🖤 پارت ۳: پیش من لازم نیست قوی باشی

🖤 پارت ۳: پیش من لازم نیست قوی باشی

Tokyo Revengers | Mikey × Reader

ساعت ۱:۴۳ بامداد ـ مخفیگاه تومان

ـ دراکن، ا/ت کجاست؟

دراکن سرش رو از روی گوشی بلند کرد.

ـ فکر کنم خونه رفته. چرا؟

مایکی جواب نداد.

از وقتی اون درگیری تموم شده بود، یه چیزی ذهنش رو مشغول کرده بود.

تو.

دختری که حتی وقتی می‌ترسید، شوخی می‌کرد. وقتی زخمی می‌شد، می‌گفت چیزی نیست. وقتی همه به مایکی به چشم یه رئیس قدرتمند نگاه می‌کردن، تو باهاش مثل یه آدم معمولی رفتار می‌کردی.

و عجیب‌تر از همه؟

تو هیچ‌وقت ازش نخواسته بودی قوی باشه.

---

ساعت ۲:۱۰ بامداد ـ پشت‌بام

مایکی وقتی به خونه رسید، فهمید چراغ اتاقت خاموشه.

داشت از پله‌ها بالا می‌رفت که صدای ضعیفی از پشت‌بام شنید.

در رو باز کرد.

تو روی زمین نشسته بودی، زانوهات رو بغل گرفته بودی و به چراغ‌های شهر نگاه می‌کردی.

بدون اینکه برگردی، گفتی:

ـ اگه اومدی بگی چرا بیدارم، خودم هم نمی‌دونم.

مایکی کنارت نشست.

ـ قرار نبود چیزی بگم.

چند ثانیه سکوت کردین.

بعد پرسیدی:

ـ مایکی؟

ـ هوم؟

ـ تو هیچ‌وقت خسته نمی‌شی؟

نگاهش رو بهت دوخت.

ـ از چی؟

ـ از اینکه همه ازت انتظار دارن همیشه قوی باشی. از اینکه همه فکر می‌کنن چون رئیس تومانی، هیچ‌چیزی نمی‌تونه ناراحتت کنه.

لبخند همیشگیش کم‌کم محو شد.

ـ چرا این سؤال رو می‌پرسی؟

شونه بالا انداختی.

ـ چون امروز وقتی همه داشتن حرف می‌زدن، تو یه گوشه نشسته بودی و به هیچ‌کس نگاه نمی‌کردی.

مایکی چیزی نگفت.

ـ می‌دونی، لازم نیست همیشه وانمود کنی همه‌چی خوبه.

این بار واقعاً نگاهت کرد.

انگار برای اولین بار کسی متوجه چیزی شده بود که خودش سعی می‌کرد از همه پنهانش کنه.

ـ ا/ت...

ـ جانم؟

ـ چرا این‌قدر به من توجه می‌کنی؟

لبخند کوچیکی زدی.

ـ چون دوستت دارم، احمق!

مایکی پلک زد.

ـ چی؟

ـ گفتم دوستت دارم! به‌عنوان دوست، البته. وای، چرا این‌طوری نگام می‌کنی؟!

برای اولین بار صدای خنده‌ش توی سکوت پشت‌بام پیچید.

ـ تو واقعاً احمقی.

ـ خودتی!

شونه‌ات رو به شونه‌ش زدی.

ـ ولی جدی می‌گم، مایکی. هر وقت حالت خوب نبود، می‌تونی بهم بگی. لازم نیست توضیح بدی. حتی می‌تونیم همین‌جا بشینیم و هیچ حرفی نزنیم.

مایکی سرش رو پایین انداخت.

ـ اگه یه روز آدمی که فکر می‌کنی نیستم چی؟

این بار تو جدی شدی.

ـ اون‌وقت با همون آدمی حرف می‌زنم که روبه‌روم نشسته. نه با رئیس تومان.

مایکی آهسته پرسید:

ـ حتی اگه ازش خوشت نیاد؟

ـ اون موقع هم قبل از اینکه قضاوتت کنم، ازت می‌پرسم چی شده.

سکوت طولانی‌ای بینتون افتاد.

بعد مایکی سرش رو به دیوار تکیه داد.

ـ می‌تونم یه چیزی ازت بخوام؟

ـ بستگی داره. اگه تایاکی‌م رو بخوای، جواب منفیه.

لبخند زد.

ـ فقط امشب یه کم دیگه بمون.

شوخی از روی صورتت کنار رفت.

ـ باشه.

ـ همین؟

ـ آره. مگه باید درخواست کتبی بدم؟

مایکی خندید و چشم‌هاش رو بست.

تو هم کنارش نشستی.

برای اولین بار، هیچ‌کدومتون مجبور نبودین چیزی رو ثابت کنین.

---

چند روز بعد ـ مخفیگاه تومان

ـ ا/ت! بیا اینجا!

با صدای مایکی وارد شدی.

ـ چی شده، رئیس کوچولو؟

دراکن از پشت میز گفت:

ـ هنوز نمی‌فهمم چطور اجازه می‌ده این‌طوری صداش کنی.

مایکی یه تایاکی به سمتت گرفت.

ـ بیا.

با تعجب گرفتیش.

ـ این مال منه؟

ـ نه، مال دراکنه. ولی چون تو اومدی، دادمش به تو.

دراکن با اعتراض گفت:

ـ هی! خودت گفتی برام خریدی!

تو خندیدی و کنار مایکی نشستی.

چند دقیقه بعد، وقتی بقیه مشغول حرف زدن بودن، آروم بهش گفتی:

ـ راستی، اون شب...

ـ هوم؟

ـ خوشحالم که باهام حرف زدی.

مایکی نگاهت کرد.

بعد با انگشت، پیشونیت رو آروم لمس کرد.

ـ ممنون که نپرسیدی چرا.

لبخند زدی.

ـ هر وقت خواستی، خودت تعریف می‌کنی.

مایکی نگاهش رو برای لحظه‌ای ازت گرفت.

ـ ا/ت؟

ـ جانم؟

ـ فردا هم میای؟

ـ معلومه! یکی باید حواسش به تو باشه که از بس تایاکی می‌خوری، آخرش تبدیل به تایاکی نشی.

ـ خیلی رو مخی.

ـ ولی دوستم داری!

مایکی جواب نداد.

فقط لبخند زد؛ همون لبخند کوچیکی که حالا تو یاد گرفته بودی معنیش رو بفهمی.

چون بعضی وقت‌ها، عمیق‌ترین رابطه‌ها با اعتراف‌های بزرگ ساخته نمی‌شن.

با یه تایاکی اضافه ساخته می‌شن.

با کسی که می‌مونه.

با کسی که سکوتت رو هم می‌فهمه.

و برای مایکی، تو کم‌کم داشتی به همون آدم تبدیل می‌شدی.

پایان پارت 3
دیدگاه ها (۰)

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت چهارم | «تقریباً لو رفت»روز بعد، ا/...

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 7 | کم‌کمچند روز دیگر گذشت.ا/ت هنوز اگر کسی از...

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۱

سناریو ایدل رویایی پارت ۳

سناریو بونتن پارت ۹

سناریو مایکی پارت اخر

سناریو خط قرمز

سناریو مایکی پارت اخر

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط