{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

dark life = 41

dark life = 41


دو هفته از اون روز کنار دریاچه گذشته بود و تهیونگ هر روز یه چیز جدید برای ات داشت. گاهی یه کتاب که فکر می‌کرد دوست داره، گاهی یه شاخه گل که از باغچهٔ کوچیک پشت عمارت چیده بود، گاهی فقط یه فنجون چای که با دست خودش درست کرده بود. ات کم‌کم به این زندگی عادت کرده بود. به این‌که صبح‌ها با بوی قهوه بیدار بشه. به این‌که شب‌ها توی آغوش تهیونگ بخوابه. به این‌که دیگه هیچ زنجیری، هیچ قفلی، هیچ نگهبانی پشت درش نباشه. ولی ته دلش، یه صدای کوچیک هنوز زمزمه می‌کرد: «این آرامش موقتیه. یه روز تموم می‌شه.»

ولی ات اون صدا رو خفه می‌کرد. چون نمی‌خواست از این رویا بیدار بشه.

---

اون روز صبح، آسمون ابری بود. ابرهای خاکستری و سنگین از سمت کوه‌ها اومده بودن و بوی بارون توی هوا پیچیده بود. ات کنار پنجرهٔ اتاقش ایستاده بود و به ابرها نگاه می‌کرد. بوی بارون رو دوست داشت. یادش می‌انداخت به روزهای قبل از این کابوس، وقتی توی خونهٔ کوچیک خودش و جیمین، کنار پنجره می‌نشستن و به بارون نگاه می‌کردن. جیمین همیشه می‌گفت: «بارون که میاد، انگار دنیا داره گریه می‌کنه. ولی بعدش، همه‌چیز تازه می‌شه. مثل یه شروع جدید.»

ات یه لحظه دلش گرفت. جیمین. چند وقته که دیگه زنگ نمی‌زنه؟ چرا هیچ خبری ازش نیست؟ آخرین بار کی بود که باهاش حرف زد؟ تهیونگ گفته بود که آزادش کرده. گفته بود که دیگه تهدیدش نمی‌کنه. پس چرا... چرا جیمین حتی یه پیام هم نمی‌فرسته؟

یه صدای آروم از پشت سرش اومد که افکارش رو پرت کرد. «چی شده، عزیزم؟ چرا این‌قدر ساکتی؟»

ات برگشت. تهیونگ توی چارچوب در ایستاده بود. با یه پیراهن سفید گشاد و شلوار پارچه‌ای خاکستری. موهاش آشفته بود و چشم‌هاش خواب‌آلود. برای اولین بار، ات دید که تهیونگ بدون اون ظاهر رسمی و سرد هم چقدر می‌تونه زیبا باشه. مثل یه پسر جوون. مثل یه آدم معمولی.
دیدگاه ها (۰)

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

╭─────────────── 🌷 ───────────────╮✦ پارت ۱۰ | دیگه فقط همسا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط