### 🖤 پشت نیمکت آخر
### 🖤 پشت نیمکت آخر
پارت ۶: مردی که جونگوک رو میشناخت
سکوت سنگینی توی راهرو افتاد.
جونگوک به مرد خیره شده بود. انگار حتی نفس کشیدن هم یادش رفته بود.
جونگوک: «...چی گفتین؟»
مرد لبخندش رو بیشتر کرد و یک قدم جلو اومد.
مرد: «گفتم بالاخره پیدات کردم، پسرم.»
جونگوک فوراً پشت تهیونگ پناه گرفت.
جونگوک: «من شما رو نمیشناسم!»
مرد: «ولی من تو رو خیلی خوب میشناسم.»
تهیونگ دست جونگوک رو محکمتر گرفت و جلوی اون ایستاد.
تهیونگ: «یه قدم دیگه برداری، پشیمون میشی.»
مرد با تمسخر خندید.
مرد: «هنوزم همون پسر مغرور خانوادهی کیم هستی، تهیونگ؟ فکر کردی میتونی اونو برای همیشه از من پنهون کنی؟»
جیمین که تا اون لحظه فقط نگاه میکرد، جلو اومد.
جیمین: «یکی به من بگه اینجا چه خبره! چرا همه جونگوک رو میشناسن جز خودم؟!»
جونگوک با صدای ضعیفی گفت:
جونگوک: «جیمین... لطفاً چیزی نپرس.»
جیمین با دیدن چشمهای اشکی دوستش ساکت شد.
مرد نگاهش رو به جونگوک دوخت.
مرد: «جونگوک، بیا پیش من. باید با هم بریم.»
جونگوک سرش رو تکون داد.
جونگوک: «نه! من با شما جایی نمیام!»
لبخند مرد محو شد.
مرد: «هنوزم فکر میکنی میتونی از گذشتهات فرار کنی؟»
تهیونگ: «گذشتهش به تو ربطی نداره.»
مرد: «واقعاً؟ پس چرا وقتی بفهمه پدر واقعیش کیه، اولین کسی که ازش متنفر میشه تو خواهی بود؟»
تهیونگ برای یک لحظه ساکت موند.
جونگوک با وحشت به تهیونگ نگاه کرد.
جونگوک: «تهیونگ... این مرد چی میگه؟»
تهیونگ جواب نداد.
جونگوک دستش رو از دست تهیونگ بیرون کشید.
جونگوک: «به من نگاه کن! تو چیزی میدونی؟»
تهیونگ آروم برگشت سمتش.
تهیونگ: «جونگوک، الان وقتش نیست.»
جونگوک: «پس کی؟! همهتون یه چیزی میدونین، ولی هیچکس به من نمیگه!»
اشک از گوشهی چشمش پایین اومد.
جونگوک: «من از چی باید بترسم؟!»
تهیونگ خواست دستش رو بگیره، اما جونگوک عقب رفت.
این بار تهیونگ نتونست چیزی بگه.
چند دقیقه بعد، مدیر مدرسه و چند نفر از کارکنان به راهرو رسیدن. مرد سیاهپوش بدون هیچ مقاومتی همراهشون رفت، اما قبل از دور شدن، دوباره به جونگوک نگاه کرد.
مرد: «این پایان ماجرا نیست، پسرم.»
جونگوک سرش رو پایین انداخت.
وقتی مرد دور شد، جیمین فوراً به سمتش رفت.
جیمین: «جونگوک، بیا بریم خونه. امروز دیگه کافیه.»
جونگوک چیزی نگفت.
تهیونگ هم کنار پنجره ایستاده بود و دستهاش رو مشت کرده بود.
جیمین با عصبانیت بهش نگاه کرد.
جیمین: «تو! اگه چیزی دربارهی جونگوک میدونی، باید بهمون بگی!»
تهیونگ: «نمیتونم.»
جیمین: «چرا؟!»
تهیونگ: «چون اگه حقیقت رو بفهمه، ممکنه دیگه هیچوقت نتونم ازش محافظت کنم.»
جونگوک آهسته سرش رو بالا آورد.
جونگوک: «من به محافظت تو احتیاج ندارم.»
تهیونگ بهش نگاه کرد.
جونگوک: «من فقط میخوام بدونم کی هستم.»
بعد کیفش رو برداشت و از کلاس بیرون رفت.
تهیونگ برای اولین بار دنبالش نرفت.
عصر همان روز...
جونگوک توی خونه تنها بود.
دفترچهی قدیمی رو روی تختش گذاشت و صفحههای آخرش رو ورق زد. بین صفحهها، عکسی قدیمی پیدا کرد.
توی عکس، یک زن جوان جونگوک رو در آغوش گرفته بود.
کنار اون زن، همون مرد سیاهپوش ایستاده بود.
پشت عکس با خطی لرزون نوشته شده بود:
«برای پسر عزیزم، جونگوک. امیدوارم هیچوقت مجبور نشی حقیقت خانوادهات رو بفهمی.»
جونگوک عکس رو برگردوند.
اما پشت عکس، یک جملهی دیگه هم نوشته شده بود.
«اگر روزی تهیونگ کیم وارد زندگیات شد، بهش اعتماد نکن.»
جونگوک خشکش زد.
همون لحظه گوشیاش زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
جونگوک: «الو؟»
صدای تهیونگ از اون طرف خط اومد.
تهیونگ: «جونگوک، خوب گوش کن. همین الان درها رو قفل کن و به هیچکس اعتماد نکن.»
جونگوک با نگرانی از جاش بلند شد.
جونگوک: «چرا؟ چی شده؟»
صدای تهیونگ پایینتر اومد.
تهیونگ: «اون مرد از مدرسه فرار کرده.»
جونگوک: «چی؟!»
تهیونگ: «و یه چیز دیگه...»
جونگوک: «چی؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تهیونگ با صدایی که جونگوک تا اون روز ازش نشنیده بود، گفت:
تهیونگ: «اون مرد پدر تو نیست.»
ناگهان صدای باز شدن درِ ورودی از طبقهی پایین بلند شد.
جونگوک بیحرکت موند.
صدای قدمهایی از پلهها بالا اومد.
و بعد، صدای همون مرد پشت در اتاقش پیچید:
«جونگوک جان... بابا برگشته.»
پارت ۶: مردی که جونگوک رو میشناخت
سکوت سنگینی توی راهرو افتاد.
جونگوک به مرد خیره شده بود. انگار حتی نفس کشیدن هم یادش رفته بود.
جونگوک: «...چی گفتین؟»
مرد لبخندش رو بیشتر کرد و یک قدم جلو اومد.
مرد: «گفتم بالاخره پیدات کردم، پسرم.»
جونگوک فوراً پشت تهیونگ پناه گرفت.
جونگوک: «من شما رو نمیشناسم!»
مرد: «ولی من تو رو خیلی خوب میشناسم.»
تهیونگ دست جونگوک رو محکمتر گرفت و جلوی اون ایستاد.
تهیونگ: «یه قدم دیگه برداری، پشیمون میشی.»
مرد با تمسخر خندید.
مرد: «هنوزم همون پسر مغرور خانوادهی کیم هستی، تهیونگ؟ فکر کردی میتونی اونو برای همیشه از من پنهون کنی؟»
جیمین که تا اون لحظه فقط نگاه میکرد، جلو اومد.
جیمین: «یکی به من بگه اینجا چه خبره! چرا همه جونگوک رو میشناسن جز خودم؟!»
جونگوک با صدای ضعیفی گفت:
جونگوک: «جیمین... لطفاً چیزی نپرس.»
جیمین با دیدن چشمهای اشکی دوستش ساکت شد.
مرد نگاهش رو به جونگوک دوخت.
مرد: «جونگوک، بیا پیش من. باید با هم بریم.»
جونگوک سرش رو تکون داد.
جونگوک: «نه! من با شما جایی نمیام!»
لبخند مرد محو شد.
مرد: «هنوزم فکر میکنی میتونی از گذشتهات فرار کنی؟»
تهیونگ: «گذشتهش به تو ربطی نداره.»
مرد: «واقعاً؟ پس چرا وقتی بفهمه پدر واقعیش کیه، اولین کسی که ازش متنفر میشه تو خواهی بود؟»
تهیونگ برای یک لحظه ساکت موند.
جونگوک با وحشت به تهیونگ نگاه کرد.
جونگوک: «تهیونگ... این مرد چی میگه؟»
تهیونگ جواب نداد.
جونگوک دستش رو از دست تهیونگ بیرون کشید.
جونگوک: «به من نگاه کن! تو چیزی میدونی؟»
تهیونگ آروم برگشت سمتش.
تهیونگ: «جونگوک، الان وقتش نیست.»
جونگوک: «پس کی؟! همهتون یه چیزی میدونین، ولی هیچکس به من نمیگه!»
اشک از گوشهی چشمش پایین اومد.
جونگوک: «من از چی باید بترسم؟!»
تهیونگ خواست دستش رو بگیره، اما جونگوک عقب رفت.
این بار تهیونگ نتونست چیزی بگه.
چند دقیقه بعد، مدیر مدرسه و چند نفر از کارکنان به راهرو رسیدن. مرد سیاهپوش بدون هیچ مقاومتی همراهشون رفت، اما قبل از دور شدن، دوباره به جونگوک نگاه کرد.
مرد: «این پایان ماجرا نیست، پسرم.»
جونگوک سرش رو پایین انداخت.
وقتی مرد دور شد، جیمین فوراً به سمتش رفت.
جیمین: «جونگوک، بیا بریم خونه. امروز دیگه کافیه.»
جونگوک چیزی نگفت.
تهیونگ هم کنار پنجره ایستاده بود و دستهاش رو مشت کرده بود.
جیمین با عصبانیت بهش نگاه کرد.
جیمین: «تو! اگه چیزی دربارهی جونگوک میدونی، باید بهمون بگی!»
تهیونگ: «نمیتونم.»
جیمین: «چرا؟!»
تهیونگ: «چون اگه حقیقت رو بفهمه، ممکنه دیگه هیچوقت نتونم ازش محافظت کنم.»
جونگوک آهسته سرش رو بالا آورد.
جونگوک: «من به محافظت تو احتیاج ندارم.»
تهیونگ بهش نگاه کرد.
جونگوک: «من فقط میخوام بدونم کی هستم.»
بعد کیفش رو برداشت و از کلاس بیرون رفت.
تهیونگ برای اولین بار دنبالش نرفت.
عصر همان روز...
جونگوک توی خونه تنها بود.
دفترچهی قدیمی رو روی تختش گذاشت و صفحههای آخرش رو ورق زد. بین صفحهها، عکسی قدیمی پیدا کرد.
توی عکس، یک زن جوان جونگوک رو در آغوش گرفته بود.
کنار اون زن، همون مرد سیاهپوش ایستاده بود.
پشت عکس با خطی لرزون نوشته شده بود:
«برای پسر عزیزم، جونگوک. امیدوارم هیچوقت مجبور نشی حقیقت خانوادهات رو بفهمی.»
جونگوک عکس رو برگردوند.
اما پشت عکس، یک جملهی دیگه هم نوشته شده بود.
«اگر روزی تهیونگ کیم وارد زندگیات شد، بهش اعتماد نکن.»
جونگوک خشکش زد.
همون لحظه گوشیاش زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
جونگوک: «الو؟»
صدای تهیونگ از اون طرف خط اومد.
تهیونگ: «جونگوک، خوب گوش کن. همین الان درها رو قفل کن و به هیچکس اعتماد نکن.»
جونگوک با نگرانی از جاش بلند شد.
جونگوک: «چرا؟ چی شده؟»
صدای تهیونگ پایینتر اومد.
تهیونگ: «اون مرد از مدرسه فرار کرده.»
جونگوک: «چی؟!»
تهیونگ: «و یه چیز دیگه...»
جونگوک: «چی؟»
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تهیونگ با صدایی که جونگوک تا اون روز ازش نشنیده بود، گفت:
تهیونگ: «اون مرد پدر تو نیست.»
ناگهان صدای باز شدن درِ ورودی از طبقهی پایین بلند شد.
جونگوک بیحرکت موند.
صدای قدمهایی از پلهها بالا اومد.
و بعد، صدای همون مرد پشت در اتاقش پیچید:
«جونگوک جان... بابا برگشته.»
- ۶۲۱
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط