پارت: 19 (بخش3)
پارت: 19 (بخش3)
**زاویه دید: هیزل*
هیچی نگفت. فقط نگاهم میکرد. سینهاش تندتند بالا و پایین میرفت و بخارِ نفسهاش تو هوای سردِ بینمون پخش میشد.
«میدونی من امشب اون پایین کی رو دیدم؟» صدام رو پایینتر آوردم. «یه پسرِ ثروتمند و ازخودراضی ندیدم. یه پسرِ خیلی خسته رو دیدم که داره خودش رو تیکهتیکه میکنه تا آدمهایی رو راضی نگهداره که هیچوقت قرار نیست راضی بشن. و میدونی چیه زین؟ دیدنِ این تصویر... فقط خیلی غمانگیز بود.»
کلمهی *غمانگیز* مثلِ یه چاقو رفت تو سکوتِ بینمون.
عضلاتِ صورتش کاملاً سفت شد. چشماش رو برای چند ثانیه بست و یه نفسِ خیلی عمیق کشید. وقتی دوباره بازشون کرد، اون طوفانِ وحشتناکِ تو نگاهش آروم گرفته بود. جای خودش رو داده بود به یه درکِ متقابلِ عجیب. یه درکِ خاموش.
ما دو تا آدم از دو تا دنیای کاملاً متفاوت بودیم. من تو فقرِ خودم دستوپامیزدم و اون تو ثروت و انتظاراتِ کشندهی دورش خفه میشد. ولی تو اون لحظه، تو اون تاریکیِ لعنتیِ پارکینگ، هر دومون فقط دو تا زندانی بودیم که میلههای قفسِ همدیگه رو میدیدیم.
زین بالاخره نگاهش رو دزدید. خم شد، بندِ ساکش رو چنگ زد و انداخت رو شونهاش.
وقتی دوباره نگاهم کرد، اون دیوارِ نامرئی تا حدودی برگشته بود، ولی نه به ضخامتِ همیشه.
«شب بخیر، ایوانز.» صدایش آروم بود. نه سرد بود، نه گرم. فقط... خسته بود.
«شب بخیر، زین.»
چرخید و به سمتِ ماشینِ شاسیبلندِ مشکیش رفت. سوار شد و صدای موتورِ ماشین سکوتِ پارکینگ رو شکست. وقتی دور میشد، به چراغهای قرمزِ عقبِ ماشینش خیره شدم و دستهام رو تو جیبم مشت کردم.
معادلاتِ ذهنم کاملاً به هم ریخته بود. من امشب یه تیکه از روحِ تاریک و آسیبپذیرِ زین استون رو دیده بودم، و میدونستم از فردا، دیگه هیچوقت نمیتونم تو راهروهای مدرسه مثلِ قبل بهش نگاه کنم
**زاویه دید: هیزل*
هیچی نگفت. فقط نگاهم میکرد. سینهاش تندتند بالا و پایین میرفت و بخارِ نفسهاش تو هوای سردِ بینمون پخش میشد.
«میدونی من امشب اون پایین کی رو دیدم؟» صدام رو پایینتر آوردم. «یه پسرِ ثروتمند و ازخودراضی ندیدم. یه پسرِ خیلی خسته رو دیدم که داره خودش رو تیکهتیکه میکنه تا آدمهایی رو راضی نگهداره که هیچوقت قرار نیست راضی بشن. و میدونی چیه زین؟ دیدنِ این تصویر... فقط خیلی غمانگیز بود.»
کلمهی *غمانگیز* مثلِ یه چاقو رفت تو سکوتِ بینمون.
عضلاتِ صورتش کاملاً سفت شد. چشماش رو برای چند ثانیه بست و یه نفسِ خیلی عمیق کشید. وقتی دوباره بازشون کرد، اون طوفانِ وحشتناکِ تو نگاهش آروم گرفته بود. جای خودش رو داده بود به یه درکِ متقابلِ عجیب. یه درکِ خاموش.
ما دو تا آدم از دو تا دنیای کاملاً متفاوت بودیم. من تو فقرِ خودم دستوپامیزدم و اون تو ثروت و انتظاراتِ کشندهی دورش خفه میشد. ولی تو اون لحظه، تو اون تاریکیِ لعنتیِ پارکینگ، هر دومون فقط دو تا زندانی بودیم که میلههای قفسِ همدیگه رو میدیدیم.
زین بالاخره نگاهش رو دزدید. خم شد، بندِ ساکش رو چنگ زد و انداخت رو شونهاش.
وقتی دوباره نگاهم کرد، اون دیوارِ نامرئی تا حدودی برگشته بود، ولی نه به ضخامتِ همیشه.
«شب بخیر، ایوانز.» صدایش آروم بود. نه سرد بود، نه گرم. فقط... خسته بود.
«شب بخیر، زین.»
چرخید و به سمتِ ماشینِ شاسیبلندِ مشکیش رفت. سوار شد و صدای موتورِ ماشین سکوتِ پارکینگ رو شکست. وقتی دور میشد، به چراغهای قرمزِ عقبِ ماشینش خیره شدم و دستهام رو تو جیبم مشت کردم.
معادلاتِ ذهنم کاملاً به هم ریخته بود. من امشب یه تیکه از روحِ تاریک و آسیبپذیرِ زین استون رو دیده بودم، و میدونستم از فردا، دیگه هیچوقت نمیتونم تو راهروهای مدرسه مثلِ قبل بهش نگاه کنم
- ۱.۲k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط