{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«رایحه پنهان»

«رایحه پنهان»

جونگ‌هیون لبخند کمرنگی زد.
- برو لباساتو عوض کن. منم می‌رم یه لباس راحت بپوشم. جلوی در منتظرت می‌مونم.
بعد از گفتن این جمله، لوسیفر رو بغل کرد و به سمت اتاقش رفت.
تهیونگ هم سریع برای احترام خم شد.
- چشم، ارباب.
همین که جونگ‌هیون از دیدش محو شد، تهیونگ با قدم‌های تند خودش رو به اتاقش رسوند.
در کمد رو باز کرد و بعد از چند لحظه گشتن، لباس‌های تمیزش رو بیرون آورد.
بعد از عوض کردن لباس‌ها، طبق عادت همیشگیش چند پاف از عطر مورد علاقه‌ش زد.
یه نگاه کوتاه به خودش توی آینه انداخت.
- خوبه...
زیر لب گفت و سریع از اتاق بیرون زد.
وقتی از عمارت خارج شد، ماشین مشکی جونگ‌هیون رو جلوی در دید.
با عجله خودش رو به ماشین رسوند، در رو باز کرد و روی صندلی کنار راننده نشست.
همین که در بسته شد، بوی ملایم عطر تهیونگ توی فضای ماشین پخش شد.
جونگ‌هیون ناخودآگاه نفس عمیقی کشید.
رایحه‌ی شیرین و خنک عطر پسر، حس عجیبی بهش می‌داد؛ یه حس آروم و دلنشین که بعد از یه روز خسته‌کننده، حالش رو بهتر می‌کرد.
لبخند خیلی محوی گوشه‌ی لبش نشست.
ماشین آروم به حرکت افتاد.
تهیونگ که چند روزی بود از عمارت بیرون نرفته بود، با ذوق از پنجره بیرون رو نگاه می‌کرد.
خیابون‌ها، مغازه‌ها و چراغ‌های شهر براش تازگی داشتن.
اون‌قدر غرق تماشای بیرون شده بود که حتی متوجه نگاه‌های گاه‌وبی‌گاه جونگ‌هیون نمی‌شد.
جونگ‌هیون هم در حالی که حواسش به رانندگی بود، هر از گاهی نگاه کوتاهی سمتش می‌انداخت.
نور غروب روی صورت تهیونگ افتاده بود و موهای قهوه‌ای مواجش رو روشن‌تر نشون می‌داد.
چند لحظه نگاهش روی صورت آروم پسر موند.
با خودش فکر کرد:
«کاش این فقط یه بیرون رفتن معمولی نبود...»
چند دقیقه بعد، صدای موج‌های دریا از دور به گوششون رسید.
تهیونگ همین که ساحل رو دید، چشم‌هاش برق زد.
تقریباً به شیشه چسبید.
- واااای... دریا!
جونگ‌هیون با دیدن ذوقش، لبخندش بزرگ‌تر شد.
آروم زیر لب گفت:
- چه زود خوشحال می‌شه...
بعد نگاه کوتاهی بهش انداخت.
- با غذاهای دریایی مشکلی که نداری؟
تهیونگ سریع سرش رو تکون داد.
- معلومه که نه! تازه عاشقشم!
جونگ‌هیون خندید.
- پس عالیه.
ماشین رو کنار یکی از رستوران‌های ساحلی نگه داشت.
هر دو از ماشین پیاده شدن و وارد رستوران شدن.
بوی غذای تازه و نسیم خنک دریا توی هوا پیچیده بود و صدای موج‌ها از پشت پنجره‌های بزرگ رستوران شنیده می‌شد.
بعد از نشستن، جونگ‌هیون منو رو سمت تهیونگ گرفت.
- هرچی دوست داری سفارش بده.
تهیونگ با خجالت انگشت‌هاش رو به هم قلاب کرد.
- هرچی شما بخورید... منم همونو می‌خورم.
جونگ‌هیون لبخند محوی زد.
- نه. هرچی خودت دوست داری انتخاب کن.
مکث کوتاهی کرد.
- خجالت نکش.
تهیونگ آروم سر تکون داد و چند لحظه منو رو نگاه کرد.
آخر سر غذای مورد علاقه‌ش رو انتخاب کرد.
جونگ‌هیون هم سفارش خودش رو داد.
تا آماده شدن غذا، سکوت آرومی بینشون حاکم شد.
آخر سر جونگ‌هیون سکوت رو شکست.
- می‌تونم یه سؤال بپرسم؟
تهیونگ نگاهش کرد.
- بپرسید.
- تو این سن... چرا کار می‌کنی؟
تهیونگ چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی آروم شونه بالا انداخت.
- خب... باید برای زنده موندن تلاش کنم، نه؟
جونگ‌هیون چند ثانیه نگاهش کرد.
- خانوادت کجان؟
حالت صورت تهیونگ برای لحظه‌ای تغییر کرد.
نگاهش رو به دریا دوخت و خیلی کوتاه گفت:
- دیگه کنارم نیستن.
سکوت سنگینی بینشون افتاد.
جونگ‌هیون نمی‌دونست باید چی بگه.
آخر سر فقط آه کوتاهی کشید.
- متأسفم...
تهیونگ ابرویی بالا انداخت.
- چرا؟
- برای اینکه خانوادتو از دست دادی.
تهیونگ همچنان به بیرون خیره موند.
- اون موقع یازده سالم بود.
لحنش آروم بود، اما چیزی توی صداش بود که نشون می‌داد هنوز خاطره‌ی اون سال‌ها براش ساده نیست.
جونگ‌هیون فقط سری تکون داد و دیگه سؤال بیشتری نپرسید.
درست همون لحظه، گارسون غذاها رو روی میز گذاشت و فضای سنگین بینشون کم‌کم از بین رفت.
جونگ‌هیون لبخند محوی زد.
- بخور... بعدش یه کم کنار ساحل قدم می‌زنیم.
تهیونگ هم لبخند کوچیکی زد.
- چشم.
تهیونگ غذای خودش رو آروم و در حد توانش خورد. مثل همیشه معده‌ش اجازه نمی‌داد حجم زیادی غذا بخوره، اما سعی کرد جونگ‌هیون متوجه ناراحتی معده‌ش نشه.
بعد از تموم شدن شام، تهیونگ با لبخند از جونگ‌هیون تشکر کرد.
جونگ‌هیون هم حساب رستوران رو پرداخت کرد و هر دو از رستوران بیرون اومدن.
نسیم خنک شبونه به صورتشون می‌خورد و صدای موج‌ها آروم‌تر از قبل به گوش می‌رسید.
دیدگاه ها (۰)

رایحه پنهانجونگ‌هیون نگاهی به تهیونگ انداخت.بعد دوباره رو به...

«رایحه پنهان»امروز روز استراحت تهیونگ بود.از صبح هیچ کاری ند...

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

«رایحه پنهان»موهاش هنوز به‌هم‌ریخته بود و از حالت خواب‌آلود ...

پارت ۴ 🖤بعد از دانشگاه، با جینا از در بیرون اومدم. هنوز چند ...

«رایحه پنهان»این هیکل ظریف، بیشتر به یه دانشجو می‌خورد تا یه...

«رایحه پنهان»صبح‌ها، جونگ‌هیون همیشه قبل از بقیه بیدار می‌شد...

مهمونی پارت ۳۸

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

پارت ۲ | میز دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ دقیقاً ساعت ۷:۵۹ وا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط