میخواهم تو را فراموشکنم...
میخواهم تو را فراموشکنم...
دراز میکشم، هنزفری را در گوشم میچپانم...
هر آهنگی چه شاد و چه غمگین مرا یاد تو میاندازد...
بغض گلویم را می فشارد...
اما من همان دختر مغروری هستم که حتی در خلوت هایش هم گریه نمیکند...
حتی اگر هم گریه کند هق هق نخواهد کرد...
آرامآرام خود را ساکت میکنم...
با خود میگویم مگر او کیست؟
اصلا لیاقت من را ندارد...
ولی میدانم که به خود دروغ میگویم چون هم قلب و همه میدانند که چه دیوانه وار او را دوست میدارم...
آنقدر با خود کلنجار میروم تا خواب از راه برسد...
کنارم می نشیند...
آرام آرام مرا در آغوش میکشد...
نوازشم میکند...
چشمانم بسته میشود، به خوابی عمیق فرو میرورم...
ثانیه های اول رویا بسیار زیباست...
خالی از تصویر تو، خالی از بوی عطرت، بدون گیرایی چشم هایت...
اما وای از نیمه های شب...
فکر تو در رویا هم مرا رها نمیکند...
در رویا رقصان، پرواز کنان بر فراز ابرها هستم تا اینکه صدای پاهایت می آید...
مرا فرا میخوانی...
دست هایم را میگیری...
نمیدانم این چه رسمی ست، تا به حضورت عادت میکنم نور خورشید بر پلک هایم می تابد، کسی مدام بر شانه ام میکوبد...
مدام صدایم میزند...
این نفرت انگیز ترین لحظه عمر است، حتی در رویا هم کسی سعی در جدا کردن ما دارد...
چشمایم را به هم می فشارم...
دست های خورشید را کنار میزنم...
اما چه فایده باز هم تو را از دست دادهام..
دراز میکشم، هنزفری را در گوشم میچپانم...
هر آهنگی چه شاد و چه غمگین مرا یاد تو میاندازد...
بغض گلویم را می فشارد...
اما من همان دختر مغروری هستم که حتی در خلوت هایش هم گریه نمیکند...
حتی اگر هم گریه کند هق هق نخواهد کرد...
آرامآرام خود را ساکت میکنم...
با خود میگویم مگر او کیست؟
اصلا لیاقت من را ندارد...
ولی میدانم که به خود دروغ میگویم چون هم قلب و همه میدانند که چه دیوانه وار او را دوست میدارم...
آنقدر با خود کلنجار میروم تا خواب از راه برسد...
کنارم می نشیند...
آرام آرام مرا در آغوش میکشد...
نوازشم میکند...
چشمانم بسته میشود، به خوابی عمیق فرو میرورم...
ثانیه های اول رویا بسیار زیباست...
خالی از تصویر تو، خالی از بوی عطرت، بدون گیرایی چشم هایت...
اما وای از نیمه های شب...
فکر تو در رویا هم مرا رها نمیکند...
در رویا رقصان، پرواز کنان بر فراز ابرها هستم تا اینکه صدای پاهایت می آید...
مرا فرا میخوانی...
دست هایم را میگیری...
نمیدانم این چه رسمی ست، تا به حضورت عادت میکنم نور خورشید بر پلک هایم می تابد، کسی مدام بر شانه ام میکوبد...
مدام صدایم میزند...
این نفرت انگیز ترین لحظه عمر است، حتی در رویا هم کسی سعی در جدا کردن ما دارد...
چشمایم را به هم می فشارم...
دست های خورشید را کنار میزنم...
اما چه فایده باز هم تو را از دست دادهام..
- ۶.۱k
- ۰۴ اسفند ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط