زیر سایه جئون

زیر سایه جئون


---

پارت ۳۲ –

صبح روز بعد، بیدار شدم و JK کنارم نبود.
تخت سرد بود…
و اتاق خالی‌تر از همیشه.

رفتم پایین، بادیگاردای خاصش سر جاشون بودن، ولی نگاه‌هاشون فرق کرده بود.
سرد. سنگین. مشکوک.

رفتم توی دفترش.
ـ دنبالت می‌گشتم.
سرش رو بلند نکرد.
ـ جلسه دارم. الان وقت نداری.

خشکم زد. اون هیچ‌وقت منو پس نمی‌زد. حتی وقتی خسته بود.

چند دقیقه بعد، دیدم یکی از بادیگاردهای وفادارش با یه فلش از اتاقش بیرون اومد.
یه‌چیزی تو دلم ریخت.
اون داشت دنبال مدرک می‌گشت…
شاید حتی پیدا کرده بود.

برگشتم اتاق، در رو بستم. نفس‌هام سنگین شده بودن.

ـ تو فهمیدی… مگه نه؟

اون شب، برای اولین بار، من بودم که قدم اول رو زدم.
رفتم سمتش، توی تراس، وقتی تنها بود.
پشتم رو بهش ایستادم.

ـ اگه واقعاً فکر می‌کنی من اون محموله رو دزدیدم… بزن. همین الان.
صدای پاشنه کفشش نزدیک شد.
ـ هنوز مدرکی ندارم… ولی حس من هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کنه.

برگشتم و مستقیم تو چشماش زل زدم.

ـ می‌دونی چرا این کارو کردم؟ چون خسته‌م… از اینکه همیشه منو مثل یه وسیله ببینی.
صدایم لرزید.
ـ من فقط می‌خواستم دیده بشم.

برای چند ثانیه سکوت افتاد.

بعد…
دستش رو گذاشت زیر چونه‌م، نگاهم کرد.
ـ اگه واقعاً به من خیانت کرده باشی، خودم با دستام دورتو خالی می‌کنم.

نفس‌م برید.
ـ پس باید محکم وایسم… چون هنوز تموم نشده.

اون شب…
هیچ‌کدوم از ما نخوابیدیم.
نه به خاطر ترس…
به خاطر اینکه هردو، تو سکوت، داشتیم نقشه‌ی بعدی‌مونو می‌کشیدیم.


---
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۰

پارت: 19 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*هیچی نگفت. فقط نگاهم می‌کر...

بعضی وقتا خسته نمی‌شی… فقط خالی می‌شی،نه اشکی می‌مونه، نه حر...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.8 (روایت از زبان ا...

🖤 پارت ۳: پیش من لازم نیست قوی باشیTokyo Revengers | Mikey ×...

پارت ۲۴ چند روز بعد، رابطه‌ی من و تهیونگ دوباره وارد مرحله‌ی...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

bts

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت نــهــم 𓆪 🖤🥀«چرا اون شب منو زنده گذاشتن؟»سؤال...

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗 ᴘᴀʀᴛ 43[راوی] چند ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط