مافیای من
#مافیای_من
پارت ۲۹
ویوو میرا:
جیمین هیچی نگفت
جونگکوک آروم بلند شد و اومد دست های منو باز کرد ا/ت اومد بغلم کرد...
ا/ت :میرا ...خوبی
میرا(با گریه): آره...خوبم
جونگکوک:بهت گفتم تو اینجا چیکار میکنی جیمین...کی ازت خواستم دخالت کنی؟؟
جیمین(پوزخند):داشتی زیر دست این سگها پرپر میشدی داداش! حداقل یه تشکر به من بدهکاري!
جونگکوک(لبخند میزنه):ممنون داداش
میرا:جونگکوک!!!...داره از سرت خون میاد باید بریم بیمارستان
جونگکوک دستش رو روی سرش کشید و به دستش نگاه کرد.
جونگکوک:من نمیتونم برم بیمارستان...مشکلی نیست
جیمین:نمیتونیم بریم بیمارستان اما دکتر که داریم،زنگ میزنم بهش
جیمین رفت و به دکتر زنگ زد اما بعدش که اومد جونگکوک رو صدا زد و گفت باید حرف بزنن...جونگکوک رفت من و ا/ت تنها شدیم...
ویوو ا/ت:
وقتی جونگکوک رفت فقط من و میرا اونجا بودیم
میتونستم ترس رو توی چشمای میرا ببینم
برای اینکه یکم از اون حال و هوا درش بیارم باید یک فکری میکردم
تو فکر بودم که یهو یادم اومد که میرا میخواست یک چیزی رو برام تعریف کنه...«خوابی که دیده بود؟»اره خودشه با خودم گفتم شاید این بتونه حالشو بهتر کنه
ا/ت:میرا... تو میخواستی خوابی که دیدی رو برام تعریف کنی
میرا:ا/ت بنظرت الان وقتشه
ا/ت :عااااااا میرااااااا پس کی وقتشه...تعریف کن دیگه
میرا:چیز خاصی نبود فقط ... دیشب از اتاقم رفتم بیرون تا اب بخورم که دیدم جونگکوک نشسته توی سالن و داره مشروب میخوره منم رفتم تا باهاش بخورم ...بعد از یکم حرف زدن جونگکوک داستان عشق اولش رو برام تعریف کرد ... گفتش که اون داخل دبیرستان خیلی ضعیف بوده بخاطر همین هیچ کسی بجز قلدر ها اونو نمیشناختن اما بین این همه بدبختی یک نفر پیدا میشه که باهاش دوست بشه یکروز که توی مدرسه همینجوری داشته راه میرفته اون دختر رو میبینه و همون لحظه عاشقش میشه یکروز با همون دوستش میرن میرن سر کلاس کسی که دوستش از اون خوشش میومد و اونجا همون دختره رو میبینه و میفهمه این همونیه که دوستش دوسش داشت ...یکروز جونگکوک تصمیم میگیره که به دختره اعتراف کنه اما قبل از اینکه برسه میبینه دوستش به اون پیشنهاد داده و دیگه دیر شده...
ا/ت : خب خواب تو چیشد؟؟ ... اینکه همش داستان عشق اپل جونگکوک بود
میرا:جونگکوک هنوزم عاشق همونه... و گفت این تازگیا میبینتش و خیلیم بهم نزدیکن تقریبا هر روز میبینش
ا/ت:خب خواب خودتو تعریف کن بچه
میرا:باشه بابا...خواب دیدم که توی کلاس نشستم و دارم با دوستام خرف میزنم و میخندم که یهو هوسوک رو دیدم کنارش چنتا از دوستاش بودن اما یکیشون خیلی تو خودش بود و اصلا حرف نمیزد زیاد نتونستم صورتشو ببینم یهو پاشدم و رفتم توی حیاط تا درس بخونم همون لحظه هوسوک اومد و بهش پیشنهاد داد ... منم قبول کردم اما وقتی سرمو چرخوندم یک پسر رو دیدم که پشتش به من بود و داشت میرفت و یک دسته گل هم دستش بود یهو گل رو انداخت و همه جا اتش گرفت ...
ا/ت: این چه خوابی بود دیگه
میرا:مشکل اینجاست که من همه این هارو توی زندگیه واقعیم تجربه کردم اما بدون وجود اون پسری که توی خوابم بود...
ا/ت :یعنی میگی که...
میرا:نمیدونم... شاید ...امیدوارم اینطور نباشه...
پایان پارت ۲۹
پارت ۲۹
ویوو میرا:
جیمین هیچی نگفت
جونگکوک آروم بلند شد و اومد دست های منو باز کرد ا/ت اومد بغلم کرد...
ا/ت :میرا ...خوبی
میرا(با گریه): آره...خوبم
جونگکوک:بهت گفتم تو اینجا چیکار میکنی جیمین...کی ازت خواستم دخالت کنی؟؟
جیمین(پوزخند):داشتی زیر دست این سگها پرپر میشدی داداش! حداقل یه تشکر به من بدهکاري!
جونگکوک(لبخند میزنه):ممنون داداش
میرا:جونگکوک!!!...داره از سرت خون میاد باید بریم بیمارستان
جونگکوک دستش رو روی سرش کشید و به دستش نگاه کرد.
جونگکوک:من نمیتونم برم بیمارستان...مشکلی نیست
جیمین:نمیتونیم بریم بیمارستان اما دکتر که داریم،زنگ میزنم بهش
جیمین رفت و به دکتر زنگ زد اما بعدش که اومد جونگکوک رو صدا زد و گفت باید حرف بزنن...جونگکوک رفت من و ا/ت تنها شدیم...
ویوو ا/ت:
وقتی جونگکوک رفت فقط من و میرا اونجا بودیم
میتونستم ترس رو توی چشمای میرا ببینم
برای اینکه یکم از اون حال و هوا درش بیارم باید یک فکری میکردم
تو فکر بودم که یهو یادم اومد که میرا میخواست یک چیزی رو برام تعریف کنه...«خوابی که دیده بود؟»اره خودشه با خودم گفتم شاید این بتونه حالشو بهتر کنه
ا/ت:میرا... تو میخواستی خوابی که دیدی رو برام تعریف کنی
میرا:ا/ت بنظرت الان وقتشه
ا/ت :عااااااا میرااااااا پس کی وقتشه...تعریف کن دیگه
میرا:چیز خاصی نبود فقط ... دیشب از اتاقم رفتم بیرون تا اب بخورم که دیدم جونگکوک نشسته توی سالن و داره مشروب میخوره منم رفتم تا باهاش بخورم ...بعد از یکم حرف زدن جونگکوک داستان عشق اولش رو برام تعریف کرد ... گفتش که اون داخل دبیرستان خیلی ضعیف بوده بخاطر همین هیچ کسی بجز قلدر ها اونو نمیشناختن اما بین این همه بدبختی یک نفر پیدا میشه که باهاش دوست بشه یکروز که توی مدرسه همینجوری داشته راه میرفته اون دختر رو میبینه و همون لحظه عاشقش میشه یکروز با همون دوستش میرن میرن سر کلاس کسی که دوستش از اون خوشش میومد و اونجا همون دختره رو میبینه و میفهمه این همونیه که دوستش دوسش داشت ...یکروز جونگکوک تصمیم میگیره که به دختره اعتراف کنه اما قبل از اینکه برسه میبینه دوستش به اون پیشنهاد داده و دیگه دیر شده...
ا/ت : خب خواب تو چیشد؟؟ ... اینکه همش داستان عشق اپل جونگکوک بود
میرا:جونگکوک هنوزم عاشق همونه... و گفت این تازگیا میبینتش و خیلیم بهم نزدیکن تقریبا هر روز میبینش
ا/ت:خب خواب خودتو تعریف کن بچه
میرا:باشه بابا...خواب دیدم که توی کلاس نشستم و دارم با دوستام خرف میزنم و میخندم که یهو هوسوک رو دیدم کنارش چنتا از دوستاش بودن اما یکیشون خیلی تو خودش بود و اصلا حرف نمیزد زیاد نتونستم صورتشو ببینم یهو پاشدم و رفتم توی حیاط تا درس بخونم همون لحظه هوسوک اومد و بهش پیشنهاد داد ... منم قبول کردم اما وقتی سرمو چرخوندم یک پسر رو دیدم که پشتش به من بود و داشت میرفت و یک دسته گل هم دستش بود یهو گل رو انداخت و همه جا اتش گرفت ...
ا/ت: این چه خوابی بود دیگه
میرا:مشکل اینجاست که من همه این هارو توی زندگیه واقعیم تجربه کردم اما بدون وجود اون پسری که توی خوابم بود...
ا/ت :یعنی میگی که...
میرا:نمیدونم... شاید ...امیدوارم اینطور نباشه...
پایان پارت ۲۹
- ۹.۳k
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط