𓆩 🖤 𓆪 ── 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐 ── 𓆩 🤍 𓆪

𓆩 🖤 𓆪 ── 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐 ── 𓆩 🤍 𓆪

╭─━━━━━━━━━━━━─╮
🚗 𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚 🚗
╰─━━━━━━━━━━━━─╯

🌙 سئول | ساعت ۱۰:۴۵ شب

آت چمدانش را کنار ماشین گذاشت و به بقیه نگاه کرد.

🎀 رینا:

«خبببب! بالاخره رسیدیم!»

🖤 آت:

«رینا، ما هنوز حتی سوار ماشین نشدیم! 😂»

رینا خندید و در ماشین را باز کرد.

🎀 رینا:

«مهم اینه که دیگه توی فرودگاه نیستیم!»

🐥 جیمین:

«من فقط یه سؤال دارم... کی قراره غذا بخوریم؟»

🐰 جونگ‌کوک:

«تو از وقتی از هواپیما پیاده شدیم فقط به غذا فکر می‌کنی.»

🐥 جیمین:

«خب آت بعد از شش سال برگشته. باید جشن بگیریم!»

🖤 آت:

«جشن شما همیشه با غذا شروع می‌شه؟»

🐥 جیمین:

«صددرصد.»

همه خندیدند.

𓂃 🚗 𓂃

چند دقیقه بعد ماشین راه افتاد.

آت کنار پنجره نشسته بود و به خیابان‌های روشن سئول نگاه می‌کرد.

چراغ‌های شهر یکی‌یکی از جلوی چشمش رد می‌شدند.

🌷 میرا:

«آت، فعلاً میای خونه‌ی من.»

آت با تعجب به او نگاه کرد.

🖤 آت:

«خونه‌ی تو؟»

🌷 میرا:

«آره. تا وقتی خونه‌ی خودت رو پیدا کنی، پیش من بمون.»

🖤 آت:

«ولی نمی‌خوام مزاحمت بشم.»

میرا لبخند زد.

🌷 میرا:

«مزاحمت چیه؟ بعد از شش سال برگشتی. اتفاقاً خوشحال می‌شم چند روز پیشم بمونی.»

🖤 آت:

«باشه... پس فعلاً مزاحم میرا خانم می‌شم.»

🌷 میرا:

«تو مهمونی، نه مزاحم.»

آت لبخند زد.

از صندلی عقب صدای رینا آمد.

🎀 رینا:

«منم می‌تونم بیام خونه‌ی میرا؟»

🌷 میرا:

«نه.»

🎀 رینا:

«چرااا؟!»

🌷 میرا:

«چون دفعه‌ی قبل اومدی، سه روز خونه‌م رو روی سرت گذاشتی.»

رینا با خنده گفت:

🎀 رینا:

«اون فقط یه اتفاق کوچیک بود!»

🐰 جونگ‌کوک:

«یه اتفاق کوچیک؟ تو گلدون رو شکستی!»

🎀 رینا:

«گلدون خودش افتاد!»

🐥 جیمین:

«رینا، خودت زدی بهش.»

همه خندیدند.

آت سرش را به صندلی تکیه داد و با لبخند به حرف‌هایشان گوش می‌داد.

بعد از شش سال، دوباره کنارشان بود.

همان شوخی‌ها...

همان خنده‌ها...

فقط خودش کمی بزرگ‌تر شده بود.

𓂃 🌙 𓂃

سونگ‌وو که پشت فرمان بود، از آینه به آت نگاه کرد.

💐 سونگ‌وو:

«راستی، فردا می‌خوای دنبال خونه بگردی؟»

🖤 آت:

«آره. دوست ندارم زیاد پیش میرا بمونم.»

🌷 میرا:

«هرچقدر بخوای می‌تونی بمونی.»

🖤 آت:

«می‌دونم، ولی دلم می‌خواد یه جای مخصوص خودم داشته باشم.»

🎀 رینا:

«پس فردا همه با هم می‌ریم خونه ببینیم!»

🐰 جونگ‌کوک:

«همه؟»

🎀 رینا:

«آره!»

🐥 جیمین:

«پس من نمیام.»

🎀 رینا:

«چرا؟»

🐥 جیمین:

«چون آخرش باید ده تا خونه رو ببینم و هیچ‌کدوم رو دوست نداشته باشم.»

آت خندید.

🖤 آت:

«خب تو لازم نیست نظر بدی.»

🐥 جیمین:

«پس چرا منو دعوت کردید؟»

همه دوباره خندیدند.

𓂃 🏠 𓂃

بالاخره ماشین جلوی خانه‌ی میرا توقف کرد.

آت پیاده شد و چمدانش را از صندوق عقب برداشت.

چند لحظه به ساختمان نگاه کرد.

🌷 میرا:

«خب... رسیدیم.»

🖤 آت:

«فکر کنم از امشب رسماً هم‌خونه شدیم.»

🌷 میرا:

«فعلاً هم‌خونه‌ی موقت.»

آت خندید.

🖤 آت:

«پس فردا باید دنبال خونه‌ی خودم بگردم.»

رینا از کنارشان گفت:

🎀 رینا:

«و من شخصاً مسئول پیدا کردن بهترین خونه برای آتم!»

🖤 آت:

«فقط لطفاً این بار آدرس رو اشتباه نده.»

رینا چند ثانیه ساکت ماند.

🎀 رینا:

«اون موضوع رو هنوز یادت مونده؟»

آت خندید.

«چطور ممکنه یادم بره؟»

صدای خنده‌ی همه دوباره بلند شد.

آت چمدانش را برداشت و همراه میرا وارد ساختمان شد.

آن شب...

آت برای اولین بار بعد از شش سال، قرار بود در سئول بخوابد.

اما فردا...

جست‌وجوی خانه‌ی جدیدش شروع می‌شد. 🖤

𓆩 🖤 𝐓𝐎 𝐁𝐄 𝐂𝐎𝐍𝐓𝐈𝐍𝐔𝐄𝐃... 🖤 𓆪
دیدگاه ها (۲)

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

𓆩 🖤🤍 𓆪 ری‌اکشن BTS وقتی تصادفی همدیگه رو می‌بینیم و اونا می‌...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت سیزدهم 𓆪جیمین سرعت ماشین را بیشتر کرد....

صدای زنگ که پیچید، ات با ذوق وسایلش رو جمع کرد. امروز جیمین ...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۵ — پایان شراب قرمزرینا در را باز کرد.پشت د...

قسمت ۶ روزهای اول زندگی مشترک، بیشتر شبیه میدان جنگ بود. جون...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

🍷 Red Wineپارت ۲۶ — علامتماشین با سرعت از جاده‌ی خیس دور می‌...

چند پارتی✨تعطیلات بود و ات همراه جونگ‌کوک برای چند روز به ای...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط