{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 110
سر میز بود و با حسادت به چویا نگاه می‌کرد
چویا نگاهشو می‌دزدید و هی حواسشو به دازای میداد که داشت صحبت می‌کرد
_ هیچ چیز مخفی ای توی مافیا نیست همه ی شمایی که الان اینجا نشستید باید کوچیک ترین شکاکی رو بهم گزارش بدید
پدر لویی بلند شد و لبخند زد
" تو به ما اعتماد نداری...چطور انتظار داری ما بهت اعتماد کنیم دازای سان؟ "
_ چون من رئیس بعدیم!
" کسی مثل شما که از رئیس فعلی متنفره و تازه شما جانشینشون هستید...بنظر طبیعی نیست اگه کار شما باشه؟ "
لویی خواست پدرشو متوقف کنه که دازای دستشو بالا آورد و سمت میز خم شد و با نیشخند گفت
_ اره من از رئیس فعلی متنفرم اما...اما اون پدر منه...از همه مهم تر من هیچوقت دلم نمیخواد رئیس حرو&مزاده هایی مثل شما بشم...شماها حتی خونتونم نجاست به بار میاره...به عنوان پدر زنم باید احترامتو نگه دارم ولی پاتو از حدت فراتر نزار
لویی آهی کشید و سرشو بین دستاش قرار داد و با دندون های چفت شده بلند گفت
" جفتتون خفه شید! "
پدرش شونه ای بالا انداخت و نشست که دازای لبخند دیگه ای بهش زد و تموم اعضا با تعجب به پدر لویی نگاه میکردن...چطور جرعت کرده بود همچین چیزیو به زبون بیاره؟
_ به من باشه مافیا رو آتیش میزنم...میخواید به منم شک کنید من مشکلی ندارم
چویا از جاش بلند شو و گفت
+ یادمه شما گفتید که این کارا...کارای مدیره چطور یه داخلی شک کردید؟
دازای دستشو پشت گردنش گذاشت و نگاهشو به انگو داد و انگو هم یه ویدئو ای رو توی صفحه نمایش بزرگی که در جلسه موجود بود پلی کرد.
فردی سیاه پوش در حال جا به جایی مدیر بوده و اون فرد حتی به دوربین هم نگاه کرده
_ خارجی نمیتونه به این راحتی وارد مافیا بشه...عجیب نیست؟
+ شاید یه نفوذی
_ این یه خیانته چویا این چهره برای تو آشنا نیست؟
روی چهره اون فرد زوم کرد و چویا با دیدن چهره مخفی اون فرد چشماش گرد شد که دازای نیشخند معنی داری زد
_ تو یه چیزی میدونی مگه نه؟
چویا آب دهنشو با صدا قورت داد و گفت
+ م...من نمیدونم...این...اینو من یه جا دیدم
_ کجا؟
+ زمانی که ماموریت بودم...یه فردی با همین رنگ مو و همین چشما و همین هیکل اونو هزار چهره می‌شناسن
دازای امیدوار شد و بیشتر بهش خیره شد
_ بگو بیشتر
+ اون یه جنسیتش یه مرده...ولی گاهی خودشو شبیه زنا هم میکنه در واقع درباره جنسیتش مطمئن نیستم
رئیس نگاه ریزی به چویا که ترسیده بود انداخت و با صدای گرفته ای گفت
" چویا...چرا انقدر ترسیدی؟ "
چویا با شنیدن صدای رئیس تو جاش پرید و سمتش برگشت
+ من فقط...با دیدن اون فرد شوکه شدم...ما باهم حرف زدیم...اون گفت شما...رئیس رو میشناسه و قصد نابودیشو داره در واقع این مافیاست که هدف اونه
دازای موهاشو چنگ زد و عقب داد
_ عالی شد!
.....................................................
_ تو چرا هیچوقت راجبش بهم نگفتی؟
+ فکر میکردم مهم نیست
_ چیز دیگه ای هم هست که باید بهم بگی؟
+ ن...نه نیست
در اتاق باز شد و لویی وارد اتاق شدو با دیدن چویا یه تای ابروشو بالا داد
" اینجا چیکار میکنی؟ "
_ من بهش اجازه دادم
" که باهم خلوت کنید؟ "
+ ما فقط دوستیم...بزرگش نکن
" کدوم دوستی تو اتاق با اون یکی دوستش تنها میشه؟ "
چویا نگاهی به دازای کرد و از رو تخت بلند شد
+ فکر کنم من باید برم
_ تو جایی نمیری کسی که باید بره اونه
لویی یه تای ابروشو بالا داد و گفت
" داری منو از اتاق خودم بیرون میکنی؟ "
_ همینطوره
" ولی اینجا اتاق منه...کسی که باید بره اونه "
_ لویی ازت خسته شدم دیگه گمشو انقدر آویزون من نباش...حسی نیست فقط دوستیم یا یه همکار
" امیدوارم همین باشه "
_______________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۷۶)

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط