{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شکوفه های گیلاس🌸

شکوفه های گیلاس🌸
پارت۵🌸
اودن :و...
دازای :و؟
اودن:دومی اینکه بچه های رئیس رو پیدا کنید .
دازای با شنیدن این حرف یکم لرزید
چویا:بچه هاشون؟
اودن:ما متوجه شدیم رئیس قبلی چهارتا بچه داشته و...چون ما هیچ جنازه یه دیگه ای جوز مال رئیس و همسرش پیدا نکردیم ....یعنی بچه هاشون زندن .
چویا : خب...فامیلیه رئیس چی بوده ؟
دازای:با اسم مردم چیکار داری اخه هویج؟
چویا:اولا ساکت شو دازای عوضی..دوما از فامیلی شخص میشه فهمید یا دی ان ای....درسته؟
اودن: درسته ولی.... هست رئیس کاری کرده که ما نتونیم بچه هاشون پیدا کنیم و فامیلیشون هم نمی دونیم چون....
چویا:چون؟
اودن : رازه..😌
چویا و دازای :هاااااا؟!🫪🫪🫪
اودن :حالا برید به صحنه
دازای، چویا :های
ویو چویا *
ما از اتاق رئیس اومدیم بیرون و بعدش هم از ساختمون مافیا خارج شدیم و سوار ماشین شدیم تا بریم به خونه رئیس سابق ولی.....رفتار دازای عجیب بود...اون انگار نگران بود....نمی دونم چرا
ویو دازای*
وقتی سوار ماشین شدیم ناخوداگاه از استرس دستام یکم بی قرار بود چون.....داشتم برمی گشتم خونم ...جایی که خیلی وقت پیش توش همه چیزمو از دست دادم ....ولی ...باید خودمو جمع کنم تا کسی نفهمه.....یهو متوجه شدم چویا داره منو نگاه می کنه.
دازای:بله؟
چویا:چی؟
دازای:تو داری شیش ساعت منو نگاه میکنی ...چیه؟
چویا:هیچی....فقط
دازای:؟؟؟؟
چویا:چرا انگار ..نگرانی؟
دازای :م.من؟
چویا:اره تو
دازای یکم هول شد :م.من چیزیم ن.نیست خوبم .
دازای توی سرش :(ای بابا قرار بود اروم باشم با این کارا مشکوک میشم😣)
*وایسادن ماشین
دازای:به هر حال حالم خوبه ..نکنه تو...نگران منی؟🥴
چویا :چی؟؟!...نه!
دازای :چراا..🥴
چویا از ماشین پیاده شد و با لپ های سرخ :نههههه....الان چرا گیر دادی به من ؟
دازای پیاده شد همین جوری.🥴
چویا:بس کن عوضی
دازای :هی هی
ویو راوی*
اونا بلاخره به خونه رئیس سابق (خونه دازای)رسیدن وقتی رسیدن دازای اون نگاه سرد و بی روح رو به خودش گرفت.
چویا:واوو ...اینجا مگه چی شده؟
دازای::....
منظره جلوشون خیلی دلم خراش بود جوری که خود چویا یکم چندشش شد
چویا:اوقققق ...اینجا چقدر دلم گیر و پر از خونه 🩸...
دازای:احتمالا خون رئیس سابق و م...همسرشونه
چویا:(م؟...م یعنی چی ؟...تازه مگه دازای از اینجور جاها خوشش نمیومد ..پس چرا...تو نگاهش پر از خشم انگار می خواد یکی رو بکشه؟)
دازای : به هر حال ...ما باید از کجا شروع کنیم؟
چویا : اول باید اسم رئ-
دازای وسط حرف چویا پرید :سوسوکی
چویا:ها؟
دازای :اسم رئیس سابق سوسوکی بوده .
چویا:تو از کجا می دونی؟
دازای:خب...
پایان پارت۵🌸
دیدگاه ها (۰)

سلام ..ببخشید من دیروز رمان رو نذاشتم...بجاش....امروز دو تا ...

بچه ها من امروز نمی تونم رمان بزارم ببخشید😅

شکوفه های گیلاس🌸🌸پارت۴🌸اودا:خب.....دازای با کمی ترس : اتفاقی...

شکوفه های گیلاس🌸ویو دازای*داشتم با اودا حرف می زدم که متوجه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط