{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گناهکاری را نزد حاکم بردند. حاکم گفت:

گناهکاری را نزد حاکم بردند. حاکم گفت:
یکی از این سه مجازات را انتخاب کن:
«یا یک من پیاز بخور یا ۱۰۰ سکه بده یا ۵۰ چوب بخور!»
مرد با خودش گفت: «وقتی می‌شود پیاز خورد کدام عاقلی چوب می‌خورد یا پول می‌دهد؟»

برایش پیاز آوردند. دو پیاز که خورد، دهانش سوخت. گفت: «درد چوب از پیاز کمتر است. چوب بزنید!» هنوز ده چوب نزده بودند که اشکش درآمد
و با خودش فکر کرد: «آدم عاقل تا پول دارد چرا چوب بخورد؟»

۱۰۰ سکه داد و آزاد شد.
حاکم گفت: «کار آخر را اگر اول انجام می‌دادی لازم نبود هم چوب را بخوری هم پیاز را و در آخر سکه هم بدهی!»

حالا این داستان این خلاصه‌ی بسیاری از تصمیم ‌گیری‌ها در ایران است.
در آخر کار و بعد از صرف هزینه بسیار همان کاری را انجام می‌دهند که باید اول انجام میدادن...

@Ancient_fact  ™️
دیدگاه ها (۱)

#حکایت_قدیمی حکایت «دزد باش و مرد باش»می‌گویند روزگاری سه دز...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :انسان، متشکل از روح و ...

لحظه ی دیدار با تو بعد از اینکه تهیونگ با اون حرکت رو از روی...

حالا اما ریندو نه به اجساد فکر می‌کرد نه به دفن کردن و پنهان...

#تکپارتیچرا تنهام گذاشتی؟جیسونگمثل هر شب، دوباره رفته بود به...

«رایحه پنهان»جونگ‌هیون لبخند کمرنگی زد.- برو لباساتو عوض کن....

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت پایانی)

### 🌑 پارت دوم: معامله‌ای در سکوتهنوز به خودم نیومده بودم که...

پارت دومویو جونگکوک از خواب بیدار شدم چی؟ اینجا کجاست؟ اه اح...

صدای ناله هایی از گوشه کناره های متروکه شنیده می‌شد. ( غلط ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط