای ساختن یک اکیپ!
به سوکجین پیام دادم:*سلام خوبی؟؟ من بعد مدتها مرخصی گرفتم، فردا میخوام برم بیرون؛ میای باهام؟"
و همون پیام رو برای رااون فرستادم...
یکم گذشت...
رااون نوشت:"سلام نامجون؛ ممنون تو خوبی؟ مرخصیم رو برای وقتی که مامانم بیمارستان بود استفاده کردم و نمیتونم بیام! ببخشید، اگه بخوای میتونیم امشب بعد کار همو میبینیم"
بر خلاف رااون؛ سوکجین استقبال کرد....
با رااون تماس گرفتم؛ بعد احوالپرسی و کمی صحبت گفتم:"باشه پس امشب میبینمت... اما مطمئنی مدیرت اجازه نمیده، بیای؟ میخوای بیام شرکتت تا باهاش حرف بزنم؟"
به شدت مخالفت کرد و بهونه آورد که کار داره و قطع کرد!
منم قانع شدم که شاید سرش خیلی شلوغ باشه!
مدتی گذشت... خونه رو مرتب کردم و منتظر رااون نشستم.
که به ذهنم یک فکری رسید...
رااون:
بعد اینکه کارها تو شرکت تموم شد؛ تاکسی گرفتم و به سمت خونهی نامجون راه افتادم!
وقتی رسیدم...
یک نفر صدام کرد!
برگشتم...
مدیر کیم؟؟؟
اون دیگه اینجا چیکار میکرد؟؟؟
همون لحظه نامجون در رو باز کرد و با خندهای از عصبانیت گفت:"سلام مدیر کیم و کارمند رااون"
اون از کجا میدونست؟؟؟
مدیر کیم بهم دروغ گفته بود؟؟؟
ادامه داد:"سوکجین چرا نباید بهم بگی رااون کارمندته؟ تو که میدونستی این دختر برای من چقدر..."
حرفش رو قطع کرد و سکوتی برقرار شد!
بعد مکث بلندی سوکجین گفت:"تو از کجا میدونی؟"
نامجون جواب داد:"از اونجایی که منشی شرکتت هر وقت بهت دسترسی نداره با من تماس میگیره، بهم پیام داده بود که با تو کار داره اما گوشیت خاموشه؛ منم که قبلش باهات حرف زده بودم که بیای خونهم و میدونستم شارژ نداری، پرسیدم چه کاری؟ میخواستم امشب بهت بگم؛ جواب داد پروژهی دو تا از کارمندا به اسم پارک رااون و گو یونجه آماده شده و میخواسته اون رو تحویل بده!"
آروم زمزمه کردم:"ببخشید... اما میدونی چه حسی داره کارمند بهترین دوست؛ رفیقت بودن؟"
با صدای بلندتر ادامه دادم:"نه نمیدونی چه حسی داره بزار بهت بگم... اینکه موفق نشدی مدام میاد تو ذهنت... چرا موفق نشدی؟؟ چون بابات مرد و هزینه های دانشگاه خیلی زیاد بود!"
بغلم کرد!
محکم بغلم کرد و با صدای بم و یواش گفت:"آروم باش"
ضربان قلبم رفت بالا...
چرا انقدر آغوشش آرامش داشت؟؟
درخواستی هاتون راجب اینکه دو عاشق قبلا همو دیده باشن زیاد بود. پس لطفاً تو دایرکت هیت ندید!
ممنون...
_ آگاتا★
(*چند روز بعد*)
_"رااون مدیر میخواد ببینتت"
در زدم و وارد اتاق مدیر شدم!
آروم گفتم:"شبتون خوش... جناب مدیر کاری با من داشتید؟"
برگشت و با لبخند جواب داد:"رااون الان فهمیدم مادرت مرخص شده... خبر خوشحال کنندهایه! امیدوارم زود درمان بشن! راستش میخواستم راجب اون شب حرف بزنم... شبی که بهت زنگ زدم و کنار نامجون بودم!"
مکثی کرد و ادامه داد:"احساست رو درک میکنم! برای منم یه همچین چیزی اتفاق افتاده... منم یه روزی کارمند بهترین دوست پدرم بودم! هیچ وقت نخواستم پدرم اینو بفهمه و اینکه پسر کی هستم رو از مدیر قایم کردم!"
پس اون هم خیلی سختی کشیده بود...
(*یک ماه بعد*)
تو یک ماه گذشته خیلی به نامجون نزدیک و صمیمی شدم!
مثل وقتی که تو بچگی بهترین دوست های هم بودیم رفتار میکردیم و خیلی هم رو میدیدیم!
نامجون:
شیفتها خیلی سنگین و طاقت فرسا شده بود!
واقعا میخواستم استراحت کنم برای همین مرخصی گرفتم!
وارد خونه شدم؛ یه فکری به ذهنم رسید...
سوکجین گفته بود رااون رو دیده و باشه دوسته اما خیلی راجبش چیزی نمیدونه...
چه فرصت خوبی برای ساختن یک اکیپ!
به سوکجین پیام دادم:*سلام خوبی؟؟ من بعد مدتها مرخصی گرفتم، فردا میخوام برم بیرون؛ میای باهام؟"
و همون پیام رو برای رااون فرستادم...
یکم گذشت...
رااون نوشت:"سلام نامجون؛ ممنون تو خوبی؟ مرخصیم رو برای وقتی که مامانم بیمارستان بود استفاده کردم و نمیتونم بیام! ببخشید، اگه بخوای میتونیم امشب بعد کار همو میبینیم"
بر خلاف رااون؛ سوکجین استقبال کرد....
با رااون تماس گرفتم؛ بعد احوالپرسی و کمی صحبت گفتم:"باشه پس امشب میبینمت... اما مطمئنی مدیرت اجازه نمیده، بیای؟ میخوای بیام شرکتت تا باهاش حرف بزنم؟"
به شدت مخالفت کرد و بهونه آورد که کار داره و قطع کرد!
منم قانع شدم که شاید سرش خیلی شلوغ باشه!
مدتی گذشت... خونه رو مرتب کردم و منتظر رااون نشستم.
که به ذهنم یک فکری رسید...
رااون:
بعد اینکه کارها تو شرکت تموم شد؛ تاکسی گرفتم و به سمت خونهی نامجون راه افتادم!
وقتی رسیدم...
یک نفر صدام کرد!
برگشتم...
مدیر کیم؟؟؟
اون دیگه اینجا چیکار میکرد؟؟؟
همون لحظه نامجون در رو باز کرد و با خندهای از عصبانیت گفت:"سلام مدیر کیم و کارمند رااون"
اون از کجا میدونست؟؟؟
مدیر کیم بهم دروغ گفته بود؟؟؟
ادامه داد:"سوکجین چرا نباید بهم بگی رااون کارمندته؟ تو که میدونستی این دختر برای من چقدر..."
حرفش رو قطع کرد و سکوتی برقرار شد!
بعد مکث بلندی سوکجین گفت:"تو از کجا میدونی؟"
نامجون جواب داد:"از اونجایی که منشی شرکتت هر وقت بهت دسترسی نداره با من تماس میگیره، بهم پیام داده بود که با تو کار داره اما گوشیت خاموشه؛ منم که قبلش باهات حرف زده بودم که بیای خونهم و میدونستم شارژ نداری، پرسیدم چه کاری؟ میخواستم امشب بهت بگم؛ جواب داد پروژهی دو تا از کارمندا به اسم پارک رااون و گو یونجه آماده شده و میخواسته اون رو تحویل بده!"
آروم زمزمه کردم:"ببخشید... اما میدونی چه حسی داره کارمند بهترین دوست؛ رفیقت بودن؟"
با صدای بلندتر ادامه دادم:"نه نمیدونی چه حسی داره بزار بهت بگم... اینکه موفق نشدی مدام میاد تو ذهنت... چرا موفق نشدی؟؟ چون بابات مرد و هزینه های دانشگاه خیلی زیاد بود!"
بغلم کرد!
محکم بغلم کرد و با صدای بم و یواش گفت:"آروم باش"
ضربان قلبم رفت بالا...
چرا انقدر آغوشش آرامش داشت؟؟
درخواستی هاتون راجب اینکه دو عاشق قبلا همو دیده باشن زیاد بود. پس لطفاً تو دایرکت هیت ندید!
ممنون...
_ آگاتا★
- ۱۳۶
- ۱۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط