ذهن انسان، سرزمینیست که کمتر کسی جرئت قدم گذاشتن در اعما
ذهن انسان، سرزمینیست که کمتر کسی جرئت قدم گذاشتن در اعماقش را دارد
در سطح، همهچیز آشناست: افکار روزمره، خاطرات ساده، رؤیاهای کوچک. اما هرچه پایینتر بروی، هوا سنگینتر میشود. لایههای زیرین روان، مثل دخمههایی هستند که سالها هیچ نوری بر آنها نتابیده است
در این دخمهها، ترسها زندهاند؛ آنها دفن نشدهاند، بلکه همچون حیواناتی بینام نفس میکشند
هرگاه انسان ساکت شود، صدای نفسشان از پشت دیوارهای ذهن شنیده میشود
بیشتر مردم میگریزند، به سطح بازمیگردند، به شلوغی و نور مصنوعی روزمره. اما آنکه در این تاریکی بماند، آرام آرام درمییابد: همین سایهها منبع قدرتاند.
زیرا ذهن، همچون جنگلی سیاه است. درختانش پر از پیچکهای خفهکنندهاند، اما در همان تاریکی ریشههایی جریان دارند که اگر لمسشان کنی، میتوانند کوهها را تکان دهند
اینجا قانون سادهای حاکم است: هرچه از آن بترسی، همان تو را میسازد. هرچه را انکار کنی، همان تو را میبلعد
زیبایی حقیقی، نه در نور که در لحظهای پدیدار میشود که جرئت کنی در آینهی شکستهی ذهن خود خیره شوی. در ترکهای آن آینه، هزار چهره نهفته است: کودکی که فراموش کردی، خشمهایی که پنهان کردی، اشتیاقهایی که سرکوب کردی و هرکدام، با صدایی سرد، از تو میپرسند:
"چرا مرا جا گذاشتی؟"
درک این حقیقت، آغاز رهاییست: که انسان فقط با روبهرو شدن با تاریکی خویش میتواند به روشنایی واقعی برسد. نه نوری بیرونی، بلکه آتشی که از دل سیاهی زاده میشود
انسان همیشه از تاریکی گریخته است، غافل از اینکه تاریکی همان رحمِ نخستینِ اوست. پیش از تولد، در سیاهی پرورده شد؛ و پس از مرگ نیز به همان سیاهی بازخواهد گشت. اما در میانهی این دو سیاهی، وانمود میکند که به نور تعلق دارد. دروغی که خود را با آن آرام میکند
ذهن، یک دخمهی بیانتهاست؛ هر اندیشهای که در آن دفن کنی، نمرده است. خشمهایت، حسرتهایت، گناهانی که حتی به خودت اعتراف نکردی… همه زندهاند، همه نگاهت میکنند. و هرچه بیشتر انکارشان کنی، بیشتر در تو ریشه میزنند. این سایههاست که شبها در خوابهایت رخنه میکنند، در نیمهشبهایت نفس میکشند، و در سکوت، آرام آرام تو را میبلعند.
قدرت حقیقی ذهن، در روشنایی نیست؛ در همین اعماق است. در جایی که مرز انسان و هیولا محو میشود. هرکس روزی چهرهی خودش را در تاریکی خواهد دید: بینقاب، بیتظاهر، بیرحم. و آن لحظه، تنها یک انتخاب باقی میماند: یا فروپاشی… یا یکی شدن با همان هیولا
ادامه در کامنتا
در سطح، همهچیز آشناست: افکار روزمره، خاطرات ساده، رؤیاهای کوچک. اما هرچه پایینتر بروی، هوا سنگینتر میشود. لایههای زیرین روان، مثل دخمههایی هستند که سالها هیچ نوری بر آنها نتابیده است
در این دخمهها، ترسها زندهاند؛ آنها دفن نشدهاند، بلکه همچون حیواناتی بینام نفس میکشند
هرگاه انسان ساکت شود، صدای نفسشان از پشت دیوارهای ذهن شنیده میشود
بیشتر مردم میگریزند، به سطح بازمیگردند، به شلوغی و نور مصنوعی روزمره. اما آنکه در این تاریکی بماند، آرام آرام درمییابد: همین سایهها منبع قدرتاند.
زیرا ذهن، همچون جنگلی سیاه است. درختانش پر از پیچکهای خفهکنندهاند، اما در همان تاریکی ریشههایی جریان دارند که اگر لمسشان کنی، میتوانند کوهها را تکان دهند
اینجا قانون سادهای حاکم است: هرچه از آن بترسی، همان تو را میسازد. هرچه را انکار کنی، همان تو را میبلعد
زیبایی حقیقی، نه در نور که در لحظهای پدیدار میشود که جرئت کنی در آینهی شکستهی ذهن خود خیره شوی. در ترکهای آن آینه، هزار چهره نهفته است: کودکی که فراموش کردی، خشمهایی که پنهان کردی، اشتیاقهایی که سرکوب کردی و هرکدام، با صدایی سرد، از تو میپرسند:
"چرا مرا جا گذاشتی؟"
درک این حقیقت، آغاز رهاییست: که انسان فقط با روبهرو شدن با تاریکی خویش میتواند به روشنایی واقعی برسد. نه نوری بیرونی، بلکه آتشی که از دل سیاهی زاده میشود
انسان همیشه از تاریکی گریخته است، غافل از اینکه تاریکی همان رحمِ نخستینِ اوست. پیش از تولد، در سیاهی پرورده شد؛ و پس از مرگ نیز به همان سیاهی بازخواهد گشت. اما در میانهی این دو سیاهی، وانمود میکند که به نور تعلق دارد. دروغی که خود را با آن آرام میکند
ذهن، یک دخمهی بیانتهاست؛ هر اندیشهای که در آن دفن کنی، نمرده است. خشمهایت، حسرتهایت، گناهانی که حتی به خودت اعتراف نکردی… همه زندهاند، همه نگاهت میکنند. و هرچه بیشتر انکارشان کنی، بیشتر در تو ریشه میزنند. این سایههاست که شبها در خوابهایت رخنه میکنند، در نیمهشبهایت نفس میکشند، و در سکوت، آرام آرام تو را میبلعند.
قدرت حقیقی ذهن، در روشنایی نیست؛ در همین اعماق است. در جایی که مرز انسان و هیولا محو میشود. هرکس روزی چهرهی خودش را در تاریکی خواهد دید: بینقاب، بیتظاهر، بیرحم. و آن لحظه، تنها یک انتخاب باقی میماند: یا فروپاشی… یا یکی شدن با همان هیولا
ادامه در کامنتا
- ۱۷.۴k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط